روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 ... و خواب ها ... امان از خواب ها ... امان از حسی که وقت رویا دیدن و خواب دیدن داری و دارم ...


... دیشب باز خوابت را دیدم ! و چه عجیب بود ! در خواب حواسم بود که نگاهت کنم ، حواسم بود حرفی نزنم که برنجی ، حواسم بود زخم دستم را نشانت بدهم ، بگویم این جای بخیه ها را می بینی ؟ برایم مهم نیست ! تو دست بکشی رویش ، خوب می شود ! حواسم بود برایت از شب ها و روزهایم بگویم ... برایت حرف بزنم اما حواسم باشد حرفی نزنم ! بگذارم از چشم هایم بخوانی ! بگذارم خودت بفهمی ! و تو مثل همیشه حواست به من باشد و نباشد ! نگاهت پیش من باشد و نباشد !


... در خواب حواسم بود که فندک بگیرم زیر سیگارت و آن را برایت بگیرانم ، حواسم بود که تو حواست نیست فندک برایم بگیری ! حواسم بود خودم باید سیگارم را روشن کنم و پک بزنم و به زمین نگاه کنم و تو لم بدهی و به دیوار نگاه کنی و بروم برایت چای بیاورم و توی همان خوابم هم بدانم که تو ممکن است دیگر هرگز چای ... ممکن است دیگر هرگز سیگار ... ممکن است دیگر هرگز نگاه ... روزی مباد !


... در خوابم ، حواسم به بغضت بود ، به اشک نشسته در چشمانت ، وقتی از روی دیوار پریدیم و تو ، گیتاری که هرگز  نداشتی را آن سمت دیوار جا گذاشتی و چقدر صدای سگ می آمد ! می دانستم آمده اند دنبالمان ! می دانستم باید فرار کنیم ، می دانستم آخر آخرش پیدایمان می کنند اما می خواستم تا آخرین لحظه فقط نم چشم هایت را ببینم ، فقط نگاهت را که مال من بود و نبود ببینم ، می خواستم با هم از کوه بالا برویم و بنشینیم و نگاه کنیم به تمام مردم ، به تمام شهر ، به تمام خودمان ... می خواستم خوابی را که هیچ نشانی از واقعیت نداشت ، طولانی کنم و یادم بماند که بوده ای ... که بوده ای ...


" ... مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بشینم ... هزار خطبه هم که بخوانند ... مرا اینجا رها کردند و رفتند ... آی آدم ها که در ساحل ... یک نفر از من نمی گیرد سراغ ... من به تنگ آمده ام از همه چیز ... "


... و این ها ، صداهای پیچیده در سرم هستند ... می خوانند و دکلمه می کنند و وز وز در گوشم ... و صدای خواندن :


" اوره آسمین ارمان ارمان دگورمژن دگورمژن / کریه برخان خاده جان دبارژن / همدل هوال عزیز جان ته ناویژم / چاو شور پرن ارمان ارمان سره ساوو / اورزه لنگه هوال جان ورین راوه؟ / بکن برا عزیز جان درد بلاوه ... "


... دیشب ، من بودم و مریمی که نشسته بود جلوی تلویزیون و حواسش همه جا بود و هیچ جا نبود و صدایی که میخکوبم کرد و یکهو ، خودم را دیدم ، کلاش پایم بود یا نبود ! شاید پابرهنه بودم ، چوخه بر تن ، پیچ و کولاو داشتم ، زیر گنبدی سفید نشسته بودم ، و مرد می خواند ، مردی که چهره نداشت اما چوخه و دستار داشت ، انگار نمی دید یا اگر می دید مرا نمی دید ! و می خواند ! با صدایی که اشکم را داشت در می آورد ، شیرین گیان ... ناله می کرد شیرین ... گیان ... شیرین ... و من همه بغض شده بودم ... همه گوش ... همه غم ...


... تا علی آمد و صدایم کرد و از در درآمدی و من از خود ... و نمی دانم در نگاهم چه دید که آمد و نشست و زل زد به من و من در حال و هوای خودم نبودم و نمی دانم کجا ... گیان ... چه نه بیستون غه م له کولمه ... امان ! امان ! و تا راضیش کنم برود بخوابد و تلویزیون را خاموش کنم و بنشینم میان قالی و مرد چوخه پوش با سوز دلش برایم بخواند از ته قلبش و تا ته جگرم را آتش بزند ، زل زدم به ستاره ها و مرد ، هی در دلم خواند و من هی سر تکان دادم و به سماع آمدم و تکرار کردم شیرین ... گیان ... امان ... امان ... و انقدر خودم را بغل کردم و گهواره وار تکان دادم که دل شانه و کتفم برایم سوخت و سر گذاشتم روی شانه ام و زمزمه کردم : یه شو ارای چه له بیستون ناد / شیرین گیان ده نگه کی تیشه م ... دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد ... نیامد ... نیامد ... شاید ...


... و هی مرد برایم بخواند و من هی همه پرسش که ببینم کجا و کی تجربه کرده ام شنیدنش را و یادم نیاید و چند ساعت بعد باید بخوابم و آن خواب را ببینم و چشم باز کنم از خواب و ببینم ایستاده ام رو به روی بیستون ...


داغت دانی یاره جان جیگر من / بو خراوو و مال خراو دلبره من ...


... و از صبح که چشم باز کرده ام ، از زبانم نیفتاده که : سر هلینم ارمان ارمان له کویران ... امان ! امان ... و هنوز در تعبیر دیشب و خوابم وامانده ام ... گیجم ... سرگردانم ...


*****


پ . ن روزمره ها ... روزمرگی ها ... روز مردگی ها ... از من مریم دیگری نساخته اند ! مریم فقط تلاش بیهوده ای کرده برای پنهان ماندن پشت ترشی درست کردن ها ، خانه تکانی ها ، غبار روبی ها ، خرخنده ها ، ننوشتن ها ، نگفتن ها ...
... و چه بیهوده تلاشی بود و چه عبث مامنی و چه نااستوار پناه گاهی ...


پ . ن 2  ... و چند روز پیش تر از امروز ، سال گرد پنجمین روز از یازدهمین ماه سال ...
... و  چه مبارک فال و خوش قدمی در طالع من ای سه حرف نامت همه عشق ... بادا که مهرت در دلم بیش شود و افزون تر ... ایدون باد !

[ چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩۳ ] [ ۱:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب