روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

 

 

 

سلام ! سلام كسي كه تو دلم درخشيد                من ديگه دوستت ندارم ! ببخشيد ! ...

    يكي بهم گفت ننويس ! اگر مي خواي بنويسي ديگه پر تكلف ننويس ! ساده باش مريم ! همه دارند گله مي كنند از غمي كه توي نوشته هات داري ، حالا من به كنار ، تو كامنت هاي بقيه رو نگاه كن ، خداييش انقدر سوزناك مي نويسي آدم حالش مي گيره ! اصلا تو چرا تو با اون روحيه اي كه داري ، ديوار راست رو مي ري بالا ، اينجوري مي نويسي ؟ تو كه هميشه انقدر شادي و مي خندي پس چرا توي وبلاگت حال بقيه رو مي گيري ؟ چرا اصلا جوك نمي نويسي ؟ ... بهش گفتم : آخه بابا ، روزي كه من وبلاگم رو ساختم ، حوالي يك سال و نيم پيش ، توي فكرم بود كه حرفاي دلم رو بنويسم ، به خودم گفتم محيط وبلاگم رو انقدر صميمي و ساده نگه مي دارم و فقط حرفاي دلم رو مي نويسم كه كسي نتونه ايراد بگيره داري تظاهر مي كني ! درسته كه من آدم كلا شادي هستم ، همه رو مي خندونم ، هيچ وقت كم نمي يارم جلوي زندگي ، اما آخه به اين فكر كن كه مي گن هر آدمي كه مي خنده غم هاش بيشتره ! نمي گم كه حالا غم هاي من از همه بيشتره ، نه اصلا من مشكلي ندارم اما خب دلم مي خواد اينجوري بنويسم ! فكر كن كه من نمي خوام آلودگي و تظاهر دنياي بيرونم رو به دلم و حرفاش و نوشته هام وارد كنم ! بابا جون اصلا اون هايي كه دوست ندارند نخونن ! اصلا من صفحه ي كامنت ها رو مي بندم ، آخه من از روز اول مي خواستم جايي باشه كه بنويسم ، ساده و راحت ، حرفايي كه تو دلمه ، آخه چرا جلوم رو مي گيرين ... !؟

    ... يكي ديگه بهم گفت : چي شده مريم ؟ چرا اين آخرها انقدر تلخ شدي ؟ مشكلي پيدا كردي ؟ آخه بهم بگو ، مثلا ما يه قرارهايي داشتيم ، قرار بود بهم بگي حرفاتو ، ناسلامتي آبجي ما هستي ، بگو چي شده و چرا اينجوري شدي ؟ ... بهش گفتم : مي دوني ؟ دارم سعي مي كنم بزرگ بشم ! (( زن )) بشم ! آخه زن هاي جامعه ي ما ، وقتي كه بزرگ مي شن عادت مي كنن كه حرف نزنن ! نشنون ! نبينن ! فقط براي ديگران زندگي كنن ! مي دونستم وقتي دارم اين حرفها رو مي زنم تند مي رم ! اما واقعا فنر عصياني كه توي افراد جامعه ي ما و نه ، حتي آدم هاي دنياي ما شكل مي گيره و فشرده مي شه ، حتي مردهاي بيگناه ، كه از بچگي عادتشون مي دن گريه نكنن و خيلي چيزها رو تحمل كنن صرفا به جرم اينكه (( مرد )) هستن و زشته كه احساساتشون رو بيان كنن ، اونها هم به نحوي در رنج و غم اين دنياي مادي اسيرن . بهش گفتم ديگه دارم سنگ مي شم انگار ! انگار ديگه هيچ چيزي برام اهميت نداره ، چقدر بي تفاوت شدم نه !؟ مني كه تمام زندگيم احساس بود و عشق ، حالا ...

    ... يك نفر ديگه هم گفت : مريم ! آخه چرا انقدر از اين آدم آرماني حرف مي زني ؟ همچين كسي كه توي زندگي تو وجود نداره ! چرا همه اش از عشق مي نويسي و كارها و فكرهاي مختلفت و اينكه تو چقدر دوستش داري اما مي دوني كه همچين كسي كه واقعا دوستت داشته باشه نيست ... ديدم راست مي گه تقريبا ! بهش گفتم : مي دونم ! متاسفانه مردهاي جامعه ي ما عادت كردند كه احساساتشون رو بيان نكنند ، حتي اگر كسي رو هم دوست داشته باشند ، از اونجا كه زن ها بيشتر مي شنون و نياز دارند كه (( دوستت دارم )) رو هر روز و هر لحظه از زبون مردها بشنون ، و مردها بر عكس دوست دارند عشق رو با عمل ببينن ، و نه با شنيدن يا گفتن ! و شايد همين باعث شده كه من انقدر از احساساتي بودن دور بشم ، چون هميشه تو زندگيم فكر مي كردم كه من هيچ وقت به اون گمشده اي كه مي ياد تو زندگيم عادت نمي كنم ! مي خوام هميشه نو و تازه باشيم واسه هم ، مي خوام دوستت دارم هميشه اولين و بهترين حرفمون بشه اما ديدم توي عمل همچين چيزي امكان پذير نيست چون ما ناگزيريم از مانند بقيه بودن و اين حرف من كاملا آرمانيه ، كسي كه ادعا مي كنه منو مي پرسته حتي بعد از دو روز كه به زندگي عاديش برگشت و رفت سر مشكلات و بدبختي هاي زندگي ، شايد حتي يادش بره كه من وجود هم داشته ام ...

    ... از اون طرف يكي بهم گفت : خيلي بي شرم شدي مريم ! يه حرفايي تو وبلاگت مي نويسي كه واقعيت نداره ! دست تو ، چشم تو ، صورت تو ، اين چرت و پرتا چيه ؟ مگه تو زندگي نداري ؟ آينده نداري ؟ اين چيزا چيه كه مي نويسي ؟ سال آينده كنار من باشي و دستم رو بگيري ، به چشمات نگاه كنم و بگم دوستت دارم ! اين مسخره بازيا چيه ؟ چرا آدم نمي شي ؟ بزرگ نمي شي ؟ چرا انقدر بي شعور شدي مريم ؟ آخه آدم انقدر نفهم و بي فكر !؟ ... تو دلم فكر كردم چرا انقدر مرز بين دروغ و واقعيت قاتي شده با هم ؟ اين كه عمريه داره با من زندگي مي كنه منو نمي فهمه چه برسه به اوني كه تازه مي خواد منو بشناسه ! بهش گفتم : آخه بابا جون ! من حتي اگر هم دروغ بگم يا راست دليل نمي شه كه تو اينجوري بهم توهين كني ، هر آدمي شخصيت خودشو داره ، زندگي خودشو داره ، عقايد خودشو داره ! چرا بهم تحميل مي كنين چطوري باشم و چي بنويسم ؟ ...   

    يكي ديگه مي گفت : مريم ! بلاخره اون گمشده اي رو كه هميشه ادعا مي كردي پيدا كردي ؟ هي مي گفتي گمشده ي من فلانه ، بهمانه ، ازش خدا ساخته بودي ! انگار كه نه يه آدم ، كه وحي منزل باشه ... بهش گفتم مي دوني ؟ من به يه نتيجه رسيدم ، اينكه گمشده ي آدمي فقط يه نفر نيست ، ممكنه ايده آل هايي كه انسان براي گمشده اش در نظر گرفته ، تو وجود خيلي ها و چندين نفر پيدا كنه ، اما گمشده ي نهايي تو وجود خود آدمي هست ، گمشده ي اصلي توي آينه است كه اگر بهش نگاه كني پيداش مي كني ! مكمل آدمي چيزي نيست جز فكر و انديشه و عقل خودش ، كه مجموع همه ي اينها گمشده و مكمل رو مي سازه ...

    ... اون يكي اولي گفت : مريم ! داري بزرگ مي شي ! اما اگه كمي ديگه بزرگ شي بهتره ، تو نبايد سنگ بشي ، بي تفاوت بودن با سنگ شدن و پذيرا بودن فرق داره ! تو بايد پذيرا باشي ! پذيرنده باشي ! بايد ياد بگيري كه كنار بياي ... بهش گفتم : ديگه به نقطه ي صفر رسيده ام ! خيلي وقته روي نقطه ي صفر نمودار ايستادم ، نه مي تونم مسير افقي محور رو برم و نه مسير عمودي رو ، صعود و نزول ديگه واسه من مفهومي نداره ، دارم سعي مي كنم با هر شرايطي كنار بيام و دندون روي جگر بذارم و هيچي نگم ...

   ... اون يكي سومي بعد از خوندن يه متنم گفت : چه عجب ! نمرديم و ديديم شاد نوشتي ! هر چند متنت اند غم و اندوهه ... بهش گفتم خدا رو شكر كه يكي در عين شادي غم ما رو هم فهميد ! خوشحالم كه تو كنايه ي اين شعرم رو فهميدي ! ممنون كه به قول خودت مثل بقيه تعارف تكه پاره نكردي كه قشنگ بود ! يه سري به ما بزن ! چرا انقدر بي وفا شدي و از اين حرفاي روزمره ...

    ... يكي ديگه كه كلا من رو خداي بدبختي و غم مي دونست ! برام ايميل مي زد ، آفلاين مي گذاشت ، كامنت مي گذاشت كه مريم خانم ! آخه چرا درست نمي شي ؟ يه ذره شادتر بنويسي چه ت مي شه ؟ چرا آخه شماها اينجوري هستين ؟ ... تو دلم فكر كردم كه بابا جون همه از دستت عاصين ! چرا نمي بندي وبلاگت رو ؟ چرا نمي ري يه جا بنويسي كه كسي نشناسدت ؟ چرا اصلا مثل اون موقع ها توي همون دفتر آبي نمي نويسي ؟ راست مي گن مريم ! آدم شو ... بهش گفتم چشم ! من تمام تلاشم رو مي كنم كه همون آدمي بشم كه بقيه انتظار دارند ! حتي اگر تا حد تظاهر باشه به شخصيتي كه خودم دوست ندارم ! اما به خاطر شما چشم ...

    ... اون يكي دومي گفت : آبجي ! خوبه كه زود فهميدي داري اشتباه مي ري ، خوشحالم كه زياد ضربه نخوردي ، حالا هم خودتو اذيت و ناراحت نكن ! ايشالله همه چيز درست مي شه ، فقط كمي صبر لازم داره ، مي دونم كه داري تظاهر مي كني به بي تفاوت بودن و خنديدن ، اما مي دونم كه توي دلت چه غوغاييه ، چه خبره ، هر چي نباشه يه بار يه نفر غرور ما رو هم زير پاش گذاشه ... تو دلم فكر كردم : آخ ! كاش مي شد چشمها و دلم رو بخوني ، اما نمي تونستم به روش بيارم ، طفلي خودش انقدر مشكل داره كه نخوام بيشتر از اين اذيتش كنم ، آخه ضربه اي كه آدم مي خوره توي دلشه بهش گفتم : ببين گلم ، من واقعا خوبم ، دارم سعي مي كنم باشم ، صبر ، چيزي بود كه من قبلا نداشتم اما الان جد ايوب رو هم پشت سر گذاشتم ، تو ناراحت من نباش فقط كمكم كن اين خنجر رو كه تا عمق دلم رو سوزونده يه جوري تحمل كنم ! تو فقط حرفامو بشنوي كافيه ، الان ديگه تنها كسي كه مي تونم گاهي باهاش حرف برنم تويي ...

    ... يكي ديگه كه اصلا توي يه دنياي ديگه بود مي گفت : تو فرشته اي مريم ! نمي دوني چقدر خوبي ! آخه من بي محبت تو چطور زنده بمونم ؟ آخه تو كجاي اين دنيا بودي كه من اين همه دير پيدات كردم ؟ چرا انقدر دير ؟ نمي شد چند سال زودتر !؟ تو واقعا مريم آسموني و مقدس هستي ! ... توي دلم افسوس خوردم به حال خودم كه انقدر آدم دروغ گو و بدذاتي هستم كه بچه ي مردم اينجوري فكر مي كنه ! فكر كردم آخه تظاهر تا به كي ؟ هر لحظه يك رنگ بودن و واسه هر كس يه جوري بودن ، خداييش بايد تكليفم رو با خودم و بقيه يكسره كنم ! ...

    ... اون يكي اولي يه بار بهم گفته بود : به يكي گفتم كه اگه بخواد مي تونه منو تو قلبش راه بده اما من نمي تونم كسي رو توي قلبم راه بدم ! ... با خودم فكر كردم يعني بعد از اين همه مدت من هم مي تونم كسي رو توي قلبم راه بدم ؟ ديدم نه ! الان ديگه همه ي آدم ها به نظرم يه جوري متظاهر و دروغ گو مي يان ! آخه به اون يكي دومي هم گفته بودم كه به خدا هر كاري مي كنم نمي تونم باور كنم كه بقيه هم مي تونن راست بگن ! شايد چون خودم يه جور ديگه شدم فكر مي كنم بقيه هم همين طورن ، و اينه كه مي گم كافر همه را به كيش خود پندارد ! بهش گفتم به نظرم عشق و دوستت دارم ها دروغه ! حتي ساده ترين چيزها هم دروغه ! شايد خود من هم دروغ باشم ...

   ... اون طرف چهارمي مي گفت : بدبخت ! چي داري به سر خودت مي ياري ؟ يه آدم قد و يه دنده ي سرتق احمق شدي كه ديگه حرف حسابي تو گوشت نمي ره ، نمي فهمي داري چي كار مي كني با خودت !؟ خجالت نمي كشي ؟ نمي خواي واقعيت رو ببيني و بفهمي ؟ چرا مثل زن هاي 40 ساله حرف مي زني ؟ درسته كه تجربه ات زياده و بزرگ شدي اما آدم نشدي ! يه حيووني ... و من گذاشتم و گذشتم و ساكت موندم تا هر چه مي خواد بهم توهين كنه و هيچي نگم بهش و اون با خودش فكر كنه كه غالب شده ! اصلا چه اهميتي داره كه من مغلوب بشم ؟ يا ديگران سوارم بشن يا دورم بزنن ؟ چه مشكلي هست كه بقيه هر چي بگن بگم چشم و مثل ... سرمو بندازم پايين و رد بشم يا مثل بز اخفش فقط تاييد كنم ؟ مني كه احترام گذاشتنم به همه نوع شخصيت رو همه تحسين مي كردن حالا به جايي رسيدم كه بعد از يه مدت سكوت تنها كسي رو كه مقصر مي دونم خودم هستم و بس ! ...

    ... اون ششميه كه توي يه دنياي ديگه بود اصرارم مي كرد كه زودتر از دنياي خودم بيام بيرون ! مي گفت خورشيد شو مريم ! بتاب ! بتاب كه محتاج تابيدنتم ، مي خوام سبزم كني ... بهش گفتم : من كه خورشيد نيستم ، شده ام مثل كرم شب تاب ، دارم دور خودم يه پيله مي تنم كه يه روز پروانه بشم و ازش بيام بيرون و بعد پرواز كنم و برم به جايي كه آرزوش رو دارم ...

    ... يه بار از زبون اون اوليه حتي توي وبلاگم نوشتم كه بهم گفته ديگه تلخ ننويسم و گرنه ديگه بهم سر نمي زنه ! خيلي ها تاييد كردند ، خيلي ها گفتن راست مي گه ، اما اون دوميه يه روز بهم تلفن زد و با هم زديم زير گريه و با هم فقط سكوت كرديم ! و هر دو مون با يه حرف ناگفته فهميديم كه من به آخر خط رسيده ام و ديگه نمي شه برام كاري كرد ، شده بودم مثل اين آدم هاي بيمار كه ذره ذره تحليل رفتن خودشون رو مي بينن و به انتظار مرگ تدريجي مطلق نشسته اند و شايد از اون موقع بود كه اون دومي هم سعي كرد كمكم كنه كه زودتر به زوال خودم نزديك بشم و واقعا تا هميشه مديونشم كه فقط به صبر دعوتم كرد و سكوتم رو با سكوت جواب داد و جواب حرفم رو هم با سكوت ...

    ... اون پنجميه رو كه همين آخرها باهاش حرف زده بودم ، بهم مي گفت : باز كه داري غرق مي شي مريم ! باز كه داري گم مي شي ... يه بار اون اوليه هم بهم گفته بود كه غرق نشو مريم ! و من با خودم فكر كرده بودم كه بايد يه آدم سطحي بشم ... با خودم فكر كردم شازده كوچولويي كه اين همه از آدم بزرگها مي ترسيد و ازشون بدش مي اومد حالا داره به جرگه ي همون ها مي پيونده ، داره يه آدم بزرگ مي شه كه حتي انسانيت رو هم مي خواد زير پا بگذاره ... به اون يكي چهارمي كه فقط مي گفت و من رو نمي شنيد گفتم مي بندم ديگه وبلاگمو ! به اوليه هم همينو گفتم ! چهارميه گفت بدبخت ! بابستن وبلاگت چيزي عوض نمي شه ! سعي كن آدم باشي ! اگر همين جوري بخواي پيش بري مي خوام نبندي وبلاگت رو سه هفت سال سياه ! اميدوارم كه چشمها و قلبتو براي هميشه ببندي و از شرت راحت بشم ! كاش گنگ بودي مريم ! كاش لال و كر و كور بودي ! كاش هيچ وقت نشناخته بودمت ، كاش به دنيا نيومده بودي ... و اوليه فقط ازم پرسيد كه تصميمم قطعيه ؟ و اگر مي خوام متن خداحافظي بنويسم بهتره اعلام كنم كه برمي گردم !

    ... اون اوليه يه بار بهم گفت : مريم ! تو و بقيه همه ي نوشته هاتون تحت تاثير احساساتتونه ! وقتي غمگين هستين پر از غم مي نويسين و وقتي شاد هستين پر از نشاط . نگذار احساساتت روي نوشته هات تاثير بگذاره ! ... بهش گفتم خوب خودت هم همين جوري . افكارت و احساست روي نوشته هات تاثير مي گذاره . اين يه تعميم دادنه كه گاهي و شايد هميشه درسته اما تو استثناء نيستي ...

    ... يه بار سوميه بهم گفت : مريم ! من دننبال انگيزه هستم واسه زندگي ! واسه نوشتن ! تو كه اين همه هياهو داري از كجا مي ياري اين همه انگيزه رو ؟ ... و من ازش مهلت خواستم كه فكر كنم و بهش يه راهي نشون بدم اما ديدم جز عشق و نوشتن هيچي نيست ...

    ... و اينجوري شد كه تصميم گرفتم مدتي نباشم ! نمي دونم ... مي دونم كه عادت كردم به نوشتن ، به بودن ، همين الان هم يه وبلاگ ديگه ساختم كه بدون اينكه خودم رو معرفي كنم دارم توش مي نويسم ! و آدرسش رو جز من و خدا هيچكي نداره . حالا مي خوام از همه ي اونهايي كه لطف مي كنن و نوشته هاي من رو مي خونن و تحمل مي كنن بپرسم : اگه بخوام باز بنويسم مي خوام خودم باشم ! شما اجازه مي فرماييد !؟ اگه بخوام بنويسم مي خوام نوشته هامو بي غرض بخونيد و نظر واقعيتون رو بگيد امكان داره ؟ يا اگه شما مايل باشيد چيزايي مي نويسم كه شما مايل هستين ! اگه مريم دروغ گو و متظاهر مي خواين چشم ، به خاطر شما جوك مي نويسم ، دروغ مي نويسم ، احساساتمو بيان نمي كنم ! اما توي يه وبلاگ ديگه ! نمي خوام اسم مقدس شازده كوچولو آلوده ي دروغ بشه ، آدرس جديد يه وبلاگ رو مي دم كه اونجا هر چي بقيه مي گن بنويسم اما اينجا نه !

    ... خواهش مي كنم از من نرنجيد ! اگر هم كسي بگه ننويس ديگه ناراحت نمي شم ! اگر جسارتي كردم به بزرگواري خودتون ببخشيد اما واقعا كلافه و سردرگمم . مي دونم احساساتم روي نوشته ام تاثير داشته ! اما دقيقا 2 ماه تمام به اين حرفا فكر كردم ، سنجيدمشون ، صد بار قورتشون دادم و صد بار تصميم گرفتم فريادشون بزنم ! ولي مهلتم مي خوام ... اگر بخوام برگردم مهلت مي خوام ! كه با خودم ، با دلم ، با فكرم كنار بيام ! من انقدر به نوشتن عادت كرده ام كه تا 3 ماه ديگه نوشته هامو آماده كرده بودم ! كه چه تاريخي آپ كنم ، چي بنويسم ، چطوري بنويسم اما حالا ...

    ... حالا ديگه يه شازده كوچولو هستش و يه گل سرخ و دو تا آتشفشان كوچولو كه مدت هاست گردگيري نشدن و سياركي كه براي بقا و موندنش نياز به لطف و راهنمايي شما داره ... كمكم كنيد و منو ببخشيد . مواظب خودتون و دلهاتون باشيد . شايد يه روزي برگردم ... به اميد ديدار : مريم ، دختري از تبار مشرق زمين .

 

    درست زماني كه متن رو براي وبلاگم آماده كردم كه بفرستم آفلايني از اون اوليه دستم رسيد كه نوشته بود بلاخره خودم بايد تصميم بگيرم ! نوشته بود كه من بقيه رو قاضي قرار دادم در حاليكه خودم بايد تصميم بگيرم ! و حالا باز مرددم ... اونهايي كه منو مي شناسند مي دونند كه از يه واژه چقدر متنفرم و اون چيزي نيست جز خداحافظ ! اما من نمي گم ... فقط بازم مي گم به اميد ديدار ...

 

 

[ یکشنبه ٢۱ تیر ۱۳۸۳ ] [ ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب