حوای دور ...

... مادر ، اهل زندگی ست ، اهل کتاب ،همیشه می خواند ، در حال شانه کردن موهای من ، در حال پوشاندن لباس هایم به تنم ، قبل از خواب ... اما می دانم که مادر ، هرگز مادری و مهربانیش را لای کتاب جا نمی گذارد و به من بی توجهی نمی کند ، بلکه از این طریق به چیزهای بزرگ تری فکر می کند و شاید علت سکوت های او همین باشد ...

... و اما مادر نمی داند که دخترش چگونه زنی خواهد شد اما همیشه از این مساله رنج می برد که دنیا ، هیچ جایی امن تر از روح زنان برای پنهان کردن غم هایش پیدا نمی کند و زنان در مواجهه با دنیای بیرون دستخوش آسیب های فراوان اجتماعی اند ، زنان پنهان ، ناشناخته ، دور و در عین حال در دسترس ، در آشپزخانه ، در کتاب ها ، در تصاویر ... همه جا و هیچ جا  ... می اندیشد ... به همه دخترک ها ، چه آن ها که هنوز باد از طراوت گیسوان شادابشان رهگذری می سازد برای دوندگی های ابدیش ، چه آن ها که دیگر برف دائمی گیسوانشان را سپید ساخته می اندیشد ، به فریادهایی که هرگز برنیاوردند و به دامن مادرشان ، سکوت ، پناه بردند ، به سوالاتی که هرگز نپرسیدند ، به زندگی هایی که از ترس یا به میل دیگران ساختند ، به مفاهیمی که به غلط زندانی قالب آن ها شدند ، به حقوقی که متعلق به خودشان بود و آن ها را نشناختند ...

... مادر هنوز هم زیباست و تو را به شکل کودکی ها می بیند و برای لحظه لحظه ات مادری می کند و تو جوانی مادر هستی ، با همان روحیات ، با همان نگاه و با همان حالات ناشناخته و کمی پیچیده تر ...

... و بلاخره عشق ... از راه می رسد ... و تو به طرز عجیبی دوست داشته می شوی یا حداقل این طور می شنوی ! حس می کنی ... اما شادی تو جایی پنهان شده ... حسی که در تو ، در خانه کوچک تو گم شده . تو کمتر خودت هستی ، خودت را با شرایط تازه وفق می دهی،سعی می کنی شایسته و عالی باشی و به نظر می رسد که هستی اما هر چقدر که بیشتر بهتر! می شوی از خودت ، آرزوها و اهداف منحصر به فردت دورتر می شوی . دورتر و دورتر ... حرف های سخت را مثل یک بار سنگین روی دوشت حمل می کنی و هرگز آنها را بر زمین نمی گذاری تا کمی آسوده تر سفر کنی ، همیشه در حرکت ، همیشه مواظب نظرات دیگران بودن ، مراقب جریحه دار نشدن احساسات آنها ، مراقب جزئی ترین مسائل روزانه ... و این چنین است هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر در خود فرو رفتن ، دور شدن از دنیای اطراف و همسری که فقط یک همسر است ، یک همراه کمتر قادر به دریافت لطیف ترین حرف های پنهانی که تو از گفتنشان ابا داری ... که تو را آنگونه که هستی پاس بدارد ، آنگونه که آفریده شده ای با تمام آسیب پذیری ات و حق احترام و حرمت ... تنهایی ات را پر کند ، شادی ات را با لبخند به تو بازگرداند ...

... به همزادت می نگری و به روح هزار ساله اش ، مردش اگر چه به باغبانی علاقمند بود اما بذر عشقی را که داشتند در یک شیشه کوچک قرار داد و هرگز آن را نکاشت ، زن می پنداشت که وی فراموش کرده است اما این طور نبود ، او از پدرش هرگز این کار را نیاموخته بود ، آنها معتقد بودند که زن با دیدن این گیاه هوایی می شود و دیگر دست از کارهای روزانه برمی دارد و به ارزش های خود واقف می شود ، پس همان بهتر که زن در آشپزخانه ، هر روز غذاهای خوشمزه می پخت و لباس های شاهزاده را اتو می کرد ...

پ . ن دردهای کوچک و ابدی همیشه در ذهن تو باقی می مانند بی آنکه زمانی از وجود نازکت رخت بربندند ، تو حتی برای آنها هم مادری می کنی ...

                                                                   حوای دور از پرچین شاه محمدی

/ 10 نظر / 5 بازدید
بدون شک...

متن زیبایی بود.لذت بردیم. موفق باشید[گل]

بانوی باران

هم حیلی قشنگ بود هم منظورشو کامل نفهمیدم فقط میدونم که کسی این روزا قدر زنها رو نداره و همسرانشان شاید خیلی دیر از انها قدر دانی کنند و قدر بدانند زمانی که دیگر احساسی برای دریافت زیبایی این قدردانی وجود ندارد

علی

زن.... کوهی از هنر ، عشق ، احساسات و... مادر... زنی با همه خصوصیات فوق بعلاوه اینکه مادر هم هست می دانم که باید بیشتر قدر بدانم تمام سعی خود را خواهم کرد امیدوارم یعنی

زینب

سلام گلم... خنده. بغض. لبخند...

یلدا

بسیار زیبا بود.. شاید مردها فکر میکند که زن هم مثل "عشقه" میمونه و اگر کاشته بشه اونها رو خرد میکنه و نابود... نمیدونم مرسی از حضورت.. آرشیوت رو دیدم که از سال 82 بود.من اولین بار بهمن 82 بود که وب زدم. بازهم مرسی دوستم

اراکده

سلام بر استاد منظوم. نثر را زیاد از شما نخوانده ام. طالب مطالب اهنگینتان هستم. قدم بر چشم نهاد بر خط وخیط ما نظری بیافکنید. این گودر شما را هر روز می خوانم.

مژگان

این قسمت پ ن خیلی تاثیر گزار بود فکر می کنم واقعا همینطوره .ممنونم که بهم سرزدی .تازه برگشنم

حسین

سلام بسیار زیبا بود