همه دیدند به جز آن کس که باید می دید ...

می باری از لیریز دستانی خیالی

بر لحظه های وسعتی از عشق خالی

حتی قفس حس پریدن دارد امشب

لبریز از شعرم در این آشفته بالی

دریای من دستان خیسم را صدا باش

در تازه آباد غزل های شمالی

سی آسمان افتاده بودم از نگاهت

بر من ببار امشب ، پرم از خشکسالی

تو ، سیب سرخی که نچیدن قسمتش بود

من ، بیست و هشت آوارگی ، تکرار کالی

سی آسمان دنیا ورق خورده ست در من

گم می شوم در چشمهایت رنگ فالی

لبریز شیراز و شراب و شعر و حافظ

یعنی غزل باریده ای بر این حوالی

حالا مرا می پرسد از من چشمهایت !؟

بله ............................................

باید ! کنارت تا ابد خوش بخت باشم

حالا صدایم می کنی با عشق :مریم !

*****

پ . ن 1 ... کجا آدم قدر نعمتی را که دارد می داند ؟

خصلت آدمی زاد این است : به دنبال آن چه ندارد می دود و آن چه دارد اصلا نمی بیند و به داشتنش مثل یک حق طبیعی عادت می کند ، مثل دستش ، مثل نفس کشیدن ، مثل چشم هایش و مثل همه ی واقعیت های حیاتی زندگی که چون همراه آدمند برایش عادی می شوند و بی ارزش ، مگر این که از دستشان بدهد ...

پ . ن 2 چنین که نعره به نام تو می زنم در شعر

به دار می کشد آخر مرا شهامت من ...

/ 4 نظر / 2 بازدید
اراکده

حا لا مرا می پرسد از من چشمهایت ؟؟؟؟ پی نوشت هایت را دوست دارم و توصیف خصلت آدمی شعرتان مثل همیشه حکم آینه را دارد برایم. قلمتان پرتوان سلامتی شما آرزوی ماست سلام[گل]

محبوبه

تو ، سیب سرخی که نچیدن قسمتش بود من ، بیست و هشت آوارگی ، تکرار کالی کاش میتونستم پشت این بیت رو ببینم...

Pharzad

آفرین شعر خیلی قشنگی بود . شعرهات خیلی عالین!

ehsan

شاید ضدحالی دیگر، شاید ... [چشمک]