روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

 

 

دوست خوبم سلام . خوبي گلكم ؟ حال دلت خوبه ؟ لحظه هات خوب هستند ؟

حال من رو مي پرسي؟ حال دلم رو مي خواهي ؟ ... راست بگم يا دروغ ... !؟ دروغش اينه كه خوبم و راستش اينه كه (( مي گن )) خوبم ... ولي خودت مي دوني كه تو اگه خوب باشي ، من خوب ترينم ...

... چند وقتي هستش كه از تو بي خبرم . يا نه ، شايد از خودم بي خبرم . نمي دونم ؛ به هر حال فقط اينو مي دونم كه دلم براي تو تنگ شده ، دلم براي خودم تنگ شده ، دلم براي خدا هم تنگ شده ... نمي خوام دوباره برات بنويسم اون همه حرفهاي تكراري رو ...

... چند وقتي ست كه به گريه هايم دهان كجي مي كنم ، بغض هايم را بي رحمانه سركوب مي كنم ، شبها ، خواب هايم را به كابوس هاي قفل شده سنجاق مي كنم و چند لحظه مانده به تمام شدن روياهايم ، از خواب مي پرم ... مي داني ؟ حس مي كنم ديگر كسي قدر چشم هاي باراني را نمي داند ، مثل زماني كه اشك ، حرمت داشت ، ديگر كسي ارزش كلمات را نمي داند ، مثل زماني كه يك نامه ، از عزيزي دور ، تقدس داشت ، حالا ديگر كسي بهاي سفر و رفتن را نمي داند ، مثل زماني كه برگشتن و بودن و ماندن آرزويي بود براي دل هاي عاشق ...

... مي داني ؟ انگار روزهايم سوخته اند ، انگار شب هايم مرده اند ، انگار دلم با يك خداحافظي پژمرده و لحظه هايم با ساعت صفر ، يكي شده اند ...

... ديروز ، تصميم گرفتم نگاهم را برايت پست كنم ، مي خواستم خنده هايم را درون پاكتي بگذارم و برايت بفرستم ، مي خواستم حرفهايم را كه تمامش تكرار عشق بود ، به تو بدهم ، اما ، دلم سوخت براي واژه ها ، كه خط فاصله ميانشان را بر هم نزند ، دلم سوخت براي خودكاري كه بي ترديد و رام ، گوش به فرمان من ، روي كاغذ مي رقصيد و كلماتي كه از ذهنم مي پريدند ، براي دروغي كه در پس خنده هايم پنهان كرده بودم نگران شدم . براي بهانه اي كه براي نزديك تر شدن به تو مي تراشيدم آشفته شدم و حسرت خوردم بر نشاني كه از تو نداشتم و ندارم ...

... نمي دانم چرا بعضي وقتها يك جورهايي مي شوم . نماز كه مي خوانم ، دوست دارم هي بيشتر بخوانم ، دوست دارم آنقدر بخوانم كه غصه هاي دلم ورق بخورند . اما بعضي وقتها حسابي بي حوصله ام . احساس مي كنم لحظه ها ايستاده و غصه ها در دلم رسوب كرده اند . دلم مثل دل باغ خزان ديده مي شود ، بوي كوچه هاي تنگ و بن بست را مي گيرد و جاي دردي عميق بر شانه هايم سنگيني مي كند ...

... تا حالا شده كه چيزي را به اصرار از خدا بخواهي ؟ چيزي كه خوشبختي و سعادتت را در گرو آن ببيني ؟ چيزي كه احساس كني متحولت مي كند و تو را مي رساند به خانه ي خوبي ها . اصلا بهترينت مي كند ، آسمانيت مي كند ، بي عيبت مي كند . چيزي كه اگر به دست بياوريش ، تو را غني مي كند ، بي نياز و وارسته ....

... نه ، نه ، نه ! اشتباه نكن ، اينكه مي گويم ، مادي نيست . به قول معروف ، ” توي جيب جا نمي شه ! ” آنچه من مي گويم ، در قلب جا مي شود ، آن هم نه هر قلبي . فقط قلب هاي بزرگ ... اصلا همين است ، خودش است : قلب بزرگ ، سينه ي گشاده .

مي داني من از خدا چه مي خواهم ؟ من (( صبوري )) مي خواهم . همين ! از خدا يك قلب مي خواهم كه يك دنيا صبر در آن جاي بگيرد . از خدا سينه اي مي خواهم فراخ و گشاده كه هيچ گاه به تنگ نيايد . از خدا دلي مي خواهم كه يك عالمه گذشت هم آن را لبريز و پر نكند (( تا بخواهي پيوند ، تا بخواهي تكثير ... )) امروز به اين نتيجه رسيده ام كه از خدا فقط يك چيز مي خواهم : (( صبر ! ))

نه اينكه صرفا در برابر مشكلات بزرگ صبر كنم . نه اينكه فقط اگر مصيبتي ، گرفتاريي ، بلايي يا سختي بزرگي در زندگيم رخ داد ، صبور باشم و تحمل كنم . نه ، نه ، دوست دارم آنقدر بزرگ شوم كه بتوانم در مقابل ناملايمات كوچك صبور باشم . باور كن من فكر مي كنم تحمل ناملايمات كوچك ، سخت تر از تحمل ناملايمات بزرگ است . نه ؟ تعجب مي كني !؟ ... حقيقت اين است كه اين روزها كم طاقت شده ام ، جزئي ترين موضوعاتي كه برخلاف ميلم باشد ، مرا عصبي مي كند . تو فكر مي كني چرا گاهي انسان در كنترل حس خودش ضعيف مي شود ؟ ... به هر حال وقتي خودم را در كنترل خشم و عصبانيتم ناتوان مي يابم ، به حقيقت درك مي كنم كه ما انسانها ، چقدر ضعيف و در عين حال چه اندازه عجول و بي طاقتيم . وقتي خوب خودم را ارزيابي مي كنم ، مي بينم بيشترين نارسايي هاي اخلاقي ام از همين ضعفم ناشي مي شود ؛ همين كه در مقابل كوچك ترين چيزي كه موجب نارضايتي ام باشد ، برافروخته و ناشكيب مي شوم ، همين كه با كمترين چيزي كه برخلاف ميلم يا بر ضد پيش بيني و انتظاراتم رخ دهد ، بي قرار و عصباني مي شوم . حالا مي بيني ؟ مي بيني كه حق دارم تنها يك چيز را از خدا بخواهم . تنها صبر . صبر در تمام اندازه هايش ، در برابر كوچك ترين و پيش پا افتاده ترين موضوعات نامطلوب هم ، بسيار بزرگ و ارزنده است . (( صبر )) شكوفايي ايمان است .

... حتي وقتي همه ي درها بسته ست ، باز هم ته دلم كورسوي اميدي رو حس مي كنم . هميشه فكر مي كنم دريچه اي ، روزنه اي يا رخنه اي هست كه هنوز پيدايش نكرده ام . گاهي خسته مي شوم ، گاهي فكر مي كنم بيهوده جست و جو مي كنم ، فكر مي كنم پشت درهاي بسته ، زنداني شده ام و فريادم به گوش هيچ كس نمي رسد . هيچ كس به ياريم نمي آيد . هيچ كس نيست . احساس مي كنم به آخر راه رسيده ام ، به بن بست !

... درست در همان لحظه رشته ي باريكي از نور مرا به دنبالش مي كشاند . ناكهان به كليدي طلائي برمي خورم ، كليدي كه همه ي درها و دريچه ها را باز مي كند . نمي دانم چرا تا امروز اين كليد را نديده بودم . اما خوب مي دانم كسي بوده كه صدايم را شنيده است . به كمكم آمده ، كسي كه هميشه هست ، حتي وقتي كه مطمئن مي شوم كسي نيست ، باز او هست . گر چه من فراموشش كرده ام ، او مرا از ياد نبرده ست ... با مهرباني اش باز مرا غافلگير و شرم زده كرده است . او كه كليد همه ي درهاي بسته را دارد . مي تواند تمام بن بست ها را باز كند . مي تواند ...

... اگر باور كنم كه او مي تواند ، اگر يقين كنم كه او هست ، اگر بدانم كه او مرا از ياد نبرده ست ، آن وقت در دلم چراغي روشن مي شود ؛ چراغي كه مي توانم آن را به دست بگيرم و آنقدر به جست و جويم ادامه دهم تا آن روزنه ي پنهان را بيابم ، تا گمشده ام را پيدا كنم . اگرآن چراغ را دشته باشم ، راهم را گم نمي كنم ، در چاله ها و چاه هاي سر راه نمي افتم ، در جاده هاي جست و جو سرگردان نمي مانم ، حيراني ام را فرياد نمي زنم ، اگر آن چراغ را داشته باشم ، آشفتگي ويرانم نمي كند ، دردهاي دلم عذابم نمي دهد ، بغض هاي سنگين گريبان گيرم نمي شود ... اگر آن چراغ را داشته باشم ...

... يادت هست ؟ برايت خواندم و آخر نگفتم اگر آن چراغ را داشته باشم ، چه مي شود ... ولي مي دانم كه خودت هم مي دانستي كه آن چراغ خود تو هستي ، كسي كه چراغ را هم به من ارزاني مي كند تو هستي و بلاخره كسي كه راه را براي من روشن مي كند ، باز هم خود تويي ... خداي من !

... انگار سرنوشت من رو با دلواپسي آميخته اند ، چرا كه حتي اين نامه ي دست و پا شكسته هم آرامشم نداد . ... برايم زياد دعا كن . دعا كن كه صبور باشم . اين خواسته اي ست كه مصرانه از خدا طلب كرده ام . تو هم براي من بخواه . براي خودت هم بخواه . براي همه بخواه ... برايم دعا كن . من مي ترسم . من از خشم خودم مي ترسم . خوبِ من ! نازنينم ، اگر هنوز هم مثل روزهاي كودكي قلبت پاك است ، براي من دعا كن ؛ براي (( ما )) دعا كن . كه حسابي محتاجم و محتاجيم به دعا ...

... نامه ام را نذر چشمان باراني ام به قاصدك مي دهم برايت بياورد ، فقط يادت نرود كه نامه ام را برگشت نزني و با دل بخوانيش ... با حسي كه من نوشتم بخواني و با بغضي كه در حنجره اسير مانده ... به خداي خوبمان مي سپارمت گلكم ، شاد باشي و صبور !

به اميد ديدار : مريم ، دختري از تبار مشرق زمين .

 

م . آرامش

 

 

[ یکشنبه ٩ امرداد ۱۳۸٤ ] [ ٤:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب