روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... من ... درد دارد ... من تنهاست ...


... ساعت ... هزار سال گذشته  از من ...
... من هزار سال قبل تر از ساعت و هزار سال جلوتر از ساعت می دوم ...
... پتو دورم پیچیده ام ، شروشر عرق می ریزد از تمام بدنم و از سرما به خودم می لرزم ... تمام وجودم یخبندان است و داغ داغم از تب ...
... از عصر ، جلوی خودم را گرفتم که اشک نریزم ... هی قطره ها آمدند تا چشمم و هی بغضم را خوردم ...
... نزدیک ساعت 12 نیمه شب خودم را رساندم خانه ، سر که روی پاهایت گذاشتم ، مقاومتم شکست ... اما فقط 5 قطره ! شمردم ! باور کن ! بعد به بهانه ی اینکه ریمل جدیدم چشمم را اذیت می کند ، سر گرفتم زیر آب یخ ... و لرزیدم از سرما و عرق ریختم از گرما ...
... چه قدر بی خودم این روزها ! بی خود ، پوچ ، بد ، زشت ، مکروه حتی !
... چه قدر عصر بی هوا توهینت کردم ! امشب والیبال را دیدم حتی ... به بهانه ی بازی داد کشیدم ! داد کشیدم که گریه نکنم ! که یادم برود ... که یادم برود جلوی تلویزیون نشسته ام اما نمی بینم ! هیچ ! و نگذاشتم بفهمی که نمی بینم اما فهمیدی ...
... چند ساعت تا رفتنت مانده ؟ چند لحظه ؟ چه قدر دنبالت گشتم و پیدایت کردم و بعد خودم رها کردمت و تو ... فردا ... برای همیشه می روی و نیستی و قرار است ببینمت شاید ...
 ... تمام روز سعی کردم خفه بشوم و حرف نزنم اما در آخرین لحظه ... خدایا مرا بکش ! من بودم که اشک را مهمان چشمهایت کردم ... من بودم که تمام طول اتوبان تا خانه سعی کردم بغضم را نشکنم تا نبینی ... و لب گذاشتی رو پیشانی ام ... حلالم کن ! و دست بردی و از صندلی عقب ماشینت ...
... چه قدر امروز دلت را شکستم ؟ ... چند بار جلوی رویت آرزو کردم بمیرم ! نباشم ؟ چرا خفقان نمی گیری مریم ؟ چرا صبر و سکوت پیشه ات نمی شود لعنتی تا همیشه لعنت شده ؟ چرا دهانت را نمی بندی دخترک پوچ زشت عوضی ؟ خفه شو مریم !
... دارم می لرزم ... پتو پیچیده ام دورم ... گرمم شده ... دارم یخ می زنم ... حتی توان ندارم فندک را ... کاش فقط یک پک ... برو بمیر مریم ... برو ...
... ننویس مریم ... بگذار این جا را دوباره گرد خاک بگیرد ... چند ساعت مانده تا رفتنت ؟ تا من بدون تو بشوم ؟ تا مثل تمام روزهای گذشته این تنهایی لعنتی خودخواسته ... فقط یک پک ... فقط ... سیگار پشت سیگار ...
... آمدمت که بنگرم ... باز ...
صدای بر هم خوردن دندان هایم انقدر بلند است که می ترسم بیدار شوی ... پناه گرفته ام پشت کابینت ها ... چرا دیگر اشک ندارم ؟ چرا دیر آمدم که بخوابی و سر فرصت اشک بریزم و الان فقط درد و درد و درد ... دارد دیوانه ام می کند ؟
... به خداوند درد دارم ... مچ دستم را سفت چسبیده ام که نلرزد و بتوانم بنویسم ... چند ماه است دیگر خودم نیستم راستی ؟
... پریشب خوابت را دیدم ... انقدر واقعی ... که ... درد دارم ... پتو پیچانده ام دورم ، می لرزم و گرمم است و تب دارم ... چند ساعت تا رفتنت مانده ؟ دیگر ندارمت نه ؟ ...
... من ، خودم ، تمام تنم ، تمام وجودم ... درد دارم ... می لرزم ... سردم است ... آتش گرفته ام ... فقط یک پک دیگر ... نلرز لعنتی !
... یکی بیاید من را از خودم بکشد بیرون ... یکی نیاید ... می خواهم تنها باشم ... خودم را متهم کنم هی ... به خودم فحش بدهم ... لعنت کنم ... نفرین کنم ... دل چند نفر را امروز شکستم من ؟
... من و حمام و ... هی خودم را روی خودم بالا می آورم ... از وقتی برگشته ام چند بار لباس عوض کرده ام ؟ چه نحسم من ... چه بی خودم من ...
... حالم خوب نیست ... هیچ خوب نیستم ... شمردی ؟ شمردی چند نفر ... ؟ تا الان از هر چه مخاطب بود ، در ذهنم ... دور و برم ... بالای سرم حتی ...  حرف زدم ، اما همه شان تو بودند برای من ... من لعنت شده ام اما ... تمام مخاطب ها خودم بودم ، تمام مخاطب ها خودم نبودم ... گرمم شده و می لرزم ... پتو را ...
... گریه کنم ؟ اشکی نیست ... بغضی نیست ... من سردش شده ... من گرمش شده ... من می لرزد ... یک پک دیگر ... درد دارم ... من ، تمامم درد است ... من ، تمامم می لرزد ... گریه کن لعنتی ...
... فردا خوب می شوم ... باید بشوم ... ! اما دیگر تو نیستی احتمالا ... من ، تمام تنم درد می کند ...
... خدایا ! من لعنتی را ببخش ! باشد ؟ ... ببخشید ... ببخشید ... امروز به چند نفر گفتم ببخشید ؟ ... مگر شک دارم ؟ می دانم که نبخشیده اند ... من ، خودم را نبخشیده ام ... من پر درد سرما زده ی تب کرده ی لعنتی را ... یک پک دیگر ... پتو ... من ... کم آورده ام ... !

[ دوشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩۳ ] [ ٥:۱٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب