فرشته بگو : سلام !

 

 

 

وقتی خدا برای تو چشم و دهان گذاشت<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

با يک فرشته عشق تو را در ميان گذاشت

اکليل زد به مردمکت ..پس خطاب کرد:

..تنها فرشته ای که خدا در جهان گذاشت..!

حظ کرده بود آن قدر از چشم های تو

يک نسخه آفريد و در آسمان گذاشت!

وقتی که ديد زهره بدل کار چشم توست

آن را فروخت ..گوشه ای از کهکشان گذاشت

....آن وقت نوبت دل من شد...گل آفريد

داغ دهان سرد شما را بر آن گذاشت

با يک اشاره گفت:فرشته!بگو سلام!

خنديد زير لب و مرا بی زبان گذاشت

از ظلم عاشقانه خود خنده اش گرفت

سهم مرا برای دل ديگران گذاشت!

دستی کشيد بر بدنش..جان گرفت و رفت

من را هم آفريد.....ولی نيمه جان گذاشت!!

/ 7 نظر / 17 بازدید
* دوردست

خيلی نازی مريم جونم. خيلی هم با استعدادی! شعرت معرکه است. آخه .. چرا نيمه جان؟! خيلی قشنگ بود. کلی با شعرات حال می کنم. انگار که ... از کره شازده کوچولو اومدی! سلام ما رو هم برسون. - از بچه های پرديس

مرد خاکی

به يادتان هستيم...منتظر یاری سبزتان هستيم

مجيد

There is Nothing to say....

علی سخایی

سلام شعر بسيار زيبايی بود. پست جديد نوشتم.قبلی رو هم بخونيد موفق باشيد سقا

نيما هومن

سلامی آشنا وبلاگ قشنگی داريد با دلنوشته هائی زيبا موفق باشيد و سبز چون بهاران

بي تکليف

سلام مريم جون اگه من را شناختی يه آشنای قديم من بگوم هستم خوسحال ميشم يه سری به منم بزنی؟