روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... و باز ، نیمه شب ! و باز ، من بیدار ... و باز چای و موزیک با صدای خیلی آهسته ... و باز ...
سرگرم چیدن یک پازل هزار تکه ام . هزار تکه ی تو در تو مثل مغزم ، مثل فکرم ، مثل خیالم !
ساعت سه و چهل و چهار دقیقه ی نیمه شب ؟ بامداد ؟ ساعت ، هزار سال گذشته از خواب ... ساعت ، هزار سال مانده به بیداری ... ساعت ، هزار سال دورتر از فراموشی ...
دردی عجیب از دو روز قبل می پیچد در تنم ... در تمام دلم ، سینه ام ، شکمم ، پاهایم ، سرم ... دردی که مهم نیست چون بی دعوت آمده اما ... ژلوفن هست و چای با طعم هل و کمی شکلات داغ تلخ ...
...
هر روز ، می نویسم ، ویرایش می کنم ، کپی می کنم توی صفحه ی مرکزی ، اما دکمه ی ارسال رو نمی زنم و پاکش می کنم و صفحه رو می بندم . این متن بالا رو هم دو شب پیش نوشته بودم ، الان مشغول تقسیم بندی قطعات یک پازل چهار هزار تکه ام . خواننده می خونه : " پریای نازنین ! چتونه زار می زنین ؟ "
دلم آروم نمی گیره . نشسته ام و زل زدم به کلماتی که می نویسی ، برات می نویسم دوستت دارم ، خیلی خیلی خیلی .. و هی می نویسم خیلی ... خیلی ... خیلی رو کپی نمی کنم ، خودم می نویسم ، انگار با نوشتنش می تونم لمست کنم ، حست کنم ، حس کنم کنارمی ... باز ناخودآگاه اشک هام می ریزن . وسط گریه هام ، به استیکرهایی که می فرستی می خندم . خواهش می کنی برم بخوابم ، اما خواب به من نمیاد اصلا !
باز یک ماگ چای و باز پک می زنم و اشک هام بند اومدن و حالا یک پیام می رسه که تبریک می گه برای موفقیتم ! موفقیتی که هر روز جلوی چشمامه و هنوز ، هیچ کاری نکردم برای مونتاژش و افتاده گوشه ی اتاق ... الان ، صدا می خونه : " یاور همیشه مومن ! " یاور !؟ کی یاوره تو این دوره زمونه ؟ کی یاره ؟ کی همراهه !؟ اصلا مومن به چی ؟ مومن به کی !؟
مدت هاست یک تی بار چیدم گوشه ی آشپزخونه . انواع دم نوش ها و چای های گیاهی و قهوه و نسکافه . روزی هزار بار می رم زل می زنم بهش ، بعد دست دراز می کنم و یک چای تی بگ تواینینگز زرد برمی دارم ، کتری برقی و آب جوش و کمی عرق هل ته ماگم و چای ... مدتی سعی کردم از چای شهرزاد استفاده کنم ، اما اون طعم و بویی که دنبالش بودم رو نداشت .
برام نوشتی که کمتر چای بخورم ! دمنوش استفاده کنم . یادته ؟ اما نتونستم . انگار اون طعمی که دنبالشم ، فقط توی چای هست و توی قهوه ی ترک . من و چای تلخ و قهوه ی تلخ ، با هم رفیقیم سال هاست . حتی یادم نمیاد آخرین بار کی چای شیرین خوردم !؟ انگار ، وقتی چای یا قهوه شیرین باشن ، خاصیت خودشون رو از دست می دن . دیگه اونی نیستن که من می خوام و هنوز ، تعجب می کنم وقتی می بینم کسی با چای قند می خوره یا نبات !
فکر کنم الان دیگه رسما معلوم شد که نیاز دارم حرف بزنم ، بنویسم ، اما دلیلی نداره که بخوام برگردم به آدم ها . انگار ، آدم ها ، حوصله مو سر می برن ! موجود عجیبی شدم ! با خاطره ها خوشم ، خاطره هایی که انگار رویاگونه اومدن تو ذهنم . اما آدم های این روزها ، اذیتم می کنن . از خودم ناراضی ام ... وصیت من : من را در جایی دور از آدم ها بسوزانید یا بیندازید در دریا و البته پیش از آن سنگ های سنگین به پایم ببندید !
صدای خواننده : " ببین ! ببین ! این گریه ی یه مرده ... "
کمی پیش ، وقتی داشتم جعبه جعبه تقسیم می کردم قطعات رو ، دعا می خوندم . به هیچ نوع دعایی شباهت نداشت ! نه به شکل معمول ... استغاثه بود ، ضجه بود ( احمق اونهایی که می نویسن زجه و توجیح ! هرگز نمی فهممشون و خودشون نمی دونن با یک غلط املایی چطور از چشمم می افتن ! ) می گفتم ... داشتم التماس می کردم به خدا . که حواست کجاست ؟ من رو ببین . به خدا برای خودم چیزی نمی خوام . فقط مواظب اونی که نگرانشم باش . فقط کاراشو ردیف کن . دلش رو خوش کن . حواست به زندگیش باشه . به آرزوهاش برسونش . تمام عمر من و آرزوهامو بگذار کنار ، آرزوی من ، فقط به آرزو رسیدن اون هستش و بس . من گذشتم ... تو مواظبش باش .
دیدی وقتی دعا می کنی به خدا هم می گی تو رو خدا !؟ خدا ... خدا ! هزار بار خدا خدا کردم و نشنیدی یا شنیدی و جوابمو ندادی ... چقدر صبرت زیاده !؟ من بنده تم . انقدرها هم صبور نیستم ... گیرم که این اواخر همه ش تو گوش خودم می گم : " صبور باش مریمی ، صبور باش ! " اما کارهای عزیزکم رو ردیف کن . مواظبش باش ...

 

 

بی خیال ! باید برم چای درست کنم .   

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب