روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

    شازده كوچولو پرسيد : (( اهلي كردن )) يعني چه ؟

    روباه گفت : يك چيزي ست كه پاك فراموش شده ، معنيش ايجاد علاقه كردن است ، اگر تو منو اهلي كني ، انگار كه زندگيم رو چراغان كرده باشي ، آن وقت صداي پايي رو مي شناسم كه كه با هر صداي پاي ديگري فرق مي كند ، تازه نگاه كن ! آن گندمزار را مي بيني ؟ براي من كه نان بخور نيستم گندم چيز بي فايده اي ست اما تو موهات رنگ طلاست ، پس وقتي اهليم كردي محشر مي شود ، گندم كه طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي اندازد و صداي باد را هم كه تو گندمزار مي پيچد دوست خواهم داشت ، تو تا زنده اي نسبت به چيزي كه اهلي كرده اي مسوولي ، تو مسوول گلتي ...

    برام نوشته بود : آهاي خانوم فروختنده ! من يك عروسك خوشگل و ماماني ميخوام كه موهاش مشكي باشه و توي آفتاب هر روز يك رنگي بده و چشمهاي نازو ماماني داشته باشه و سخنگو هم باشه و وقتي دستهاشو ميگري و يواش فشار ميدي بهت بگه :  من كي يم ؟  خانوم فروختنده ! من پول هم دارم ...  اينا هاش ....  يك دنياست ....  ميتونم بخرمش ؟ ...

    شازده كوچولو گفت : اگر كسي گلي را دوست داشته باشد كه تو كرورها و كرورها ستاره فقط يك دانه ازش هست واسه احساس خوشبختي همين قدر بس است كه نگاهي به آن همه ستاره بيندازد و با خودش بگويد : گل من يك جايي ميان آن ستاره هاست ...

يه بار ديگه نوشته بود : اينو بهت ميگم :

من دوستي دارم كه چون منو درك ميكنه و دوستي ها رو درك ميكنه . در آغوشم ميگيرم

من دوستي دارم كه گريه هايم را ميفهمه . پس ميبوسمش

من دوستي دارم كه حرف دلمو ميدونه . پس موهاشو نوازش ميكنم

من دوستي دارم كه ميدونه من كيم . پس ميبويمش

و من دوستي دارم كه ميخواهم آرزوي امروزش رو برآورده كنم . پس بغلش ميكنم . آنقدر محكم كه ديگه هيچ آرزوئي نداشته باشم . آنقدر محكم كه بدونه منم چقدر دوستش دارم .

    شازده كوچولو رفت تماشاي گل ها و به آنها گفت : شما سر سوزني به گل من نمي مانيد و هنوز هيچي نيستيد ، نه كسي شما را اهلي كرده نه شما كسي را ، درست همان جوري هستيد كه روباه من بود ، روباهي بود مثل صد هزار روباه ديگر ، او را دوست خود كردم و حالا توي همه ي عالم تك است ... شماها خوشگليد اما خالي هستيد ، براي تان نمي شود مرد . گفت و گو ندارد كه گل مرا هم فلان رهگذر گلي مي بيند مثل شما . اما او به تنهايي از همه شما سر است چون فقط اوست كه آبش داده ام ، فقط اوست كه زير حبابش گذاشته ام ، با تجير برايش حفاظ درست كرده ام و فقط اوست كه كه حشراتش را كشته ام ( جز دو سه تايي كه مي بايست شب پره بشوند ) ، فقط اوست كه پاي گله گذاري ها يا خودنمايي ها و حتي گاهي بغ كردن ها و هيچي نگفتن هاش نشسته ام ، چون او گل من است !

    باز برام نوشت : به هر حال تو همانی که گلی در باغچه من کاشتی و فقط تو هستی که هر روز اونو آب مي دي تا من از تماشايش لذت ببرم . و تو عشق منی و عروسکی که با هيچ لذت و خوشی و زيبايي تو عالم عوضش نمي كنم ... 

   يك روز ديگر شازده كوچولو گفت : آن روزها نتوانستم چيزي بفهمم ، من بايست روي كرد و كار او درباره اش قضاوت مي كردم نه روي گفتارش ... عطرآگينم مي كرد ، دلم را روشن مي كرد ، نمي بايست ازش بگريزم ، مي بايست به مهر و محبتي كه پشت آن كلك هاي معصومانه اش بود پي مي بردم ، گل ها پرند از اين جور تضادها ، اما خب ديگر ، من خام تر از آن بودم كه راه دوست داشتنش را بدانم !

    و باز برام نوشت : خوب از دلت گفته بودي كه به خدا سپردي تا گمشده اش را پيدا كنه آرزو ميكنم هركجا كه باشه خدا يارو نگهدارش باشه – ياد آوري ميكنم كه عزيز دلم بعضي وقتها سعي كن دل پاك و صادقت را به دور دستها نفرستي . شايد گمشده اش همين نزديكيها باشه . من برايش نگرانم . واقعيتها را برايش توضيح بده تا آمادگي كامل براي بعضي حقيقتها را داشته باشه بعضي از دلها چون حقيقتها را براي خود بازگو نكرده اند سالها به دنبال گمشده خود ميگشتند درست مثل يك ستاره زيبا ولي سرگردان . هيچ چيز كامل نيست ( داستان روباه يادت هست كه ميگفت از دست آدمها خسته شده كه نميگذارند مرغ شكار كنه و زمانيكه شازده كوچولو گفت توي سياره ما آدم نيست روباه با خوشحالي و انرژي زياد گفت : اونجا مرغ هست كه متاسفانه شازده گفت نه  - پس هيچ چيزي كامل نيست ) ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

    همه زندگي من شده مثل داستان شازده كوچولو ، فقط يه تفاوت داره ، اونم اينه كه منم يه موقعي از آدم بزرگها مي ترسيدم و ازشون فراري بودم اما الان خودمم دارم بزرگ مي شم ... در ضمن ، من روباهه رو اهلي نكردم اون منو اهلي كرد ! و اينكه حالا من مي دونم مسوول بودن و مسووليت داشتن چه وظيفه سنگينيه و خواهش مي كنم شماها هم يادتون نره ... تروخدا اگه كسي رو اهلي كردين تا آخرش بمونين ... تروخدا ...

[ دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳ ] [ ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب