روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

( زنی در کوچه های فقر گل های چادرش را می فروخت و مردان رهگذر مرد نبودند ! )

*

*

*

... آن مرد نیامد ... آن مرد در باران نیامد ... آن مرد با اسب نیامد ... حتی بی اسب هم نیامد ... آن زن منتظر ماند ؛ آن زن زیر باران منتظر ماند ... و خیس شد ... و باران بارید ... و آن مرد نیامد ...

... آن زن انتظار کشید و شکست و خم شد و افتاد و باز برخاست و باز چشم به راه ماند و از خیسی و خستگی و انتظار خم به ابرو نیاورد و آن مرد نیامد ...

... آن زن سال ها منتظر شد ... رهگذران سال ها گذشتند و نظاره کردند انتظار زن را زیر باران و نیامدن مرد را چه بی اسب و چه با اسب ... ماندند و تماشا کردند چشم انتظاری زن را و بعد خسته شدند و رفتند و گذشتند و  زن را با انتظارش تنها گذاشتند و آن مرد ...

...............................................

( _ متن ناتمام ! _ )

... نوشتم این متن را و ادامه ندادم و وا گذاشتم به زمانه که شاید پایانش دهد و روزگار که نتیجه اش را برساند و آن زن ( که خدا کرده نشانش ؛ منم ! ) هنوز منتظرم و چشم به راه ...

... آن مرد هنوز نیامده است ! نه زیر باران ! نه با اسب ! و سال ها گذشته است ...

و دیگر آن زن منتظر نیست !!!!! و دیگر آن مرد را چشم به راه نیست ! و دیگر حتی امیدی هم نیست برای انتظار ...

_ هر چشم را که منتظر جاده دیده ام

گفتم سیه بپوش که مردت نمی رسد ... _

[ یکشنبه ٢٥ تیر ۱۳۸٥ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب