با ما به از اين باش ...

.... نه كه گفته باشي ديگر دوستت ندارم ! نه كه به گوشم خوانده باشي كه ديگر نمي خواهي ام ! نه كه برايم پيام فرستاده باشي كه بودنم را نمي خواهي ! نه كه با هم بودنمان را كنمان كني ! نه ! نه ! خداي شاهدمان است كه از گل نازك تر نگفته اي مرا ! اما دلم را كه مي شناسي ... هنوز كودك است ! دوستت دارم ها را مي خواهد فقط از زبان تو بشنود و آن هم نه يك بار كه صد بار ، نه يك روز كه هر روز ... اما نمي خواهم در دلم بماند كه مي گويمت : مهربان تر باش با من و بيشتر برايم بخند كه خنده هايت و صدايت اميدم مي دهد براي به انتظار نشستنت عزیز ....

 

 

 

 

اي به شكل سايه با من همسفر اين روزها

خسته ام غير از تو از هر چه دگر اين روزها

پشت پلكت دلخوشي هاي مرا پنهان مكن

مهربان باش ، از هميشه بيشتر اين روزها

قحط لبخند تو يعني زندگي در نيستي

با تو طعم شوكران يعني شكر اين روزها

طاقتم هرگز نمي گيرد كه حتي لحظه اي

باشم از چشم قشنگت بي خبر اين روزها

من كي ام كآخر نسوزم با نفس هاي تو ، آي

اي نفس هايت اجاقي پر شرر اين روزها !

پيش از اين بد بود و بعد از اين نمي دانم ولي

با تو خوش بود اين درنگ بي خطر اين روزها

يا بمان و عشق را در دست ها تقسيم كن

يا مرا هر جا كه مي خواهي ببر اين روزها ....

م . آرامش

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

در این ابتلا که هم پدر بوده ام هم پسر، تیغ را بر گلوی خودم می فشارم .... در من اسطوره ای در حال خلق شدن است... چهره اش به زنی میانسال می برد که چشمهایی دارد و دستانی . زنی میانسال که روزها چوب انگور (مو) جمع می کند و شبها زل می زند به روشنایی ماه و تابوت هایی به شکل بدنهای سوخته می سازد ... اسطوره من در ادامه قصه از نگاه کردن به ماه یا رطوبت باران (که یادم باشد در هیات اسطوره ای دیگر خلقش کنم!) بر گونه هاش، آبستن می شود ( چگونه است که در عالم واقع مریم از دمیدن روح القدس ). صبحی، خودش را در هیبت چیزی ( و نه کسی) جدید می زاید ... آن چیز، ماهیتش هنوز برایم گنگ است ....

نسيم

سلام می . جوجو قشنگ بود . تش مه پيل.....

ی

خيلی جالبه اينکه وقتی متنتو میخونم انگار حرفهای خودم به اون رو دارم ميخونم! خيلی وقت بود که همين حرفها رو من ميخواستم به اون بگم.(البته با غلظت بيشتر) جالبه که هم من بهش احتياج دارم هم اون به من. اونم نه يه احتياج ساده! يه نياز يه خواهش! بيشتر از اونی که فکر کنه، بهش نياز دارم. بيشتر از اونی که تصورشو بکنه شعر خيلی زيبايی بود. مرسی. گفتم..حرف خودم بود به اون. حرف دلم به اون. انگار از زبون من نوشتی خيلی فکر کردم که چه اتفاقاتی افتاده، چی شده که اون ميگه با من مهربانتر باش... يادته يه دفه بهش گفتم من دوس دارم اگه ميخوام مال کسی باشم، بطور کامل مال اون باشم. شايد فقط دارم توجيه ميکنم! اما اين چيزی که آزارم ميده، اين چيزی که جسمم و روحم رو داره فرسوده ميکنه همون چيزيه که باعث ميشه نتونم بطور کامل مال اون باشم. ميدونی چی آزارم ميده؟ ميدونی چی خسته ام کرده؟ خيلی وقتا دوس دارم خيلی کارا براش بکنم، خيلی وقتا دلم ميخواد بيشتر از اينی که هست باهاش باشم، اما اين لعنتی محدودم ميکنه..

ی

يادته بهش گفتم دليل خيلی از چيزا، همين مرضه. بهم گفت اگه من قبولش کنم چی؟ اگه باهاش کنار بيام.؟!ولی عزيزم، من دوست دارم کامل مال اون باشم.. شاید سنگدلتر از قبل شدم شاید واقعا باهاش مهربون نبودم شاید خیلی کارا رو نتونستم براش انجام بدم. اما خیلی ساده دوسش داشتم و دارم. متنت خيلی به فکرم فرو برد.. من برای مهربون بودن با اون تلاشی نميکنم فقط اون چيزی که توی وجودم هست اون محبتی که توی دلم هست رو بهش هديه ميکنم. ميدونی چرا؟ چون اگه تلاش کنم که مهربون باشم، خيلی ظاهری و سرد ميشه! دوست دارم محبتی که توی دلم هست رو با گرمی حس کنه. اما بايد کمکم کنه... بايد با آغوش باز بپذيره اون چيزی که ميخوام بهش هديه بدم . و يه چيز ديگه: بايد بدونه بيشتر از اونی که فکرشو بکنه بهش احتياج دارم. نيازش دارم. ميخوامش. ميدونم اونم احتياج داره. بايد کمکم کنه. بايد بدونه که دوسش دارم. بايد بدونه که ميدونم که دوسم داره.... بسه ديگه... خيلی حرفا رو نميشه نوشت بايد ديد...

ی

شعرت رو نوشتم رو يه تيکه کاغذی که هميشه همراهمه. هميشه ميخونمش و به يادش هستم. راستي، من از اون چيزی که سه نقطه گفته چيزی نفهميدم!!! باغبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم...

ي

باغبان من باش! من آن نگاه سبز ياس سپيدم......

مجيد

سلام... هر طلوعت شعله ی آواز من... جز تو هيچ دردی نماند در قلب من...ای همه بود و نبود عاشقم.. من کجا باشی بدان با تو منم... (همیشه سبز باشی)

هومن

نوشته های شما به دل من نشسته می خواهم بشتر با شما اشنا بشم

سحر اميدوار از پرديس

سلام مريم جون يادته روزي که دنيا اومدي داشت بارون مياومد؟ اونکه بارون نبود فرشته تا بودن که داشتن گريه ميکردن اخه يکي از بهتريناشونو به زمين هديه داده بودن