روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... خشایار می خواهد سر به نیستم کند . می دانم که شهرزاد نمی گذارد بمیرم . اگر زورش برسد و نگهم بدارد ، با هزار قصه می آیم بیرون . حیف که دنیا کاغذش کم است . چقدر کلمه با خودم دارم !
ما نواده های بی بی شهرزاد ، پر حرف به دنیا می آییم . پسرهای خشایار به ما می گویند وراج . مثل من که حالا افتاده ام به حرف و اگر یکی از پسرهای خشایار بشنود ، یا دادش درمی آید یا خمیازه می کشد یا پشتش را می کند و می رود پی کارش . تازه اگر خیلی مهربان باشد و خیال سر به نیست کردنم نزند به سرش ، منتظر می ماند ببیند آخر و عاقبت این وراجی ، تماس با پیکری گرم و زنانه است ، یا به طور کلی وراجی بی خاصیتی است و به تحملش نمی ارزد .
حوصله ی ما را ندارند . خیال می کنند حرف های خودشان خیلی مهم است . ما هم به روی خودمان نمی آوریم که دعواهای آن ها با هم ، هر چقدر هم توش حرف های گنده باشد ، بچه گانه و گاهی البته خیلی بامزه و سرگرم کننده است . نه آن وقتی که بازی واقعا می اندازدشان به جان هم و خونین و مالین شان می کند . ما دوست نداریم بازی آن ها جدی بشود . دوست نداریم بمیرند . همه چیز را جدی می گیرند . همه چیز ، جز ما را . ما که این همه دوستشان داریم . آخر آن ها فرزندان ما هستند .
بی بی شهرزاد وصیت کرده حرف هامان را به زور قصه در گوش آن ها فرو کنیم . آن ها خوششان می آید . اگر خوششان نیاید ما را می کشند . نه این که سرمان را ببرند . صدامان را می برند . جوری خفه مان می کنند که فقط حرف نزنیم . ما هم به جای این که با آن ها حرف بزنیم شروع می کنیم با خود خودمان به حرف زدن . برای همین جانمان هر روز پر و پرتر می شود ، به جای حرف های گنده زدن یاد می گیریم با خودمان تنها باشیم ، تنها فکر کنیم ، ... بعد شروع کنیم به کارهای قشنگ : قالی ببافیم ، روی هر پارچه ی اضافی که گیرمان می آید گل بدوزیم ، نخ های طلایی را از سوراخ ریز سوزن رد کنیم و هر شکلی را دوست داریم و به فکرمان می رسد ، روی حریر بدوزیم . پارچه های بی شکل را ، شکل تنمان ببریم و همه چیز دنیا را شکل خودمان کنیم .
ما آن قدر توی خودمان پر شدیم که مردها به ما غبطه خوردند . آن ها خیال می کنند حرف های خودشان خیلی مهم است . چشمشان به بازی های ما می افتد و می بینند شکل هایی که ما درست می کنیم خیلی قشنگ تر است . به روی خودشان نمی آورند .
ما آن ها را بیشتر از حرف هاشان دوست داریم . دوست داریم نگاهمان کنند ، ما را ستایش کنند . تا آن ها تماشامان نکنند یادمان نمی افتد زن هستیم . حیف که به حرف های ما دل نمی دهند ، همان تماشا و همان تماس کوتاه تن ، آن ها را راضی می کند . ما بدون حرف هم خوشگل و بامزه هستیم . همین برای آن ها بس است ...
... پدر من یک زن است ، یک زن نقاش . یک شب یک زن نقاش ، مادرم را نقاشی کرد . یک شب دیگر ، نقاشی را گرفت بغلش و خوابید . رنگ ها با هم قاتی شد . گفت بشو ! شدم ...

از کتاب بی بی شهرزاد . نوشته ی زیبای خانم شهرزاد ارسطویی .  

[ پنجشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٤ ] [ ٧:۱٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب