Eli lama ...

... برایم نوشته بودی :

" بزرگی می گوید : انسان دوبار می میرد ، یک بار وقتی به خاک سپرده می شود و دیگری وقتی فراموش می شود ... نازنین ! کی مرا دفن کردی !؟ ... "

... و من خیره ماندم به کلمه ها ... و من مات شدم به صفحه گوشی ... و من زل زدم به حرفی که پشت واژه ها می رفت و می آمد ... و من مبهوت ماندم ... و من گرمی اشک را حس کردم ... و من دستانم را دراز کردم تا کلماتت را بگیرم ... محکم بگیرم ... و من دهانم را باز کردم تا واژه ها را ببلعم ... و من چشم هایم رو مجبور کردم که در حافظه شان گم کنند این لحظه ها را ... و من قلبم را مچاله کردم و انداختم یک گوشه ی سینه ام ... و من ...

... و تو پشت تلفن بی صدا اشک ریختی ... و تو تمام حرف هایت را پشت کلمات مخفی کردی ... و تو همه ی وجود مضطربت را در پس خنده هایت پنهان کردی ... و تو از من خواستی دعا کنم ... و تو خواستی آمین بگویم ... و تو خواستی فکر کنی دعاهای من ، صدایم ، ناله ام به گوش خدا می رسد ... و تو نخواستی فکر کنی که اگر دعاهایم گیرا بود و دست هایم پر توان و می توانستم ... فقط ، می توانستم لحظه ای آرامت کنم ، چه باید ... و تو ... سعی کردی خامم کنی که نفهمم آن بغض مچاله شده ی سینه و گلویت را ... و تو ، می دانستی و نمی دانستی که تمام وجودم دارد فریاد می کشد و تمام دعاهای ممکن را ... آمین باشد !

... و من ...

... و تو ...

... و من ، دست هایم را دراز کردم تا بلندای آسمان ، و تا جایی که قد کشیدم ، و تا جایی که سرم به سقف نخورد و انقدر کوچک شدم و ریز که له شدم ... و ماندم زیر پاها ... زیر پاهای کلماتت که سنگین بودند و کفش های میخ دار پوشیده بودند و روی سلول ، سلول های مغزم ... رژه های بی امان ...

... و تو رگبار شدی و اشک ریختی و من خوردم تمام بغضم را و خودم را و فقط سکوت کردم ... چه باید می گفتم ؟ چه می توانستم بگویم ؟

... و من ، با بی رحمی و شقاوت و سنگ دلی ظالم همیشگی ام ، تنهایت گذاشتم ... شرم بر من ...

... و تو بزرگوار بودی و هستی و به رویت خودت و خودم نیاوردی که ... و من از پشت تمام سیم ها دستانم را دراز کردم تا با موهایت بازی کنم ، و نیت کردم برای پاک کردن اضطراب و بغضت و ... هیچ کاری نکردم ...

... و تو صبوری ... مثل همیشه ...

... و من ... من ؟ ... من !

... وای بر من ...

... دلداری ات ندادم ... که تو دل آرامم کردی ... اما دعا کردم دلت آرام باشد ... و خدایا ! لااقل همین یک بار دعایم را ... خداوندم ! کمی آرامش ... آرام کن جانکم را ... آرام کن عزیزم را ... بگذار اضطرابش برود و پخش شود و نباشد ... و بخندد و شاد باشد و رها شود و به آرزوهایش برسد و پر شود از اطمینان و پر شود از عشق و ... بگذار ماهکم ... نازکم ... عزیزکم ... گلکم ...

... آمین !

*****

پ . ن ... برایت از پشت تلفن خواندم نوشته ام را ... در پاسخ نوشته ات و نا نوشته ات ... و مرا ببخش که با اشک خواندم و مرا ببخش که با اشک شنیدی و مرا ببخش که نتوانستم بگویم هر چه را که باید می گفتم و مرا ببخش که انقدر ...

پ . ن 2

دیگر دوستت ندارم ! انگار هیچ وقت دوستت نداشته ام ... انگار از اول ... نه ! این اسمش دوست داشتن نیست ... عشق هم نیست ... خاطرخواهت هم نیستم انگار ...

... خیلی بیشتر است ... و خیلی مقدس است ... و خیلی از سر من سر به هوا زیاد است ... و خیلی از من سرسپرده فاصله دارد ... و خیلی ...

... و خیلی ... ( اگر با کلمات قراردادی بنا باشد که بگویم ! ) :

دوستت دارم ماه ... مانم !

/ 5 نظر / 28 بازدید
Pharzad

.......؟!! :(

امیل

طفلک خاله [ناراحت][ناراحت] ندیدمتون ولی اینقدر تعریفتونو از مریم شنیدم که مطمئنم یه خانوم خیلی خیلی نازنینی هستید باید گل باشید آخه دخترتون واقعا گل نمیدونم شاید غریبه تر از اون باشم که از سما خواهشی کنم ولی بذارید به عنوان نوه تون یه خواهشی کنم: بخاطر بچه هاتون هم شده باشه یعی کنید دیگه غصه نخورید.

علی

دوباره یواشکی غصه های خودتان را با هم قسمت کردید و من بی خبر... وای بر من که شریک توام و باید در همه چیزت شریک باشم غصه نخور مریمم