دلم برات تنگ شده ...

 

 

 

 

 

 

 

 

... توی اتاق صورتی من ، همه چیز هست ... خدا ، آسمون ، پنجره ، هوا ، هوا ، هوا ... ولی من بی نفس موندم ! من بی هم نفس موندم ! هر روز جلوی آینه می ایستم و زل می زنم به خودم ... به چشمهام ... توی چشمهام فقط عکس خودم هست ... ( مثل اون روز نیست که زل زدم توی چشمات که عکس خودم رو ببینم ! ) <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

... دل تنگتم خیلی ... باور می کنی ؟ ... نمی دونم چی شد ، چطور شد یهو ... ولی عاشق شدم انگار ... آرزویی که دیگه تو دلم نیست _ جز تو ، تو ، تو ، تو ، آره خود تو ، خود خود خود خود تو ... _ که می خوام باشی و بمونی ، که هر روز بهت بگم : ... ( نه ! الان نمی گم ! )

ولی خیلی دلتنگتم ! باور کن !  

 

... به کدام اشاره عاشقت شدم نمی دانم !

وقتی باران ببارد گناهمان شسته می شود و تو می مانی و من

هر روز انتظار که چیزی نیست

عمری ست که به شمار تار موهایم می چینمت

بر روی میزی که آرزوهایش کپک زده

تا تو نباشی – باور کن !

قاب عکس خالی خاک خورده را نمی توان فهمید

آن هم در اتاقی که آسمان ندارد

نمی دانم آرزوی آفتاب بکنم یا پنجره یا باران

گفتی به یاد من هر روز موهایت را شانه بزن

بیا ای بارانی ترین آفتاب ! چند تار مو بیشتر باقی نمانده ...

 

/ 8 نظر / 8 بازدید
مهدی

چم؟...........حکایتی است این دو روز عمر ؟!!!!!!

President Evil

Hello. Once I got noticed of the long duration we haven’t been in touch with each other, I took myself here. Are you still suffering from a sort of nervous breakdown? Who is this "divine" entity to whom you're entreating, talking, confabulating? Is that for "real" I know there's no such thing as "real" but what are you after, after all? Drop by and let me know. You know how… Rest in peace.

ی

متنش منو یاد عمو خورشیدت انداخت... واسه اون نوشتی؟

مرد خاکی

سلام خانم...خوبی شما؟ زيبا بود و دلنشين...فقط نگرانم از آن چيزی که شما رو اذيت می کنه... اميدوارم که درست بشه تا لبخندی زيبا بزنيد! موفق باشيد

مجيد!!!!!!!!

!!!!!!!!!!!!!!!

مهدی

سلام مريمی . من که نفهميدم برای کی می نويسی؟ ولی هر کی که هست مطمئنم مجازيه! (ای تو روحم !!!!!)

...

دلگيرم از حجاب تو... شکل کدوم حقيقته چهره ی بی نقاب تو... گاهی شک می کنم به تو به خودم.. تو آيا خودت را بازی می کنی يا کس ديگری.. تو دروغ گفته ای ... و بر اين باورم که باز هم خواهی گفت... اين را بار ها نشان داده ای ... يک شکل باش.. به دنبال چه چيزی شاخه به شاخه می شوی ... خسته نشده ای از اين همه... نمی دانم ...

فربد رکنی پسر داييت

مريم وبلاگت آلی بود