من انحصار طلبم !

   

    

     ((خوب كه فكر مىكنم مىبينم آره خودشه ، حسوديه ! حسود شدم ... شدم ؟ يا بودم !؟ نمىدونم فقط مىدونم كه به همه چيز حسودى مىكنم ، به هر چيزى كه به تو نزديك تر از من باشه يا هر كسى ... هر بار كه با تو تلفنى حرف مىزنم دلم مىخواد برم گوشه ديوار و از ته دلم جيغ بكشم ؛ چون حتى به گوشى تلفن هم كه تو دستهاى توست حسودى مىكنم ... من حتى به كلمه هايى كه از دهنت بيرون مىآد ، به زمينى كه روش راه مىرى ، به ميز و صندلى و تخت و كمدت هم حسودى مىكنم ... و بيشتر از همه به كامپيوترت ... چون خيلى از ساعت هاى روز رو پيش اون مىگذرونى و حتى يك ساعت هم سهم من نيست ... به لباس هات كه اين همه به تو نزديك هستن و من نيستم ، به همه چى يا همه كس ... به مامانت ، دوستهات ، آشناها و حتى دوستاى اينترنتى تو حسودى مىكنم ... تا امروز خودم هم نمىدونستم كه يه نفر مىتونه اين همه حسود باشه ... ولى خوب حالا كه هست ، مىتونى بگى نباشه ؟ نه ، نمىتونى ... حتى خودم هم نتونستم خودم را راضى كنم كه اين همه حسودى خوب نيست ... مىدونى هميشه با خودم مىگم حق ندارى ، حق ندارى دستتو به اميد گرفتن چيزى كه مال تو نيست دراز كنى ... مىخندم ! آخه حتى به كلمه "داشتن" هم حسودى مىكنم ! به هر چيزى كه بيشتر از من به تو مربوط و نزديك باشه حسودى مىكنم ... حتى به خود تو !!!!!!!!! )) <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

    سلام ! يادته يه موقعي اين نامه رو برات نوشته بودم ؟ عجب آدمي بودم ... بد نيست آدم گاهي به گذشته هاش و آرشيو زندگيش سرك بكشه و ببينه چه كارهايي كرده و چه حرفايي زده ، كاش واقعا مغز رو مي شد مثل هارد كامپيوتر فرمت كرد ! مي دوني ؟ الان ديگه حسي كه به تو دارم حسودي نيست ، انحصار طلبي هم نيست ، نه خودم رو آزار مي دم و نه تو رو عذاب ! يادمه بهم مي گفتي : ” مريم ! زندگي هر آدمي فقط مال خودش نيست ، لحظه هاي عمر هر آدمي به آدمهاي زيادي بستگي داره ، به اونهايي كه اطرافش هستن ، به زندگي خصوصيش ، به خودش و به عشقش ” نمي خواستم و نمي تونستم قبول كنم حرفات رو . به نظرم كفر مي گفتي انگار ! مي خواستم فرياد بكشم پس من چي ؟ من كه عشقتم ؟ مگه نمي گي دوستم داري ؟ پس چرا همه حواست به من نيست ؟ ولي اشتباه مي كردم ، نمي تونستم جبرت كنم كه فقط به من نگاه كني يا حرفاي من رو بشنوي يا فقط با من رابطه داشته باشي ... چقدر بچه بودم ...

    توي يه نامه هم برات نوشته بودم كه وقتي دست كسي ديگه رو مي گيري يا بهش نگاه مي كني مي ترسم و تو مي خنديدي و مي گفتي قيافه ات عين گربه هاي ماده خشمگيني مي شه كه آماده دفاع هستند ! انگار مي ترسيدم با نگاه كردن به اون و يا دست زدن بهش از سهم من كم بشه ! باور نمي كردم كه هر كسي يه جايي داره تو قلب يه نفر و نمي دونستم كه عشق ، زنجير نيست ! نمي دونستم كه انحصار طلبي بيش از حد گاهي باعث مي شه كه به جاي نزديك شدن به عشقت روز به روز ازش دورتر بشي ! نمي دونستم نبايد از عشق افساري ساخت براي اسير كردن طرفت و عشق فقط يه زنجيره براي پيوند دو قلب يا دو روح يا حتي دو جسم . نمي دونستم ... چقدر بچه بودم ...

    اما حالا مدت ها از اون روزها گذشته ! شايد سال ها ، قرن ها و مدت هاي زيادي كه حسابش از دستم در رفته ، اما حالا دوباره پوست انداختم ، يادته هر وقت به نتيجه تازه اي از خودم مي رسيدم يا خودمو كشف مي كردم چطور با هيجان مي دويدم طرفت كه خبرت كنم ؟ تو با لبخند و بزرگواري و صبر هميشگيت مي گفتي : ” اينها نتيجه هاي عادي و طبيعيه ، اما خوبه كه خودت داري خودتو پيدا مي كني ” و باز تجربه هايي كه داشتي به قول خودت رايگان بهم مي بخشيدي تا (( مريم )) تر بشم ! و حالا روز به روز دارم مريم تر مي شم و ديگه تو كنارم نيستي ... ديگه اصلا خودم و دلم رو براي با تو بودن عذاب نمي دم ، نمي خوام تنها بانو و تنها عشق زندگيت باشم ، ديگه نه خودم و نه تو رو براي هميشه با هم بودنمون جبر نمي كنم و حالا ديگه قبول كردم ( هر چند از اول معتقد بودم اما حالا بيشتر ) كه هر چه صلاح باشد آن شود ! مي بيني مريمي تو چقدر بزرگ تر شده ؟ مي دونم كه هنوز مونده تا به اون چيزي كه تو مي خواستي تبديل بشم ، اما حالا ديگه مي دونم كه تنها خواست تو مهم نيست ، خواست من هم مهمه ، خودم هم بايد بخوام ، هر آدمي بلاخره يه روزي به اين بينش مي رسه اما من مديون توام براي انتخاب اين مسير . مي خوام ازت يه خواهش بكنم ، كه تا هر وقت توان داري و تا جايي كه مي توني به بقيه هم كمك كن ، كه شايد برسن به اينجايي كه من رسيدم و من هم قول مي دم كه همين كار رو بكنم . كاش يه روزي برسه كه همه آدمها خودشون تر ! بشن و برسن به اونجايي كه بايد برسن ...

  (( گاهي بدك نيست همگي ما به گذشته هامون و به خودمون سري بزنيم ، نه !؟ )) آسماني باشيد و عاشق تر !

/ 23 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
............

بابا جان کوجاييی؟ دست کم اين ميخو که کار گذاشتی در بيار ما بريم ی کارمون .

نسترن

سلام مریم جان وبلاگت از همیشه قشنگ تر شده دلم هم برات تنگ شده راستی یک خبر جالب هم برات دارم که باید تو میلت بزارم به من سر بزن امروز حتما می نویسم.

Evil

سلام ... سلامی به گرمی هوای داغ اينجا... همراه با يه عالمه عشق شرجی ... دل من يه راه دوره دل من - دل من سنگ صبوره دل من.. مثل اون گوشه صحن آسمون- خالی از ابر غروره دل من. چه صبوره دل من --- راه دوره دل من ... گل من یکی یه دونه گل من- گل من از آسمونه گل من.. همه عمر و وجودم مال اون- مثل مادر مهربونه گل من .. چه صبوره دل من --- راه دوره دل من .... اگه تنهام اگه پيرم اگه عاشقی فقيرم دلت دوره - دوره از من ... تو بمون برات ميميرم . . . . دل من ببين چه خستم چشمام رو از همه بستم عمری با تنپوش مشکی سر راه تو نشستم ... خوش باشی . . . !‌!‌!‌

سعید

سلام شازده کوچولو ... شهريار کوچولوی من! نميدونم حالا که تو را پيدات کردم ( از طريق سرچ گوگل !! ) چه جوری به اون اگزوپری بيچاره خبر بدم ... آخه يه روز از من قول گرفته بود که هر روز و هر کجا پيدات کردم خبرش کنم !.... اميد وارم به حساب آدم فروشی نذاری!

عمو هندونه

سلام ... يه چيزی ميگن ! ميگن : حسود هرگز نياسود !!!! چرت ميگن ... يه چيز ديگه هم ميگن ! ميگن :ادم هرچی ميگذره پوستش کلفت تر ميشه ... باز هم چيز گفتن ... مثلا ميگن وقتی راهتو پيدا کردی ديگه نگران گم شدن نيستی بلکه نگران رسيدنی ( چقدر چرت و پرت زياد گفتن !!!!) اين قضيه ؛خود تر شدن هم با حاله الکی الکی ازش خوشم اومد ... زت زياد

هیولا

سلام دوست آدمی زاد من....مطلبت جالب بود به منه هیولا هم یه سر بزن...منتظزرم...اگه حال کردی بلینکیم هم رو...

.......

خدا خفت کنه , مریم . چی بگم ؟ عمرمونو مثه مسیح زورکی طی کردیم چشامونو بستیم. گوشامونو گل گرفتیم .گفتیم تو این سن دیگه بچه نیمیشیم .دیگه ساده , دل به چیزی وکسی نمی بندیم .دیدیم بدتر شد . بار اول وآخر شد .آخه این چه آتیشی بود تو جون ما انداختی؟ مگه آزار داری ؟ یا داشتی ؟ تازه قرار بود دستمونو هم بگیری !( کوری عصا کش دیگری شود . ) . بزار خودمو سبک کنم , بعد هر چی خواستی بد وبیراه بگو تا دلت خنک بشه .... اما اول نوبت منه . ..اخه یکی نیست به ما بگه تو خوشگلی؟ تو چه آش دهن سوزی هستی که یه نفر به تو دل ببنده ؟ آخه پولداری ؟ مایه داری ؟ تا به امید اون برات یه نفر ادای دلبستگی رو در بیاره ...آخه نیاز جنسیه ؟ که اونو هم بعد عمری یاد گرفتیم کنترل کنیم و خلاصه نذاشتیم راحت برا ی خودش نفس بکشه . نمی دونم مهره مار داری ؟ جادو می کنی ؟ موندم .؟ مثه.... موندم .این آتیشو خاموش کنم .اما با هیچی نتونستم .خدا خفت کنه که خواب وذهن ما رو دزدیدی . واقعا دزدی . بدت بیاد طوری نیست .حرفه اینم . دست کم کمتر می سوزم . راحتتر تحمل می کنم تا تموم بشم وخاکسترمو باد ببره . نا مرد .

سعید

می خواستم بفروشمت ( پيام قبلی منا بخون ! ) ... ولی گفتم شايد آنتوان اگزوپری خيلی هم حاضر نباشه وست پول بده ! اينه که گفتم لينکت کنم که در دسترسم باشی مشتری دست به نقد اگه پيدا شد ردت کنم بری !!! .... یه کلام : لينک شدی رفت !!!

laleh

salam dooste aziz !!ba enn ke avalin bar omadam be weblaghetoonmikham begam kheli ghashanghe va jalebe !!!...hamishe moafagh bashin !!ta bad bedrood