روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... امشب ، می خوام برات یک داستان بگم . با دقت به جزییاتش گوش کن :
یکی بود ، یکی نبود ... یک مجتمع مسکونی بود که 4 واحد داشت . یعنی چهار طبقه . ساکنین طبقه چهارم ، مالکین اون ساختمون بودن . دو کوچه بالاتر از اون خونه ، یک پارک بود .
اصلا بگذار از طبقه ی یک شروع کنیم . طبقه اولی ها ، یک خانواده بودن با سه تا دختر ، که مامانشون برای اینکه دخترهاش بی شوهر نمونن ، هر هفته و هر ماه ، به یک بهانه ای ، سفره های مختلف پهن می کرد ، هر شب مهمونی می داد تو خونه ش ، برای روضه ها و سفره هاش ، از دف و کیبورد استفاده می کرد ! از یک هفته قبلش خونه ش رو می تکوند ، به معنای واقعی کلمه . چند تا نیروی کمکی خبر می کرد و به بهانه ی خسته نشدنشون ، مبل ها رو می کشیدن زمین و زیرشون رو تمیز می کردن ، هر چیزی که قابل کشیدن بود ، کشیده می شد . همزمان با این خانواده ، خواهر همون خانم طبقه اولی هم باهاشون زندگی می کرد که دو تا پسر داشت . دو تا پسر چهار و پنج ساله که مدام در حال دویدن و بازی بودن . هر شب مهمون  داشتن ، مهمون هاشون زودتر از ساعت 2 شب نمی رفتن و وقتی می رفتن ، هزار بار به بهانه ی خداحافظی بوق می زدن . اگر که خونه نبودن و مهمونی بودن ، ساعت دو برمی گشتن ، بعد چون خواب از سر بچه ها پریده بود ، بازیشون می گرفت تا حوالی 4 ، 5 صبح .  این خانم طبقه اولی ، خیلی هم چاپلوس و مظلوم نما  بود در ضمن ، یعنی با گردن کج و خدا مرگم بده گویان و یه نموره اشک تو چشماش ، می رفت خدمت ساکنین طبقه چهار و اعلام می کرد که تو رو خدا ببخشید ، ما مهمون داریم . حلال کنید ، سفره داریم ، شرمنده ، عمه مون قراره تلف بشه همه می ریزن اینجا و از این دست اقاویل و مزخرفات . ساکنین طبقه چهار هم که خیلی مردم دار !!! بودن ، می گفتن خواهش می کنیم و برید بریزید و بشکنید و بکوبید و قضیه ، ختم به خیر ( تو بخون شر ) می شد . گاهی هم ساکنین طبقه اولی ، برای خالی نبودن عریضه و ادعا ، می رفتن کربلا و مکه و هر جای زیارتی که می شد بهشون لقب بچسبونه و در این مدت ، نصف ساکنین کره ی زمین که فامیل هاشون بودن ، می ریختن تو خونه شون که دزد نیاد و خونه خالی نمونه .
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده !
توضیح اضافه : این رو خدمتکار مامان بزرگم وقتی قصه ی دختر شاه پریان رو تعریف می کرد ، بعد از هر پارت می خوند .  ))
القصه ... طبقه ی دوم همون ساختمون ، یک زن و شوهر و یک پسر بچه ی شر زندگی می کردن که مدام این پسرک سه یا چهار ساله ، در حال دویدن و جیغ زدن بود ، اوقات فراغتش رو هم گریه می کرد و در واحدشون رو مدام باز می کرد و جیغ می کشید و چون صداش می پیچید ، حظ اعلایی می برد ! ساعت خوابش ، چهار صبح بود تا 11 ظهر . وقتی خیلی عر و عور می کرد ، مامانش ، پنجره های کشویی اتاق ها رو هی با قدرت و سر و صدا می کشید و می بست تا بچه کپه ش رو بگذاره . به محض خوابیدن بچه ، کار مامانه شروع می شد . ساعت سه تا چهار بامداد ، وقت جارو برقی کشیدن بود چون چهار دیواری ، اختیاری ! بعد اگر شوهرش خونه بود و دعوا نکرده بودن و دل شاد بودن ، می رفتن سر تراس و جگر سیخ می زدن یا جوجه و به اون ها مربوط نبود اصلا که دود ، واحد بالاییشون رو برمی داره . بعد ، نوبت لباسشویی بود و تی کشیدن زیر مبل ها ، تی که همین جوری نمی رفت اون زیر که ، باید می کشیدشون تا قشنگ تمام زوایا تمیز بشن . بعد از اون خانمه ، تصمیم می گرفت لباس ها رو بگذاره سر جاشون یا در کمدها رو چک کنه که خوب ببندن ! هی محکم می کوبید به هم در کمد دیواری ها رو و مسلمه که به اون مربوط نبود که کمد دیواری یعنی کمدی که به دیوار وصله و صدای کوبیدن درها روان ساکنین رو نابود می کنه . خانم و آقاهه ، دو تا ماشین داشتن که یکیش رو مجبور بودن توی کوچه بگذارن و اینجوری بود که نیم ساعت یک بار ، آقاهه می رفت با آسانسور پایین و می گذاشت ده دقیقه دزدگیرش کار کنه که مطمئن بشه سالمه ! این روند از 2 شب تا 6 صبح ، تکرار می شد . هر شب ، بدون استثنا ! معمولا بقیه ی مواقع ، خانم و آقاهه دعوای شدید می کردن که حوالی 2 ظهر بود تا 5 عصر . ظرف می شکستن ، فحش های با خانواده نثار هم می کردن ، درها رو می کوبیدن به هم و باز صدای ونگ زدن بچه بلند بود .  بعد ، مدتی قهر می کردن . خانمه می رفت خونه باباش ، تا در پارکینگ جیغ می زد و فحش می داد ، آقاهه می رفت بیرون . صبح تا شب ، آقاهه خونه بود و با عصبانیت لگد می زد به همه جا و صدای خرده شیشه میومد ، شب ها می رفت بیرون . درسته که من راوی ام ، اما دلیل نمی شه بدونم شغلش چی بود !؟ کسی که ماشین آزرا داشت . دوازده و نیم نیمه شب ، هر شب ، خانمه با بچه ش و یه محافظ میومد و همون روند تمیز کاری و ساعت 5 ، خونه رو ترک می کرد و نیم ساعت بعد ، آقاهه می رسید و باز می زد و می شکست و مبل ها رو جا به جا می کرد .
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده ! ))
طبقه ی سوم اون ساختمون ... نه ، بگذار اول از طبقه ی چهار برات بگم . چون اینا هنوز مقدمه ست برای شناخت طبقه سومی ها !
طبقه ی چهارم ، همون مالکین محترم ، یک آقا و خانم مسن بودن با دختر جوونشون . سال ها پیش از اون ، یک عده مبل و صندلی ریخته بودن سر بابای اینا و خلاصه پدر کشتگی داشتن با هم ... این خانواده ، صبح ساعت 4 بیدار می شدن برای مقدمات نماز . با دمپایی های پاشنه دار راه می رفتن و صدای سیفون و پاهاشون می پیچید تو مغز طبقه  پایینیشون . مشکل اونا نبود که ! برای فریضه ی مهم بیدار می شدن و گور بابای کسی که بخواد ایراد بگیره . بعد از فریضه ، می رفتن تو آشپزخونه و صندلی های پایه فلزی رو می کشیدن روی زمین که بتونن بشینن و صبحانه بخورن و آماده بشن و برن پیاده روی و البته یادشون نمی رفت که گردو برای بدن مفیده و باید حتما گردو بشکنن ! آقای مالک ، اعتقاد داشت که ممکنه صدای آسانسور ، بقیه رو بیدار کنه ! نیست همه خواب بودن ؟ از اون لحاظ ... این بود که کفش محکم ورزشی می پوشید و در حالی که نرمش رو از طبقه چهارم شروع می کرد ، پای کوبان میومد پایین ، معمولا جوری تنظیم می کرد پایین اومدنش رو که ببینه در واحد طبقه ی سه باز می شه و خانمه ، با لباس خواب یا حالا لباس راحتی ، همسرش رو بغل کرده که معمولا خانمه مجبور می شد بپره تو خونه و در رو ببنده و نتونه یک دل سیر با همسرش خداحافظی کنه . اگر احیانا زودتر می رسید و هنوز در واحد طبقه سه باز نشده بود ، آسانسور رو می زد که بره پایین ، میومد بالا ، سوییچ ماشین دومش رو برمی داشت ( چون آقاهه مجبور بود دو تا ماشین داشته باشه ، از یکیشون کلا استفاده نمی کرد ، چند هفته یک بار ، ماشینه رو می برد تا سر کوچه و برش می گردوند و آب و دونش می داد و باز چادر می کشید رو ماشینش که خش نیفته . رو همین حساب ، مجبور کرده بود ساکنین طبقه سوم رو که ماشینشون رو بذارن کنار ماشین آفتاب مهتاب ندیده و ماشین دومش رو می گذاشت جلوی ماشین اینا و هر وقت واحد سه ای ها می خواستن برن بیرون ، مکافاتی داشتن تا جناب مالک ، بیاد ماشین اسقاطیش رو برداره . ماشینی که انقدر داغون بود که خرجش بیشتر از سود نگهداریش بود ! اما خب ، باز هم به من چه ؟ من راوی ام ! می خواد بفروشه می خواد نفروشه ! )
جونم برات بگه که اونجا بودیم که آقاهه از پله ها می رفت با آسانسور میومد بالا و دوباره پاهاش رو می کوبید و از پله ها سرازیر می شد که معمولا این بار در واحد 3 باز بود ، یا اگر نبود ، می رفت جلوی در خونه قدم می زد که آقای واحد 3 بیاد بره سر کار . خانم مالک طبقه ی چهارمی هم ، بر همین منوال ، پاکوبان و دست افشان ، با دمپایی رو فرشی که بیشتر کفش پاشنه میخی بودن تا روفرشی ، بدو بدو آماده می شد ، آسانسور رو می زد بره بالا ، بعد باز می زد بره پایین ، بعد می رفت پیاده روی . ده دقیقه بعد ، صدای دویدن از طبقه ی چهار به گوش می رسید . دختر مالک طبقه ی چهار که باید می رفت سر کار ، دیرش شده بود ، خواب مونده بود ، می دوید ، اما یادش نمی رفت که باید صندلی های پایه فلزی آشپزخونه رو بکشه روی سرامیکا و صبحانه بخوره ، بعد می دوید به اون سمت خونه لباس می پوشید ، بعد می دوید این سمت خونه  می رفت دستشویی ، بعد می دوید سمت اتاقش که وسایلشو برداره ، بعد باز یه چیزی یادش می رفت دوباره می دوید تو اتاقش ، ( امون بده جونم ! می دونم ساکنین طبقه سه زیر پاهاش زنده ن ! می دونم می شنون ! گوش کن به بقیه ش ... ) القصه ، باز آسانسور رو می زد بره بالا و چون دیرش شده بود ، در رو محکم می کوبید به هم و قفل می کرد و باز صدای آسانسور و می رفت ... نیم ساعت بعد ، که ساعت 7 صبح باشه ، اول خانم مالک طبقه چهار برمی گشت ، ده دقیقه بعد ، آقای مالک و چون ضعف کرده بودن ، باز می رفتن تو آشپزخونه و صندلی های پایه فلزی رو می کشیدن روی سرامیکا ، چون اگر صندلی های سنگین رو بلند می کردن ، کمرشون درد می گرفت ، می نشستن صبحونه می خوردن باز و چند بار هم پا می شدن صندلی رو هل می دادن که برن چای بیارن و باز صدای صندلی ها ... تا یک ربع مونده به هشت صبح ، این جریان ادامه داشت و بلافاصله بعد از صبحانه ، وقت جارو برقی کشیدن بود و چون وسواس تمیزی داشتن ، هر روز ، خونه رو از بالا تا پایین می شستن و می روفتن و تمیز می کردن . در ضمن ، دو ست مبل هم داشتن که چون سلطنتی و سنگین بودن و چون فرش دست باف داشتن و فرش ها حیف بودن ، مبل ها روی سرامیک بودن و خب سرامیک خاک می گیره ! پس باید می کشیدنشون روی زمین و زیرشونو تی می کشیدن و جارو می کردن . این منوال تا ساعت یازده و نیم ادامه داشت و بعد تازه وقت ناهار پختن بود ! که معمولا توی غذاشون یا گردو می ریختن که حتما باید روی زمین با دسته ی هاون می کوبیدن ، یا استیک بود که باز هم می کوبیدنش و چون کابینت ها خراب می شدن می گذاشتن روی زمین . و باز صدای کشیدن صندلی های فلزی سنگین ...
(( خدا مرادمون بده ، مراد مقصودمون بده ! ))
بریم سر وقت ساکنین طبقه ی سوم که یک خانم و آقای جوان بودن ، بچه نداشتن ، آقاهه ، شش و ده دقیقه هر روز صبح می رفت سر کار ، خانمه ، معمولا حضورش حس نمی شد ، برای اینکه آسیب نرسه به همسایه ها ، مدام جوراب و روفرشی نرم پاش بود و جز موقع خواب و استحمام ، از پاهاش خارجشون نمی کرد . تنها وقتی که می شد فهمید خانمه خونه ست ، موقع سیفون کشیدن دستشویی یا موقع حمام بود . بقیه ی مواقع سرش تو کار خودش بود ، حتی سرامیک هایی که مشکل داشتن رو نشون کرده بود که پاش رو اتفاقی نگذاره روشون که صداش کسی رو آزار بده ! یا کتاب می خوند ، یا پازل می چید ، یا روی کمترین حد ممکن صدا تلویزیون می دید ، یا با صدای کم موزیک گوش می داد ، یا غذا می پخت ، بی سرو صدا جارو می زد ، به امور خونه می رسید و مدام بغض داشت و حس نفرت . دلش می خواست یک مسلسل داشته باشه و بره از پایین تا بالا تمام واحدها رو بترکونه . خواب درست حسابی نداشت چون مدام یک نفر آتش سرو صدا رو روشن نگه می داشت . معمولا هیچ مهمانی نداشتن ، کم پیش میومد که کسی بیاد خونه شون به دلایلی که گفتنش مجاز نیست و ختم به شر می شه . خانمه ، آرزو داشت صبح ها ، که در واحدشون رو باز می کنه ، یک دل سیر ، بی هراس از نگاه غیر ، همسرش رو بغل کنه ، براش آرزوی روزی خوش کنه ، ببوسدش ، راهیش کنه بره سر کار اما معمولا ذوقش تو نطفه جوون مرگ می شد . خانمه ، از شهری که توش ساکن بودن ، متنفر بود . آقای طبقه سومی ، گاهی 7 عصر می رسید خونه و گاهی 9 شب . دوستانی داشت ، باهاشون قرار می گذاشت ، خانمه با کسی دوست نبود ، جز به ضرورت از خونه خارج نمی شد ، از نگاه و لهجه ی مردم اون شهر بیزار بود . یکسال پیش ، کارش رو رها کرده بود و خونه نشین شده بود . تنها آرزوش تو دنیا برای خودش  ، ( به جز آرزوهای بزرگ ترش ) این بود که مدتی سکوت باشه ، صدا نباشه ، بخوابه ! یک دل سیر ... کتاب بخونه ، با تمرکز ، پازل بچینه ، بی صدای دویدن ها و کشیدن ها ... اما ممکن نبود . مجبور بودن تو اون مجتمع شوم زندگی کنن ، چاره ای نداشتن به دلایلی ... اما کاش می شد کمی بی صداتر بود زندگی ، کاش همسایه هاشون می فهمیدن زندگی توی یک مجتمع یعنی چی ؟ می فهمیدن که خانمه شب تا صبح ، هزار بار تصمیم می گیره زنگ بزنه به پلیس اما می دونه فایده ای نداره و بغض می کنه . دلش می خواد گاهی سرش رو بکوبه تو دیوار از شدت سردرد ، اما چاره ای نبود ... می نشست و زل می زد به کتابی که هیچ ازش نمی فهمید ، یا پازلی که مدت ها روی زمین جا خوش کرده بود در انتظار چیده شدن ، یا سرش رو گرم می کرد به کاشتن ریحان و نعنا ...
... قصه ی ما به سر نرسید ، کلاغه به خونه ش رسید ، به خونه ی بی صداش ... و خانم طبقه ی سومی که من باشم ، الان ، ساعت دو نیمه شب ، دارم صدای دویدن های بچه های طبقه ی اول و دوم رو گوش می کنم و صدای درهای کمد دیواری ... و این قصه ، ادامه دارد ...
بخواب عزیزکم ... به هیچ چیز فکر نکن ... یا بیا و بنشین کنار من و چای بنوش و پک بزن و بسوزان یا چشمانت رو ببند و به بی صدایی ، به عدالت ، به درک ، به فهم ، به شعور ، به امید و آرزوی رهایی ، به نشنیدن صدای کشیدن ها و کوبیدن ها و دویدن ها فکر کن !
شب و روزت بخیر گل من ...
[ چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب