روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

مي آري بر اين حجم خالي ، دو چاي و دو چشم

غزل مي شود اين حوالي ، دو چاي و دو چشم

... كه سر مي رسي ، من در آغاز باريدنم

تو با دست هايي سفالي ، دو چاي و دو چشم

و افتاد ، از چشم من ، مثل يك اتفاق

همين اشك ، بر دست ، قالي ، دو چاي و دو چشم

ترنج از سرانگشت تو ، رنگ و بويي گرفت

كه شد طرحي از يك تعالي ، دو چاي و دو چشم

م . آرامش

... سلام .... نمی دانم چه بگويم فقط اينکه رفت ... و تمام شد ... کسی که نمی دانستم انقدر وابستگی من به او زياد است ... نمی دانستم اصلا دلم تنگ رفتنش می شود اما رفت ... هنوز کمی وقت بود تا به آخرين آرزويش برسد اما ... بگذريم . جمعه پدربزرگ آسمانيم به ديار خويش بازگشت . رسيدنش به خدايی که هميشه مشتاق ديدنش بود را تبريک می گويم و شايد تسليت .... صبور باشيد !

[ پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۳ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب