من خيلی بدم ...

ديشب ، دلم نشست و زار زار گريه كرد . دل من اين طوري ست . گاهي مي نشيند و براي خودش اشك مي ريزد . اين طور وقت ها ، من حسابي كسلم . بي حوصله ام . دوست دارم زمان زودتر بگذرد . دوست دارم هي نفس هاي عميق بكشم و هوا را با تمام سبكي و پاكي و مهرباني اش ، تو بدهم .

ديشب ، دلم دست خودم نبود . اشك مي ريخت و هي مرا بي حوصله تر مي كرد . مي دانستم دردش چيست . باز هم صبرش كم شده بود . باز هم بهانه ي تو را مي گرفت . باز هم جا مانده بود . باز هم سنگين شده بود . باز هم نتوانسته بود كبوتر شود . آخر دل من بعضي وقت ها كبوتر مي شود . پر مي زند . مي رود و بر شانه هاي خدا مي نشيند . بعد ، هي با خدا از خودش ، از روزهايش ، از غصه ها و شادي هايش صحبت مي كند . اما ديشب دلم شانه هاي خدا را فراموش كرد . غصه ها و حرف هاي دلش انبار شد ...

ديشب ، احساس كردم آسمان كمي دور از دسترس است . احساس كردم همه چيز طور ديگري ست . احساس كردم ديوارها هم بلندتر و نامهربان تر شده اند . ديشب ، زندگي به كام دلم زهر بود .

كاش اين قدر از خودم بدم نمي آمد ! كاش هميشه با خدا كنار مي آمدم ! راستي خدا كه با همه كنار مي آيد ، خدا كه در ازاي يك قدم ما چند قدم به ما نزديك مي شود ، هميشه دست هاي كرمش گره گشاي ماست ، خدا كه هيچ وقت به بنده هايش بدي نمي كند و هميشه سيل خوبي ها و زيبايي ها از درگاهش بر سر ما جاري ست ، چرا نبايد با اين خدا كنار بياييم ؟

گاهي احساس مي كنم من بدم ؛ خيلي بد ، آن قدر بد كه بايد به حال خودم گريه كنم . زار بزنم . گاهي احساس مي كنم به خودم ستم كرده ام . در حق خودم كوتاهي كرده ام .

دل من نازك است ، مثل آينه . وقتي توپ گناه به آن بخورد ، يك دفعه هزار تكه مي شود . تا حالا بارها تكه تكه شده است . هر چند فرشته ها آن قدر مهربانند كه هر بار نشسته اند و با حوصله تكه هاي دل مرا به هم چسبانده اند .

هر وقت از خودم بدم مي آيد ، هر وقت خودم را در كوچه ، پس كوچه هاي ناشناخته گم مي كنم ، هر وقت يك پليس اخمو از خيابان هاي آسمان مي رسد ، موتورش را جلو من پارك مي كند ، برگه ي جريمه اي به دستم مي دهد ، بعد سرش را با افسوس تكان مي دهد و لبش را با دندان مي گزد ، آن وقت است كه جرينگ ... صداي شكستن ، فضاي كوچك دلم را پر مي كند .

ديشب ، دلم يكهو لرزيد ، غصه اش شد . نشست و زار زار گريه كرد . هي گريه كرد و گريه كرد . دلم گريه كرد و شكست و از هم پاشيد و هزار تكه شد و بهانه ي تو را گرفت و باز بي تو ماند و صدايت كرد و بودن و ماندنت را التماس كرد و باز گريه كرد و من زمزمه كردم خدا را و نام تو را  ...

برايم دعا كن ! شايد باز خدا با من كنار بيايد . فرشته هاي مهربانش سر برسند و تكه هاي شكسته ي دلم را از نو بچسبانند . خداي دلرحم من ! رهايم نكن ... خواهش مي كنم ...

م . آرامش

 

 

/ 7 نظر / 5 بازدید
حسين

سانتا ماريا . برات دعا ميکنم .

President Evil

سلام. فکر نمی کنی از عنوان وبلاگت مدتهاست دور شدی؟

M e h d i

خوش بحالت اگر كه خداوند تنها رها نكند تورا... .

مهدی

من هیچ نمی دانم و هیچ نمی خواهم بدانم از آن خدایی که می گویی کیست . حرف از خدایی بزن رمانگر نه گیج کننده و مست کننده . آپم اگر می خوانی

ي

سلام. خوبی؟ قبلا هم بهت گفته بودم: خوش بحالت که ميتونی حرف دلت رو بزنی. تو بايد خدا رو شکر کنی که همين حرفا رو ميتونی بگی ميتونی بنويسی. لااقل مثه من نيستی که همينم نميتونم. ميدونی، گاهی وقتا فکر ميکنم خدا منو آفريده که عبرت ديگران باشم.! نه؟ که ديگران منو ببينن و هر وضعی که دارن خدا رو شکر کنن. ... ولش کن دارم چرت ميگم مراقب خودت باش. زت زيات

همايون

دوست دارم خيلی....خيلی خيلی خيلی...تو عزيز دلمی

فروغ

چرا اينقدر دير به دير آژ می کنی اصلا تو چرا دور تا دور خودت ديوار ميکشی