روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... هنوز ، سه چهار ساعت هم نگذشته از ارسال پست قبلی ... نفسم درنمیاد ! فقط دارم اشک می ریزم از شادی ...
رفته بودم به ریحون ها آب بدم . هر روز چکشون می کنم که سبز شده باشن ، هنوز حتی جوونه هم نزدن ! بیش از یک ماهه منتظرم !
دو سه روز بود که فقط بهشون آب می دادم اما باهاشون حرف نمی زدم . امروز ، دوباره نشستم کنارشون و دقت کردم بهشون . یه نشونه می خواستم . چند روز بود که یه نشونه می خواستم از خدا ...
یهو چشمم افتاد به کنار گلدون . یک قطعه گم کرده بودم . از همون کاری که انجام می دادم . مراحل خاصی داشت که همون یک قطعه ی گم شده رو بتونم پیدا کنم و بفرستن برام که طرحم کامل بشه . هی امروز و فردا می کردم برای درخواست ...
همون قطعه ، دقیقا همون قطعه ، کنار گلدون بود . رفتم و گذاشتمش سر جاش و سجده کردم ! و اشک هام ریختن ...
ببخش خدا ! ببخش خدای خوبم ... چرا فکر کردم حواست نیست ؟ چرا فکر کردم یادت رفته ؟ چطور حواسم نبود که حواست هست ؟
بحث اون قطعه نیست ... یه راهی برای داشتنش پیدا می شد اما ... تو حواست بود که آرومم کنی ... حواست بود که نشونه بفرستی ... که بگی می بینمت مریمی ... که بگی هواتو دارم مریمی ... که یادم بندازی هنوز ، امید هست ...
ممنونم که هستی خدا ... ممنونم ...
می شه حواست باشه و اون دل نگرانی هامم رفع کنی ؟ می شه ؟ می شه خدا ؟
دوستت دارم خدا ...

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب