روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... خواب بودم و نبودم ... خسته خوابیده بودم و خسته تر پلک می زدم . اسمش خواب بود اما خواب نبود واقعا !
خوشحال بودم . هیجان داشتم از صبح . مدت ها بود مشغول کاری بودم که به سرانجام رسیده بود . رکورد جهانی ! هاها ! الان نوشتنش به نظرم مسخره ست اما صبح ، هیجان زده بودم و در عین حال ، تهی !
از جا بلند شدم ، صندلی رو برداشتم و کنار کانتر آشپزخونه نشستم . پاهای برهنه م روی سرامیک آشپزخونه . موهای باز و شونه نزده . تلفن زنگ زده بود و من بیدار شده بودم و بی سیم رو پیدا نکرده بودم و آرنج هامو گذاشته بودم روی کانتر و با بیس اصلی حرف می زدم تا وقتی مکالمه تموم شد و یهو به خودم اومدم و دیدم صورتم خیسه ! گریه نمی کردم چون اگر گریه بود ، می فهمیدم . اما فقط اشک بود و اشک . هیچی تو ذهنم نبود . پشت تلفن کسی خبری نداده بود . احوالپرسی معمول بود . اشک هام می ریختن و خنده م گرفته بود که یعنی چی ؟ انقدر اشک میومد که می ریخت روی پاهای برهنه م ، روی سرامیک ها ... مثل باران بهاری که انتظارشو نداری ، آفتاب می تابه اما همون موقع ابرها هم می بارن . بی رعد و برق ! بی هیاهو ! بی حتی لکه ابری سیاه ...
نه می تونستم جلوی اشک هامو بگیرم و نه اصلا گریه می کردم ! دلم خواست پیش مامانم باشم و برام سیب زمینی سرخ کنه . بایسته جلوی گاز و سیب زمینی خورد کنه و نگاهش کنم .
بلند شدم و چای درست کردم و بعد جلوی لپ تاپ نشستم و یک قلپ چای و ... اشک هام بند اومده بودن !
نشستم و به شاهکار تکمیل شده م نگاه کردم . تا همین امروز صبح که تموم شده بود ، می خواستم توی تصویرش غرق بشم اما الان ، فقط یک تصویر بود . نه غمگین بودم ، نه شاد ، تهی تهی ! اما به خودم گفتم باید بنویسی مریم !
علی خواب بود . 4 ، 5 روزی نبود و من ، تنهای تنها بودم . در خونه قفل بود ، نهایت تماسم با بیرون از خونه ، رفتن سر تراس بود و آب دادن به ریحون هایی که کاشتم و سبز نمی شن ! یک ماهه منتظرم و خبری نیست .
تلویزیون رو روشن کردم و شنیدم مجری ، از مخاطبش پرسید وقتی نیاز به کمک داری یا دلت گرفته چند نفر هستن که بتونی روشون حساب باز کنی ؟ بتونی درددل کنی باهاشون ؟ و مخاطب ، شروع کرد به شمردن ! و من از خودم پرسیدم : مریمی ؟ چند نفر ؟ و خودم از صدای خودم جا خوردم که گفت : هیچ !
ساعت ، دو و سیزده دقیقه ی نیمه شب و من ، رفیقم کنارم هستش . چای ! برای خودم سیب زمینی سرخ کردم اما طعم نداشت . فلفل سیاه داشت و نمک و زردچوبه اما دلم نمی خواستش .
یک چیزی ، اومده نشسته اینجا ! دقیقا همین جایی که دستم هست . بالای سینه م ، زیر گلوم ... نمی دونم چیه ؟
هفته ی پیش ، 34 ساله شدم . سعی کردم تمام روز ، خواب باشم . یه روز معمولی بود . ناهار پختم ، فیلم دیدم ، خوابیدم و کتاب خوندم و چای خوردم . مصرف سرانه ی چای رو بردم بالا ! ماگ پشت ماگ ! چای رو با چای روشن می کنم و مدام عرق هل که بیزارم از چای بی عطر ...
چه آشفته حال نوشتم . باید بیشتر بنویسم . تماسم توی اینترنت و فضای مجازی به حداقل ممکن رسیده . مدت هاست ! شب ها ، خواب ندارم و روزها ، بی خوابم . شده تا 70 ساعت و بیشتر نخوابیدم و گاهی 3 ساعت خوابیدم که به خواب دیو طعنه زده .
ننویسم دیگر ... ننویسم بهتر ! اما باید جایی باشه که بنویسم پس کرکره وبلاگ رو بکشم بالا و گرد و غبارشو بگیرم ...
نمی دونم کسی هست که بخوندم ؟ یا بهتره بگم امیدوارم کسی نباشه که بخونه و قضاوتم کنه . به زودی ، بعد از مونتاژ کاری که تموم کردم ، مشخصات و عکسش رو می گذارم .
الان بهتره که برم و باز ، ماگم رو پر از چای کنم ...

[ یکشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب