وحشی ترين رويا ...

 

 

 

 

 

 

شکوه شب <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با شعر تو آغاز می شود

به خیمه خیال خویش می خزم

و با خواب تو

هم آواز می شوم ...

پروازه های سکوت

پروانه های ملون شرق

_ تیراژه های پولک و پر _

بر جویبار تند واژه ها ؛

واژه های عمیق

پل می زنند

تندیس های شبانه

بر فرشی از ستاره و گلبرگ

فرود می آیند

و آغوش تو باز می شود

در پاسخ دستی که دراز می شود

بر شطی از ترانه

روح سیاه مست من

سپیدی احساس تو را می نوشد

و ناگهان ...

تشنه پرواز می شود

شکوه شعر تو آغاز می شود

( همچنان که تو

با سرخی هر لبخند

آهنگ قلب مرا

پیوسته و گرم

آهسته و نرم

و ...

لب بسته به شرم

می نوازی )

همیشه هم که نباشی

همیشه های همین گون

در غریب ترین لحظه تو برمی گردی

و با زمزمه ای خاموش

وحشی ترین خیال مرا

در قالب رام ترین غزل

مهار می کنی

وحشی ترین رویا

تو قلب مرا چه بی قرار می کنی ! ...

 

/ 7 نظر / 14 بازدید
مصاحبه با وبلاگنويسان

سلام دوست عزيز با آرزوی قبولی طاعات وعبادات شما وبلاگ مصاحبه با گفتگو فرهاد عزيز از وبلاگ سفير عشق به روز شده و حضور شما رو می طلبه اين يه متن كه براي همه بچه هاي وبلاگي فرستاده مي شه براي اطلاع از به روز شدن وبلاگ شاد باشی مهربون (نازنين.تنها)

مجيد

سلام ٬ مثل کسی که موج انفجار گرفتتش و به چند ده متر اونور تر پرت شده و حالا سرش هی گيج ميره ميمونم... اين شعر نبود يک بمب بود.. هزاران ترکشش به من خورد... بقيه رو نمی دونم.......

مهدی

عجب!!! چه نشست بر دل ...یا بر ذهن؟سرم داغ شد از مستیش

رويا

ديوونه تر از قبلی ها سرکش و ويرون در انتظار بادی که برای هميشه با خاک يکسان کندش! اما بازم غريب!

مصاحبه با وبلاگ نويسان *شهزاد*

سلام دوستان گل . وبلاگ مصاحبه با وبلاگ نويسان با مصاحبه جديد با وبلاگ * رويای نيمه تمام * به روز شد . خواننده وبلاگ ما باشيد . خوشحال ميشيم . ............................. منتظر پيشنهادات شما هستم . آيدی ما رو می تونيد برای با خبر شدن از آپديت وبلاگ و موارد ديگه ادد کنيد . ........................... منتظر حضورتون هستيم. قربانتون : شهزاد

من

ابر هاي تيره جلوی چشمانمان... بطوري که دیگر صبح آسمان ها را نمي بينیم روزي مي آيد ، يک روز بزودي فرا مي رسد چشم انتظار آن ماه نقره اي هستم ممکن است من اشتباه کنم اما من شب ديگري را احساس مي کنم که تيرگي را روشني مي بخشد شفق در خود رنگ مي بازد من نيز همچو او چگونه مي توانم باور کنم که اين واقعيست هنگامي که هيچ چيز اين چرخش را متوقف نمي کند...