تو برای من همانی که « من » برای من ...

تو برای من همانی که « من » برای من ...

.

.

پشت گردنم ،

نفس می کشی ...

حلق آویز می شوم !

.

.

.

دستان نرمت ،

محکم میکنند دلم را !

چقدر خوب است که من تو را دارم ...

.

.

.

دستانت سفالگری ماهر ...

فرم می دهند گِـل ِ زنانه ام را ... !

.

.

 

هوای تو به سرم می زند ،

سر به هوا می شوم !

.

 

می آیی و ...

نقش می بندد

بوسه های من بر گونه ی تو !

..

می سازند مرا نگاههایت ،

پلک که میزنی خراب می شوم ...

.

.

این بار که به دیدنم آمدی ،

ای مهربان ،

یک سنجاق هم بیاور !

میخواهم پیراهنم را به پیراهنت قفل کنم ...

.

.

برای دیدنت ،

گشتم همه گل فروشی های شهر را ،

گل ها همه رنگ باخته ...

یک دسته بوسه آورده ام !

.

.

چشمان تو    ،   چشمان من

لبــهای من   ،    لبــــهای تو

آتش باران ِ چهار پاره  ...

/ 8 نظر / 12 بازدید
مهدی

شعرات آدمو هوایی می کنه ...هنوز!!!!!!!!!!

M e h d i

چه فرقی می کند وسوسه سیب یا حوا برای کسی که آدم نیست... ّ

مهدی

شب بود . ماه پشت ابر بود .. اما چیزی آن بالا نبود ..... همه چی رو زمین بود . شب بود . هوا تار بود . و چشمانمان ناتوان تر از هر گاه بود . پس فراتر از خود را می یافتیم . و می کاویدیم . شب بود و ماه و ستاره هم در کار نبود . تنها مرور زمان و تنهایی خود بود و بس و خودخواهی انسان و هیچکس . کسی که هرگز کسی نشد . چرا که خود را جدا کرده از جهانی میدید که در آن نفس می کشد . پس بمرد در رویایی از دنیایی غریب و بخفت در خرابه هایی نزدیکتر از پیش به سرنوشت خود رقم زده اش!

َArash Tavallaei

سلام. زیبا بود همچون شعر

َArash Tavallaei

سلام، زیبا بود همچون شعرت

آناهیتا_پ

مریم جان این شعر مال خودت بود؟اگه آره که احسنت، اگر نه هم که بازم آفرین به این انتخاب شعر