با من حرف بزن که سخت محتاج شنیده شدن ام ...

این جا ، دقیقا زیر گردنم ، روی گلوگاه اصلا ، یه چیز سنگینی نشسته ، شاید یه بغض لعنتی ، شاید حرفی که باید می زدم و نزدم یا نتونستم بگم ، شاید همون بغض که نترکیده و داره خفه م می کنه ، شاید همون حرفی که مدتیه اشک به چشمهام می یاره ، شاید همون بغضی که لحظه به لحظه باعث می شه اشک هام بریزن و من قبل از این که سبک بشم جلوشونو می گیرم ، شاید همون حرفی که منتظرم بدون این که من بهت بگم از تو چشم هام بخونیش ، شاید همون بغضی که حتی وقتی سرم رو روی شونه هات می گذارم و اشک می ریزم از جاش تکون نمی خوره ، شاید همون حرف هایی هستش که خیلی پیش از این باید بهت می گفتم ، شاید همون بغضی که مدت هاست حتی تو هم نتونستی از من دورش کنی ، شاید همون حرفی که نباید می زدم و ... گفتم ! شاید همون بغض ... همون حرف ها ...  

... نمی تونم هیچی بنویسم ، نه راست ، نه دروغ ، نه چیزی که آرومم کنه ، می فهمی ؟ یه چیزی روی سینه م ، روی گلوم ، روی دلم ، روی زندگیم ... سنگینی می کنه ... می فهمی ؟ می دونی ... !؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

***

پ . ن غم اگر ترکم کند تنهای تنها می شوم ...

پ . ن 2 هنوزم دوستت دارم !!!!؟؟؟؟؟

پ . ن 3 تو با دلتنگیای من / تو با این جاده هم دستی / تظاهر کن ازم دوری / تظاهر می کنم ... هستی ...

 

/ 7 نظر / 18 بازدید
زینب چوقادی

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. من همیشه اولم!

ماه تی تی

میدونم هنوزم دوستم داری. می دونم!!!!![چشمک] غصه نخوری ها . درسته لاغر می شی و می شی یه عروس لاغر اما زشت می شی و می شی یه عروس لاغر زشت! منکه نمیخوام

علی

بغضت را به من بده بکشن این سکوت مرگ بارش را من و تو ما شده ایم که با هم باشیم در همه احوال یادت می آید آن فال قهوه ات را شاید فقط شاید همین چند سالش سخت باشد. ولی نه می توان با هم بودن حتی یک لحظه اش را هم سخت نگذاشت زندون بی دیوار سلول بی مرزه دیوار این خونه دیوار چین میشه وقتی تو نیستی

Pharzad

عزیزم خیلی قشنگ بود ، قالب جدیدت هم خیلی زیباست ...

محبوبه

بگو... بگو همان جمله دو کلمه ای را که نگفتنش و نگه داشتنش بدتر است.می سوزاند وجودت را.داغت میکند.همان جمله دو حرفی را می گویم که اگر چه دو کلمه است اما دنیایی را در خود نهفته دارد... که من اگر می سوزم این روزها بخاطر همان نگفتن بود . به خاطر نگه داشتنش بود در این دل صاحب مرده م. وقتی رها کنی این دو کلمه مسیحایی را جانی دوباره را هم خود می گیری و هم اورا امیدی به زندگی می بخشی... بگو ... مریم فریاد بزن... چشمهایت را ببند.. ذهنت را پرواز بده به گذشته ها ..به همان روزهای اول.. و با تمام وجود دوست داشتنت را فریاد بزن ... و بگو دوستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت دارم...

ماتی

مبارکا خانوم. جوابتو زیر پیامت نوشتم

یاد (جواد)

ظاهرا از وبلاگ نویسان قدیم هشتاد و دویی من ماندم وشما و چند نفری دیگر گذشته ها شادتر و پر امید تر می نوشتید .جمله ای آخر فیلم بر باد رفته هنرپیشه اصلی فیلم میگوید و بعد فیلم پایان می یابد در اوج تمام مشکلات و غمهایی که برایش اتفاق افتاده وراههایی که بسته شده است می گوید فردا روز دیگری است .(هم بغض این را به خاطر داشته باش) ضمنا آخر سال بود و وقت دیدار دوستان قدیم گفتم سری بزنم به همگی همیشه شاد وهمیشه خوش باشی