بیش تر .... کم دارمت ...

... این روزها ....

... و این روزها چه قدر ... کم دارمت ...

... سرم را می گذارم روی بازوهای مردانه و مهربانت و در دلم می گویم چه قدر کم دارمت ...

... کنارت هستم و دست هایم رو دور تمام تنت حلقه کرده ام و یواش زیر لب می گویم چه قدر دلم می خواهد بیشتر و نزدیک تر حست کنم ...

... دست هایت را در دست گرفته ام ... تو خوابی و صدای نفس هایت تمام سکوت شبم را پر کرده ... خواب هستی و من کنارت بیدارم و می دانم که نمی توانم نگاهت کنم ... می دانم و خوب می دانم حتی اگر در عمیق ترین خواب دنیا هم باشی ، با نگاه من بیدار می شوی و ...

... با دست هایت بازی می کنم ... با موهایت ... آرام دست می گذارم روی لب هایت و باز ... دست می کشم روی دست های نازنینت ...

... نه ... نباید بیدارت کنم ... باید آرام بخوابی و آسوده باشی عزیزکم ...

... این روزها هر چه قدر که بیشتر و بهتر کنار هم هستیم ، باز انگار در دلم فریادهایی می شود که بیشتر با من باش ... کنارم بمان ... با من بمان ...

... این روزها هستی در دلم بیشتر از پیش و دوست دارمت خیلی بیش تر از پیش و می خواهمت خیلی بیشتر از پیش و کنارت هستم خیلی بیش ......

.... تا همیشه ....

********

پ . ن    تو

درخت هم که باشی ...

من دارکوبی می شوم ...

که هفتاد و سه بار ...

در دقیقه ...

تو را می بوسد ...

 

/ 1 نظر / 26 بازدید
امیل

متن عالی ! شعرت بسیار جالبِ نمدونم علی اینارو میبینه میخونه یا نه ! ولی امیدوارم یه نیم نگاهی به وبلاگ همسرش کنه پیشتر کم دارمت را بخونه پست بدی بنویسی گفتم کم دارمت ولی نه به اون شوری نه به این بی نمکی [نیشخند]