تو متهمی به من ...

 

نشست در هیجان ترانه ای دیگر

برای از تو سرودن بهانه ای دیگر

به سمت آبی شهر شما قدم برداشت

به این امید که این بار خانه ای دیگر

به این امید که شاید دوباره گریه کند

که بی تو سر نگذارد به شانه ای دیگر

ولی نگاه غریب تو می کشد او را

میان قهقهه ی تازیانه ای دیگر

که روی محفظه ی شیشه ای چشمانش

فرود می آید ، تا ترانه ای دیگر

بجوشداز دلسنگ همین ترانه و بعد

نفس نفس بزند جاودانه ای دیگر

*

تو متهم به همینی که دوستم داری

تو متهم به منی – عاشقانه ای دیگر

-

که مرتکب شده ای فعل دوستت دارم

تمام زندگی ام را - بهانه ای دیگر

*

و بامداد نگاه تو را غزل می کرد

در امتداد سپید شبانه ای دیگر

...

پ . ن

همیشه

این سو

دستانی خالی می ماند

خدای را

به آن سوی پنجره

برده اند...

 

  

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
علی

همیشه پنجره ها شیشه ای بودند تا بتوان تا آن دور دستهای افق را هم دید و خدا را خدای دور از پنجره خدایت را آشکارتر بر ما بنما میدانم که هستی ولی کجا و چرا نزدیکتر نیستی این را نمیدانم

اراکده

چه اتهام قشنگی... سلام استاد

اراکده

سلام بر استاد خودم... سرور عالم قافیه ها... ضمن تشکر از اینکه میاید و شعر تازه منو می خونید ... خواهشمند است مرا در خصوص درست سرودن راهنمای کنید... با تشکر داداش کوچیکه شما اراکده :)

مهدی

سلام.انگار زندگیت تغییر کرده است؟ ......اما زبان شعرت و گفتارت هنوز تغییری نداشته است؟این خبر از درون پر تلاتمت می دهد ؟ یا عادت به این زبان؟