فرار کرد ...

امروز خسته بود که فردا فرار کرد

ساحل عقب نشست که دریا فرار کرد

آن جا که رد پای خیانت شنیده شد

عیسا به دار رفت ، یهودا فرار کرد

دست بریده زحمت نارنج را نداشت

یوسف درید جامه ، زلیخا فرار کرد

مجنون همیشه سر به بیابان نهاده بود

پایان نداشت قصه که لیلا فرار کرد

شاعر نوشت حرف خودش را ولی چه سود !؟

یک شب گذاشت شعر خودش را فرار کرد ...

 

/ 3 نظر / 4 بازدید
مجيد

قصد کامنت کرد اين دل ولی چه زود با ديدن شعر تو آن هم فرار کرد..

مهدی

چطور میشه از خود فرار کرد ؟ از ثانیه ها فرار کرد؟ از حیرتی که چون دهان ِماهی مرده مات و مبهوت از برهوت عقل و غلبهء احساسات و لذت لحظه ها بر الاغ تن می تازد . فرار کرد؟ از لحظه لحظه تکرار و توبه توبه و دستان سرخ شده پیش ناظم طبیعت فرار کرد ؟

آسمان

به نام او بر تو سلام مي کنم آنجا که راز عشق به دو عالم نموده شد- آن مدعي به نمازش،رسوا شد و فرار کرد.