یک مریم شاد باشرف !

... صدای پا ... صدای پاها در مغزم ... روی سرم ... روی تمام ذهنم ... تمام فکرم درد می کند ... اما چون آدم باشرفی !!! هستم ، نباید حرفی بزنم ! من شرف دارم !

صدای کشیده شدن ... صدای کشیدن جنازه روی زمین ... بالای سرم ... جنازه ی میزها ، جنازه ی صندلی ها ، جنازه ی مبل ها ، جنازه ی جاروبرقی هر روزه ، جنازه ی گوشت های کوبیده شده شترمرغ ! شنیتسل مرغ ! جنازه ی گردوهای کوبیده شده برای فسنجان ! هی می کشند و می کشند روی زمین جنازه هایی را که از مغزم عبور می کنند ... صدای پاها ! کوبیدن پاها بر روی زمینی که بالای سر من خراب می شود ... صدای پاهایی که حکایت می کند از بودن کسی که تا وقتی هست ، باید ! باید ! باید ! صدای پاهایش را روی مغزت بکوبد ! و اگر نبود کسی دیگر هست که جایش را با محبتی پدرانه پر کند ... شاد باش مریم ! من مریم شاد دوست دارم ... مریم شاد باشرف ... شادی به قیمت تظاهر ... به قیمت دروغی که تمام زندگیت را سیاه کند و روزگارت را هم ... از خنده هایی که دو سال ... نه دو سال و هشت ماه پیش فراموششان کردی ... که از ته دل ... که صدای خنده هایت بلرزاند دلش را ... راستی چند بار در این مدت از ته دل خندیدی مریم شاد باشرف ؟

صدای دویدن ... صدای پاهایی که از زیر سرم تا ته ته تمام مغز استخوانم را پودر می کند ... کوچولو ؟ جدی تو دو سالته ؟ یعنی جدی جدی این کوچولوی دو ساله که روی مغزم می دود ، دو سال از تمام عمرم را کم نکرده ؟ دویست سال از تمام بودنم ... دو سالشه جدی ؟ یعنی من کورم ؟ یعنی کرم ؟ یعنی نمی فهمم این صدای پاها ... صدای پاهای دو ساله نیست ؟ این جیغ ها ... این فریادها که از صبح تا شب ... از شب تا صبح تو سرم ... روی سرم ... توی تمام وجودم ...

می دانی ؟ پاشنه ی پاهایم درد می کند ... بس که کوبیده ام به زمین ... گردنم درد می کند ... بس که گردن کشیده ام که قدم بلندتر شود تا برسم به سقف ... گیرم که پاهایت را به زمین بکوبی ... با ناله ی کشیدن جنازه ها روی سرت چه می کنی ؟ دستت می رسد که سرت را هم به سقف بکوبی و شکوه کنی ؟ اگر دستت هم رسید ... توانش را داری که شکایت کنی ؟ آن هم به کسی که به هر حال حامی تو نیست ... کسی که شنیدن صدای کشیدن جنازها را ... به صدای گریه هایت ترجیح می دهد ... بیزار نشو ... می دانم می گویی من طرفداری هیچ کس ... اما من هیچ کس نیستم ! من قرار بود همه ... تمام ... همه کس تو باشم مگر نه ؟

دارند می دوند صدای پاهایی که روی مغزم دو هزار ساله اند ... داره کشیده می شوند جنازه های سرگردانی که روی زمین ... تسبیح ناله و نفرین دست گرفته ام ... چه کنم ؟ بهم نمی آید ؟ با این تسبیح نمی توانم شاد و باشرف باشم ؟ شرافتی که این طور اثبات می شود که نشان بدهی تحملت زیاد است ... شادی ای که به دروغ با دل لعنتی از بیخ گرفته ات به پهنای صورت بخندی ... و جای خالی که نه ... دردی که در تمام لحظه ها پرت کرده از بودن ... و تو نمی خواهی تلاش کنی دردم را کم کنی ؟

شاخه گل مریم نمی خواهم ... دیگر برای 365 روز لعنتی سال هم نشانه نمی خواهم ... نمی خواهم به نشانه ی یک سال ... که شاید فقط یک سال شادی را هدیه ام می داد ... دل خوش کنم ... باید شاد باشم ! باید با شرف باشم ! نمی خواهم بیایی سمتم ... نمی خواهم بغلم کنی ... نمی خواهم صدایم کنی نه با عشق ... نه با نفرت ... نه با حس ... نه بدون احساس ... می دانی ؟ دارم از تو می برم ... می خواهم اگر رشته ای هم باقی مانده باشد ، خودم پاره اش کنم ... خودم را نمی خواهم ! بیزارم ...

امروز ... دیشب در میان گریه هایم وقتی که خوابیدی ... پریشب در میان گریه های هر شبه ام وقتی ناگهان فهمیدی ... شب هایی که صبر کردم تابخوابی و رنجم را اشک بریزم ... دیروز ... وقت شستن ظرف هایی که با اشک هایم خیس تر شدند ... بیزار شدم از ادامه دادن ... دیگر اینگونه نمی خواهمت !

صدای جنازه های سنگین می آید ... از سقفی که سر پناهم نیست ! از سقفی که فقط محلی شده برای شنیدن صداهایی که آن شب ... فردایش تحقیر شدم ! با تمام وجودم ... صدای دویدن می آید ... صدای ناله ی پاهایم که از زور با شرف بودن به زمین کوبیدمشان که خلاص شوم ... انگشتم که دستم را گذاشتم روی زنگ در خانه ای که خشمم را خالی کنم ... راستی آن موقع که دستم روی زنگ بود ، شرف نداشتم ؟

دارم از تو می برم ... دارم از تو دور می شوم ... از خودم که ... دیگر چیزی از خودم یادم نیست ... مریم دیگه کیه بابا ؟ عجب خری ...مریم شاد ؟ مریم شرف دار ؟ مریم صبور ... راستی یادت می آید چند وقت است بدون اشک مرا ندیده ای ؟ چند وقت است بدون بغض صدایم را نشنیده ای ؟ اصلا صدای جنازه های حق به جانب گذاشته صدایم را بشنوی ؟ صدای پاهای همیشگی ... از گریه هایم بدت می آید ؟ از اشک هایم بیزاری ؟ از ناله هایم ... از شکایت هایم ... از شکوه هایم ... خسته ای ؟

دارم کنار می گذارمت از زندگی ام ... نباید بگویم نه ؟ شاید نه ... شاید هم آره ... مخاطب تمام حرف هایم تو نیستی ... مخاطب تمام حرف هایم مریمی ست که دیگر شاد نیست ... و شرف ندارد ... اما دیگر دارم از تو هم می برم ... تویی که مخاطبم نیستی ...

پ . ن صدای پاها از بالا ... صدای پاها از پایین ... صدای جنازه ها از بالا ... صدای جیغ ها از پایین ... شاد باش دخترک شرافتمند !

/ 5 نظر / 19 بازدید
دخترک پاییز

مریم، مریم، تورو خدا یه تصمیم درست بگیر... دست بردار از صبوری ئی که راه به جایی نمیبره... دست بردار از دلسوزی برای هر کسی جز خودت... دست بردار از این همه سکوت و تحمل... دست بردار از نادیده گرفتن مریم... مریم برگرد... به روزهای خوب مریم بودن برگرد...

مریم

مریم... دخترک... نمیدونم چی میتونم بگم... مواظب خودت باش... آروم باش... به خودت فکر کن فقط به خودت... خودتو از شر این جنازه ها و نعشها نجات بده... برات دعا میکنم به آرامش برسی...

طاهره

سلام مریم جان چه قشنگ می نویسی چقدر قشنگ مطالب رو بیان می کنی چه با معنی ولی تحمل سخته اونم با این همه سختی و قساوت و تو چه صبوری نازنین دل بکن برو از این شهرو و مردمانش برو به جایی که تعلق داری تا کی صبوری نازنین؟ ؟ ؟‌ ؟

محمد

سلام آبجی هنوز هستی ... خودتی ... یادش بخیر ما یه موقع رئیستون بودیما ... اگه گفتی کجا .... . . . . . . . فکر کن .... انجمن وبلاگ نویسان رو یادته .... ای روزگار بعد از سه چهار سال شایدم بیشتر رفتم انجمن رو دیدم کلی هم حال کردم ... خوب روزگاری بود ... خوووووووووووووب

عرفانه

مریم جان، انگار این حکایت سر دراز دارد. همینطوری آرشیوت را باز کردم تا رسیدم به اینجاو و البته پیشتر از این. مریم جان، میبینم که لاله دوست قدیمی ت است. مریم جان، عاقل باش. درست تصمیم بگیر. میدانی خود آزاری گناه است؟ مریم جان، برو پیش مشاور عزیز من، هر چند، حالا فکر میکنم با لاله موافق تر باشم...