روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... هر شب ، هر روز ، هر لحظه ... رویا می بافتم ... پیشترها ، رویاهایم حریر بودند ! حریر می بافتم و تار تارهایش نخی می شد به وسعت آرزوهایم ...

... و این روزها ... خاطره  می بافم ... و تار و پودش می شوند طنابی ضخیم ... می بافم و می ریسم و آویزان می کنم از سقف ... گره می زنم و گره می زنم و می اندازم به گردنم ...

... می بافم و می ریسم و می شود کلافی محکم ... و بعد ... و بعد ، گره می زنم و می اندازم به گردن رویاهایم ... به گردن خاطره هایم ... و دارشان می زنم ... و دارشان می زنم ... و دارشان می زنم و صندلی را از زیر پایشان نمی کشم ... آویزان می مانند ... از سقف بلند فکرم آویزان می مانند ... نگاهشان می کنم و هیچ نمی گویم ... هیچ ! هیچ نمی گویم ...

... می دانم ! خوب می دانم سقفی که بالای سرشان است ، انقدر قدرت ندارد که نگهشان دارد ... می دانم ! می دانم تحمل نمی کند و فرو می ریزد ... مثل من ... که روزی هزار بار آوار می شوم ... روزی هزاران بار ... بر سر خودم ... بر سر خودت ... بر سر زندگی آوار می شوم ... رویاهایم آوار می شوند و سقف ، فرو می ریزد ...

... به دلم افتاده که این بار ، از رویاها و خیال هایم کلاف نبافم ... کلاف هایم مثل خودم سر درگم می شوند ... در هم می پیچند ... و سقف ... و این سقف پوشالی فرو می ریزد ... و من روزی هزار بار آوار می شوم ...

***

- مریمی ؟

- جانم ؟

- ننویس !

- چشم !

- نگو !

- چشم !

- نبین !

- چشم !

- گوش نکن !

- نمی توانم ! نمی توانم ... نمی توانم !

- پس فکر نکن !

- نمی شود ! نمی شود ... نمی شود !

- پس بنشین و رویا بباف و از کلافش طنابی درست کن و از سقف آویزان کن و صندلی را از زیر پایشان نکش ! تا تمام عمر آویزان بمانند ... ولی خودت آوار شو ! فرو بریز و دم مزن !

- چشم !

[ سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٢ ] [ ۱:۱۳ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب