عشق آسمان ...

<?xml:namespace prefix = v ns = "urn:schemas-microsoft-com:vml" /><?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پريشان تر از آنم كه بتوانم واژه ها را به درستي و از روي نظم كنار هم آورم . شايد اين آخرين مطلبي باشد كه مي نويسم . نمي دانم . درست نمي دانم . هيچ چيز نمي دانم . اصلا چه فرقي مي كند كه اين آخرين مطلب باشد يا نه .....
دلم براي دوست داشتن تنگ شده ؛ براي دوستي ، براي عشق ، براي هيجان ، براي شور .
احساس مي كنم غبار (( تكراري )) بر همه ي روزهايم نشسته . دلم يك روز جديد مي خواهد ، يك دوست جديد ، يك عشق جديد ، يك حادثه ي جديد . راستي ، به نظر تو آدم ها در زندگيشان چند بار مي توانند عاشق شوند ؟
هميشه فكر مي كردم عشق ، مطلق ترين اتفاق زندگي هر فرد است كه ديگر تكرار نمي شود . اما انگار نظرياتم تغيير مي پذيرند . راستي كه آدم چقدر در زندگي تغيير مي كند نه ؟ ! افكار ، ايده ها ، عقايد و باورهاي آدم تغيير مي كند . كساني كه خود را ثابت و بي تغيير معرفي مي كنند دروغ مي گويند .
راستش را بخواهي ، امروز مطمئن شده ام كه زندگي ، پيچيده تر از آنست كه بشود درباره ي آن نظريات ثابتي ارائه داد . در واقع نه زندگي كه آدمها ، آدمها ، آدمها ! چه موجودات عجيبي اند آدمها ! چه دنياي وسيع و پيچ در پيچي دارند اين آدمها ! دوست دارند همه چيز را خودشان تجربه كنند . دوست دارند همه ي چيزهايي را كه مي خواهند به دست آورند و دوست دارند ......
در آغاز گفتم كه ذهنم پريشان است ، نگفتم ؟ ! حالا به وضوح مي بيني كه چقدر واژه هايم آشفته اند . مي بيني ؟ !
چند روز است كه بي قرارم . چند روز است كه احساس مي كنم دلم ده سالي جوان شده . چند روز است دلم هواي عاشقي كردن كرده . نه آنكه عاشق شود ، نه آنكه عشق را بفهمد ؛ نه ، نه ! دنبال يك نفر هستم كه شاخك هاي احساس مرا تحريك كند ، يك نفر كه نگاهش دلم را بلرزاند ، يك نفر كه سايه اش را مدام ، در همه جا احساس كنم . اما نمي يابم . نمي دانم اين جستجو براي من حلال است يا حرام . باور كن نمي دانم . گاهي كه در اين كاوش پريشان ، كلافه مي شوم ، نگاهي به عمق آسمان مي اندازم و مي گويم : (( چيه ؟ ! مي خواي امتحانم كني ؟ يا نه ، شايد هم چند وقته دلم پير شده ، مي خواي جوانش كني ؟ ! ))
و بعد ، دلم مي لرزد . فكر مي كنم نكند اينها همه امتحان باشد . يعني ممكن است امتحانهاي خدا تكرار هم بشود ؟ مي شود ؟ همه چيز ممكن است ، نه ؟ هيچ فكر نمي كردم بعد از اين همه سال ، دوباره به نقطه اي چنين دور ، بازگردم .
من و تو ، هر وقت كه احساس كنيم خيلي بزرگ شده ايم ، در يك لحظه ممكن است از اوج بيفتيم و كوچك شويم ؛ آنقدر كوچك كه زير پاي كوچك ترين موجودات له شويم . من و تو ، هر وقت احساس كنيم كه آنقدر پخته شده ايم كه ديگر از ما گذشته تا در تنور داغ امتحانات او تب كنيم ، بي گمان راه انديشه به خطا پيموده ايم .
اين آيه در خاطرم نازل مي شود : (( آيا آدمها مي پندارند كه چون گفتند ايمان آورديم به خداوند ، رها مي شوند و به حال خويش وانهاده مي شوند و هيچ امتحان نمي شوند ؟ * ))
اما نكته در اينجاست كه ما اغلب امتحان مي شويم . بي آنكه بفهميم . كمتر پيش مي آيد كه در حين آزموده شدن ، دريابيم كه مورد امتحان قرار گرفته ايم .
به هر حال ، من حالا اين را درك كرده ام ؛ و سخـت ترين امتحانات هم البته در وادي عشق است . عشق از درجه ي منفي تا صفر و تا درجه ي مثبت ؛ تا بالاترين درجه ها . عشق ، از زميني ترين عشق تا آسماني ترين عشق .
حقيقت اين است كه حساسترين عضو آدم كه مورد آزمايش قرار مي گيرد ، قلب اوست و من حالا مي فهمم كه مرز بين آسماني شدن و زميني شدن چقدر سخت است . و من حالا مي فهمم كه آدمها ، با همه ي خوبيها ، پاكيها ، بشردوستي ها ، عدالت جوييها و همه ي صفات نيكي كه دارند ، چقدر زميني اند .....
باور كن كه آدمهاي زميني خيلي كم اند ، خيلي كم . و باور كن كه آسماني شدن بسيار دشوار است . و باز باور كن كه آسماني ماندن بسيار بسيار دشوارتر است . وقتي دوست داري دوست داشته شوي ، اما مورد بي اعتنايي قرار مي گيري ، وقتي كسي را دوست داري اما به او نمي رسي ، وقتي پي كسي هستي كه بتواند هيجان و شور عاشقي را در تو زنده كند ، آب دهد و پرورش دهد ، اما او را نمي يابي ، آن وقت ...... بله ، حتما ياد خداوند مي افتي . زيرا او هميشه هست ؛ به خصوص وقتي دلت آن قدر شكسته كه احساست رقيق رقيق شده . او قابل دسترسي است ؛ مخصوصا اگر دلت از همه جا گرفته باشد و بغض كرده باشي . او مي تواند تو را عاشق كند ؛ بخصوص اگر هيچ كس را براي عاشقي و عشق ورزيدن نيافته باشي .
اما در اين حال ، هر چند كه عاشق او هم شوي ، باز زميني هستي ، زميني زميني . آدمهاي آسماني عاشق خدا مي شوند در حاليكه گل هاي عشق چنان اطرافشان را آكنده ساخته كه اگر يك لحظه بي توجه شوند ، از عطر اين همه گل مست مي شوند . آدمهاي آسماني ، خدا را براي عاشقي انتخاب مي كنند ، نه تنها به عنوان تنها گزينه ي در دسترس و نه به عنوان تنها گزينه اي كه جوابشان مي دهد ؛ نه ، نه ، آدمهاي آسماني ، خدا را انتخاب مي كنند زيرا تنها گزينه ايست كه مي خواهند ، از ميان ده ها گزينه ي ديگر ...
و من مي خواهم امروز ، در حضور تو اعتراف كنم كه بر لبه ي تيغ باريك عشق ، آزموده مي شوم . بعد از آنهمه خلوت كه با خدا داشتيم ، بعد از آنهمه شب هاي پرشور كه با خدا به صبح رسانديم ، بعد از آنهمه مستي و دلدادگي و بي قراري ، بار ديگر امتحان مي شوم . نه ! اين اشتباه بود كه فكر مي كردم به اندازه ي كافي امتحان شده ام . اين اشتباه بود كه بر گذشته ام از سر عقل و خرد خنديدم ، اين اشتباه بود كه فكر مي كردم امتحانها تكرار نمي شوند ، اشتباه بود .............

* سوره ي عنكبوت ، آيه ي 2

/ 8 نظر / 5 بازدید
مرد خاکی

سلام خانم...گويا اين آرامش سر سازگاری با شما دارد.... نوشته هاتونو خوندم...اميدوارم از اين امتحان پيروز و سربلند بيرون بياييد... برای ما هم دعا کنيد..حس می کنم من هم در امتحانی هستم...حس می کنم بايد يکی را انتخاب کنم...درمانده ام... حواس و عقلم به هيچ چيزی روی خوش ندارد.... امیدوارم یلدای خوبی رو گذونده باشید... موفق باشيد

مهدی

من به يک نتيجه رسيدم مريم . به اين که فکر نکنم . بگذارم که هرکس می خواد امتحانم کنه و من فقط مثل يک موش آزمايشگاهی باشم . حالا اين کس چه خدا باشه چه بنده خدا . اصلا برام مهم نيست . حتی به نتيجه اين امتحان هم فکر نمی کنم چون معتقدم آدم بايد خودش باشه - خود واقعيش . دوست دارم online امتحان بشم . می فهمی منظورمو ؟ شايد حرفام مثل يه آدم درمانده و مستاصل باشه ولی حقيقته و من پرم از اين حقيقت .

ارمغان

سلام دوست خوب من... وبلاگت واقعا واقعا واقعا قشنگه. به من سر بزن عزيز. راسی شما دبيرستانی هستی؟؟ يا دانشجويی عزيز؟

نسيم

سلام مريمي....... عزيزم زندگی بازی های عجيبی داره که ما از درک حکمتش عاجزيم .....برات آرزوی موفقيت ميکنم ....

رجبعلی محبی

الان عصر نانو ادبياته، کوتاه بنويسين: داستانک، شعرک و ...: انار روستای ما ـ واسه لبهای تو ـ ار رژ لب آمريکايی ات خوشرنگتر است.

ی

جالب بود! کاش این زندگی زودتر تموم بشه...تموم... وقتی هیــــــچ بهانه ای هیــچ انگیزه ای هیچ چیزی برای زندگی کردن نداشته باشم وقتی حتی همون خدایی که تو میگی داره امتحانت میکنه، نیست. برای من نیست. حسش نمیکنم. خوش بحالت که حسش میکنی. قبلا خیلی حسش میکردم. وقتی این همه چیز نیست، این نفسها برای چی باید بره و بیاد. باید تموم بشه. خوش بحالت که امتحان میشی. خوش بحالت که حرف میزنی... خوش بحالت که میتونی گریه کنی، خوش بحالت که دلت برای هیجان تنگ شده، خوش بحالت که بلدی بغضت رو بشکنی، خوش بحالت که زنده ای ... خیلی چیزا داری که ندارم ... کاش زودتر تموم بشه

مهدی

خوبه رک حرف زدی ....راست می گی من با خیلی حرفات موافقم.خیلی حرفات می تونه درست باشه و شاید کاملا درست .( چون من خودم چیزی نمی دانم) اما ما باید چی کنیم وقتی تازه می فهمیم که در برداشتهای غلط غوطه می خوردیم یا می خوریم؟

محمد

مريم جان ؛ اين متن واقعا از استحکام معنايی بالايی برخورداره . اين متن و اکثر متن های اين وبلاگ مخاطب رو به فکر فرو ميبره و حداقل برای دقايقی مخاطبش و آشفته ميکنه ؛ و از نظر من اين مطلب نشانه ای خوبی است از اينکه معلوم ميشه نوشته هات ارزشمند هستند . در ضمن از واژه ها هم بايد گذشت ؛