من هيچ بهانه ی خوبی برای شعرهای تو نيستم !

 <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

 

از چشم داغ خورده تو تا نگاه زن

راهي نبود قد دل سنگ گوركن

انگشت هاي خسته تو تند و تند ، هي

مي بافت طرح ساده اي از چشم هاي من

از بس دويده بود پي نان روز و شب

نايي نداشت پاي شما ، من ... و غالبن

من هيچ بهانه ي خوبي نبوده ام

طرح زني كه ماند بدون لب و دهن ....

 

 

م . آرامش

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
majid

سلام... شايد هيچ کس نتونه احساسی که در موقع گفتن اين شعر رو داشتی لمس کنه.. من چيزی که فهميدن فراتر از عقل کوچيک و ناقصم بود.. و هميشه اميد وارم م.آرامش بمانی... سبز باشيد

majid az dubai

سلام عزيز ممنونم که به من سر زدی اميدوارم همیشه موفق ياشي

ح/ب/ي/ب

يادم می آید که گفتم آدم ها تا وقتي که از دست نداده باشند، قدر نمي دانند، وقتي که قدر ندانند، فراموش مي کنند...وقتي که از دست مي دهند، از آن فراموشي شرمگين مي شوند... بعدتر، شرمشان را هم فراموش مي کنند... و ادامه مي دهند... و ادامه مي دهند تا خود فراموش شوند...از دست بروند... يادت هست؟ ...جاي حرفي نمانده است ديگر... دو جا هست که بهتر است آدم ها سکوت کنند... يکي آنجا که عشق باشد... يکي آنجا که شرم... اما عاشق شرمگين، چه مي خواهد بکند، نمي دانم... نمی دانم چرا اسمم را آن بالا تکه تکه نوشتم (و " تكه تكه شدن " , راز آن وجود متحدي بود كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد ....)

alireza

سلام.خيلی خوب بود قشنگ من رو که به فکر فرو برد با زيباييش سری بزن

enzo

مگه من بهانه خوبی هستم. من شعر هام روئ با پودر رختشويی تاژ ميشورم و پهن ميکنم روی بند رختی که يه سرش روی کوه قاف هستش سر ديگش روی دل من .خوشم اومد بهم سر بزن.

mojde

هيچکس احساس شاعر رو هنگام شعر گفتن نمی دونه پس فقط شعر رو بايد حس کرد

homayoun

.........................................................

setare

سلام فوق العاده زيبا بود مثله هميشه احساساتمو قلقلک دادی ببينم تو واقعا شازده کوچولو هستی اگه هستی منم ستاره ای هستم که خونتو روی من ساختی با اون گله رزی که هر رزو به عشقه اون بيدار ميشی پس بهم سر بزن آخرين آپم بوی مرگ و نيستی می ده موفق باشی .

مهدی

در این وادی پوچِ هستی , نوشتن ِ استعاره و سمبلیک دیگر مجالی برای نفس کشیدن نمی گذارد .در دنیایی که ثانیه ها مر گ را رقم می زنند وآد م در لحظه به انتظار ِ معجزه ها یی می نشید دیگر نیاز رنگ می بازد . در دنیایی که خاک تنها مفهوم ِ پوشش ِ گور است و سردی پاییز نه زمزمهء شروعی تازه که تنها تغییری ساده در جریانات ِ جوی است زندگی چون بازی بازیگرانی کودن وبی مغز بی معنا جلوه می کند وتداوم ِ ان وزحمتهایی که باید کشید مثلِ بار ِ گرانی بر دوش ِ خسته ِ آد می ماند که هر آن به دنبالِ مفری برای نجات ِ خویش از آنیم . نمی دانم در زمانی که در نقطه ایی کور به بن بست ِ تاریک ِ ترس می رسیم چه باید کرد ؟

ناهید

سلام نوشته ت خيلی بامعنی بودبهم سربزن