چراغ های رابطه تاریکند ...

چشم من است و حسرت دیدار دیگری

ای آن که چون همیشه در افکار دیگری !

از بس نشد ببینمت ، ای آرزوی دور !

دست و دلم نرفته به هر کار دیگری

تنها به شوق دیدنت ، ای اوج دوردست !

هر بار رفته ام به سردار دیگری

افسوس در مسیر نگاهم به سمت تو

قد می کشد دو مرتبه دیوار دیگری

باران بی دریغ کرامت ، ترست و داغ

بگذار تر شود دل من بار دیگری

***

پ . ن 1 چهارشنبه ی دو هفته قبل است و من و نمایشگاه کتاب و صدای زنگ تلفن و نام عزیز تو روی صفحه اش ... که جانم را ... که تو جان جانان منی ... و چند ساعت بعد ... من و جاده و عجله برای رسیدن به جایی که صبح فردا قرار گذاشته ایم پس از سال ها و سال ها ندیدنت ... که ببینمت ... ببوسمت ... ببویمت ... در آغوشت بکشم و نگاهت کنم ... نگاه ... و بشنومت و بگویمت ... که کجا بودی در تمام این سال ها ای عزیز دور که نزدیک بودی و خیلی دور ...

ساعت 3 نیمه شب و 4 ساعت بعد وعده ی دیدار ماست پای کوهی که ... سال ها پیش آرزوی دیدنت را درگوشش فریاد کردم ... همسفران خواب آلود و من و جاده و التهاب و انتظار و مدام نگاهم به ساعت که می رسد وعده ی دیداری که باز من دیوانه ام ، مستم و باز می لرزد دلم ، دستم ...

پ . ن 2 ... بعد از سال های زیاد تو را دیدم که در وضعیتی که این روزها پر بودم و هستم از فریاد و دلتنگی و تنهایی و بی صبری و بی طاقتی و فریاد و فریاد و فریادهای بی صدا ... مرهمی شدی بر دل خسته ام و جانی بخشیدی به من که داشتم از نفس می افتادم برای ادامه دادن ... زینب من !

پ . ن 3 و مرا ببخش علی جان برای این روزهای پر از درد من و بیمارستان ها و قرص ها و داروها و دکترهایی که هنوز نمی دانند و نفهمیده اند که دردم از تنهایی است و سکوت و جسمم فقط و فقط جور روانم را می کشد که با این همه طاقتی که از سنگ بود و ترک برنمی داشت اکنون خرد و خاکشیر رهایش کرده ام به امید خدایی که گویا در این نزدیکی ست ...

پ . ن 4 حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد

جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد؟

حرفی به من بزن ...

/ 3 نظر / 7 بازدید
محبوبه

سلام بانو ی سرشار از احساس من خدا می داند که چقدر دلم می خاست برای نمایشگاه کتاب قراری ترتیب بدهم با تو.اما ترسیدم مثل تمام ان درخواست های که داشتم ا ز تو ودعوت های که کردم از تو باز هم مرا نادیده بگیری و نگذاری محل مرا. سه شنبه بود که نمایشگاه کتاب بودم.اما خب نشد که دیدنت را داشته باشم. مریم چه شده است که روزهای خوب مریم بودنت را پر از این داروها و دواها کرده ای؟؟!!اخر چرا؟ می دانم که خودت خوب دوای دردت را می دانی.پس چرا به انها مجال داده ای که پر کنند گنجه های اشپزخانه ت را!!!! نه.اشتباه می کنی بخدا.وا نده خودت را.اگر خودت را به این داروها وا بدهی انها همین طور روزهای مریم بودنت را پر میکنند و گنچه های اشپزخانه ات رانیز. مریم به دل طبیعت برو.خودت را به جای اینکه ببندی به دارو ها و دواها،ببند به این طبیعت بکر که تو را ارام می کند و مداوا. چنان سیالت می کند و چنان ارام می خزد در درونت که تمام الامت را ناگهان رفته می بینی. نت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرده گزند مباد. سلامت همه آفاق درسلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد با دلیلی دوستت دارم مریم خوبم

علی

ای دوست عزیز! بدان که چقدر مریمی دوستت دارد که اینگونه برایت شعر سرایی می کند. 2. بر من ببخش که نتوانسته ام تنهایی ات را پر کنم . برمن ببخش که آنگونه که تو آرزویش را داری نیستم بر من ببخش که کم حرفم. ساکتم ، سکوتم ،... سکوت سرشار از ناگفته هاست... ناگفته هایی همچون:"دوستت دارم "

اقاقی

مریم جان واقعا قلم زیبایی داری. بهت تبریک میگم