طرح .....

 

 

 

بال رویاهایم را بریده ام

حالا

دیگر از حوالی یاد تو

آن سوتر نمی پرند !

+++++++

لا به لای پلک ها

دوباره پنهان شدند

آخرین سطر گریه هایت

ترانه هایت

همیشه ناتمام می مانند !

++++++++

می خواستم

نگاهت آغوش جزیره ای باشد

امواج خسته را

دریغ !

دریغ !

++++++++

وقتی شنیدم

مسیر آفتاب را بسته اند

پرده های مژگانت را کنار زدم

ناگهان

هجوم باران خیسم کرد ....

++++++++

وقتی خداحافظی

اشکی شدم

در چشمانت

پلک هایت را زود بستی

تا سرازیر شوم

+++++++++

در خواب و بیداری

و در همیشه ی اضطراب

ـ بی تو ـ

سایه ی یک قفس

بال های مرا تهدید می کند

ای آشنا !

برای ترس فردای من

فکری بکن !

++++++++

صبح به صبح

سلامم بی جواب می ماند

اصلا دیده نمی شوم

همسایگان

دیوارهای خانه شان را

با خود به سر کار می برند ....

 

 

/ 2 نظر / 5 بازدید
مجید

مغزم رو دیوار پاشیده شد مریم... مخصوصا با این تیکه : همسایگان دیوارهای خانه شان را با خود به سر کار می برند

بی

زیبا مینویسی مثل همیشه. اما زیبا فکر نمیکنی. بهت گفتم... ... را باید شست... شاید جور دیگری است... شاید نوشته هایت را باید روبروی آینه بگذاری و جایت را با من عوض کنی! ...