روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... خیلی طفلک شده ام ... خیلی آسیب پذیر ... خیلی شکننده ...
کنج حمام ، قسمت رختکن ، روی زمین نشسته ام ، سردم است و انگار هیچ گاه گرم ...
یک پتوی سفری پیچیده ام دور خودم . اینجا نشسته ام که کمتر صدا بیاید اما هنوز ، صدا هست ... اشک می ریزم و التماس می کنم تمامش کنند این صداهای لعنتی را ... باید بروم ...
*****
برای گرفتن عکس پرسنلی ، نشسته ام رو به روی دوربین .
خانم عکاس : عزیزم گریه کردی ؟ چشمات قرمزه .
... : با فتوشاپ درستش کنید ! ( چی بگم !؟ بگم تمام ظهر توی حمام نشسته بودم که صدا کمتر بیاید و زار زدم و صدا بیشتر شد ؟ )
*****
ساعت دو نیمه شب
عادت کرده ام شب ها ، با چراغ های خاموش ، با نور شمع یا موبایل کتاب بخوانم _ اگر بفهمم چه می خوانم ! _
وقتی می بینند چراغی روشن است ، صدایشان بیشتر می شود ! گیرم که همین چند وقت پیش ، ساعت سه و نیم نیمه شب ؟ بامداد ؟ زنگ خانه را زده اند و کار داشته اند و تمام وجودم فرو ریخته ...
صدای دویدن ... صدای کشیدن ... صدای هیاهو ... صدای خنده ... صدای قابلمه ...
*****
طفلک شده ام ... خیلی ... تمام دنیایم را صدا پر کرده ... روزی هزار بار توی ذهنم به همه شان حمله می کنم ، می کشمشان ، کتکشان می زنم ، التماس می کنم ... روزی هزار بار می میرم ...
چاقویشان کند است ... گذاشته اند روی شاهرگم ... آرام آرام می برند و روزی هزار بار می میرم و هنوز  زنده ام ...
انقدر صداها تمام زندگی ام را گرفته ، که توان و تاب هیچ کاری ندارم ...
*****
تو شاهد باش ! تو قسم بخور ، وقتی مردم ، من را بسوزانی ، نمی خواهم هیچ صدای پایی حتی روی سنگ قبرم بپیچد !
من ، کم آورده ام ! من طفلک بی نوای سرگردانی شده ام که صداها دارند زنده زنده می کشندش ... 
[ سه‌شنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب