بی تفاوت شده ام اما ...

 

 

 

 

 

 

در تاریکی باغ به وهم برگ دچارم <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

فصل

شبیخون خواب مسموم جلبک زارها

با من سخن در نشخوار رود و علف می گوید

از همین دو نیمکت

که سایه ی مرد اسفند را باد می زند

دنیا جایی در من تمام می شود

و تو روزی سیاه می شوی

_ سیاه _

*

لای همین ورق های فال

که می آیی با دو چشم میشی

سرریز از تفاهم دو خط

چند خواب

شکل قداست همین زن

یا زیر چتر پروانه ها

باران را به صلیب کشیدن

تو را نمی شناسم

فقط سایه ی مردی افتاده

روی وزن فنجان

 

/ 6 نظر / 13 بازدید
لب خاموش

پشت هر چهره شهري است كوچه هايش پر رمز پر راز آسمانش چشم گاه باران گاه آبي وزماني پر پرواز كبوترها باغ اين شهر پراز قاصدك است همه اينجا منتظرند چشم به راه خاك اين شهر پراز خاطره سبز مسافرهاست نقدي بايد زد قصه بكر شنيدن دارد -*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*- سلام دوست عزيز وبلاگ من بروز شده و تورا من چشم در راهم يا حق

فرشته بگو سلام انسان سه راه دارد: راه اول از انديشه مي‌گذرد، اين والاترين راه است. راه دوم از تقليد مي‌گذرد، اين آسان‌ترين راه است. و راه سوم از تجربه مي‌گذرد، اين تلخ‌ترين راه است.

آسمان

بازم سلام قبلي نيز از آن من بودوبدان که مي دانم غم زمانه خورم يا فراق يارکشم به طاقتي که ندارم کدام بار کشم (خداي دل) نه دست صبر که در آستين عقل برم نه پاي عقل که در دامن قرار کشم نه قوتي که توانم کناره جستن از او نه قدرتي که به شوخيش در کنار کشم چو مي توان به صبوري کشيد جور عدو چرا صبور نباشم که جور يار کشم

آسمان

سلام اما شايد بشه گفت اينها رو گفتم تا به اينجا برسم: شراب خورده ساقي که ز جام صافي وصل ضرورت است که دردسر خمار کشد گلي چو روي تو گر در چمن به دست آيد کمينه ديده سعديش پيش خار کشم

آسمان

درپايان دعا مي کنم الهي آتش عشقم به جان زن شرر زان شعله ام بر استخوان چو شمعم بر فروز از آتش عشق بر آن آتش دلم پروانه سان زن الهي ما را آني به خودمان وامگذار(آمين)

مجيد