لالايی ....

 

 

 

 

 

 

 

چشم ها را ببند و ساکت باش ، خانه تاریک و نوبت خواب است <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

نی نی چشم های معصومت ، دیگر از زور خواب بی تاب است

چشم ها را ببند و راحت باش ، در کنارت همیشه می ماند

برکه ی راکدی که می بینی ، دیگر اینک شبیه مرداب است

زندگی را دوباره قسمت کرد ، دست خالی و پر سخاوت تو

سهم تو آسمان آبی شد ، سهم من آفتاب و مهتاب است

سهم تو قلک و عروسک شد ، سهم تو بچه های پوشالی

سهم من زندگی شد اما حیف ! زندگی نارفیق ناباب است

سهم تو سبز و زرد و نارنجی ، سهم تو رنگ های رنگارنگ

سهم من گونه ای که از سیلی ، آه ! بگذر ، شبیه سرخاب است

دیگر ای آسمان چه می خواهی ؟ از دل بی قرار غمگینم ؟

آن که خورشیذ لحظه هایم بود ، دیرگاهی ست نور شبتاب است

آه ! بگذار تا شبی دیگر ... شب به نیمه رسیده دلبندم

چشم ها را ببند و ساکت باش ، خانه تاریک و نوبت خواب است ...

 

/ 6 نظر / 24 بازدید
حميد خان

مي خواي برات لالايي بگم الان حسش نيس پيش ما بياين

بابايي

الان خوابم نمياد خوشحال بشم بهم سر بزني

محسن

سلام اسمتون که همونه اما نميدونم شما همون دوستی هستيد که سال ۸۳ به من سر ميزديد آخه آرشيوت از سال ۸۴ دارم دنبال دوستای قديم ميگردم بعد از ۳ سال اميدوارم بعضيهاشون رو پيدا کنم اميدوارم شما هم جزشون باشيد

ی

برای روز میلاد تن من، نمیخوام پیرهن شادی بپوشی، به رسم عادت دیرینه حتی، برایم جام سرمستی بنوشی برای روز میلادم اگر تو، به فکر هدیه ای ارزنده هستی، منو با خود ببر تا اوج خواستن، بگو با من که با من زنده هستی، بگو با من که با من زنده هستی... که من بی تو نه آغازم نه پایان، تویی آغاز روز بودن من، نگذار پایان این احساس شیرین، بشه بی تو غم فرسودن من ... نمیخوام از گلای سرخ و آبی، برایم تاج خوشبختی بیاری، به ارزشهای ایثار محبت، به پایم اشک خوشحالی بباری، بذار از داغی دستای تنهات بگیره حرم گرما بستر من، بذا با تو بسوزه جسم خسته ام ببینی آتش و خاکستر من تو ای تنها نیاز زنده موندن، بکش دست نوازش بر سر من، به تن کن پیرهنی رنگ محبت، اگه خواستی بیایی دیدن من .... که من بی تو نه آغازم نه پایان مریم ...

مجید

آروم بخواب.. يکی تا دم صبح کنارت بيداره.....