روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

پ . ن  1  گاهی ، حتی ... لعنت به تو !

وقتی می رسد به ترانه ای که یاد تو بال در می آورد ، می آید ، می نشیند روی پس کوچه های خاطره و ذهنم ... و مجبور می شوم ردش کنم برود پی کارش ... و بروم سراغ ترانه ی بعدی ! که از تو نشانی نداشته باشد !

.... و من و تلاش بی وقفه ام برای فراموش کردنت ... !

گاهی .... یادت را لعنت ! وگاهی یادت به خیر ... !!!

پ . ن 2  گاهی ، جلبک ها ! می آیند ! در ذهنم را می زنند ! با زبان بی زبانی می گویند که شعورشان از خیلی هایی که من می شناسم بیشتر است ! جلبک ها گاهی آخر شب می آیند و گاهی میان روز ... گاهی اول صبح و گاهی ساعت دو و سه بعد از ظهر !

... و من و سردرگمی من برای کشف درک نداشته ی دو سه عدد آدم !!!

پ . ن  3 گاهی ، دلم می خواهد کسی باشد ، بیاید ، گلوله هایش را حرام من و مغزم کند ... دستم را بگیرد ، ببرد ، درون یک تابوت بگذارد ، تابوت را روی هیزم ها بگذارد ، بعد کبریت بکشد به هیزم ها و تابوت و من ! بعد بگذارد خاکسترم را باد ببرد ...

... و من و پیچی که من ندارم و تو دنبالش می گردی تا بپیچانی اش و اشک بریزم و دست از سرت بردارم ... !!! ( حاشا نکن جانم ! )

پ . ن  4 گاهی ... به خودم می گویم کاش ... بعضی خانه ها در نداشتند ! نه در کمد ، نه در اتاق ، نه در ... هیچ دری ! تا دوروبری ها چیزی برای کوبیدن نداشتند ! نه ! حالا که فکر می کنم انگار فقط مشکلم در نیست ! مشکلم در هم هست البته ! اما گردو هم هست ! شنیتسل مرغ هم هست ! گوشت کوبیده هم هست ! مغز خودم هم هست ! کوبیدنی ها بی شمارند ! حدس من به جایی نمی رسد گاهی ... که اول صبح و وسط ظهر و آخر شب چه نیازی هست به کوبیدن ؟ نمی دانم ! شاید من نمی فهمم !

...و من انگار خیلی چیزها را نمی فهمم ! اصلا ممکن است تا آخر عمرم هم نفهمم ! هیچ وقت نفهمم ! نفهم بمانم و نفهم زندگی کنم و نفهم بمیرم !

مثلا نفهمم که چرا و به چه علت جنازه ها تولید می شوند ! روزی هزار بار جنازه تولید می شود و روزی هزار بار جنازه می کشند و روزی هزار بار جنازه ... البته و صد البته که مثال ها بی شمارند ... اما تو خود حدیث مفصل بخوان از ...

پ . ن  5  همان پ . ن 1 !!! لعنتی ! از دیده ام رفته ای ... ! دلم به چه کارت می آید دیگر ؟! بیرون بکش خودت را از فکرم ... از خاطراتم ... یک بار دیگر اشک مرا در بیاوری ... هیچ !!!!!!!! هیچ کاری نمی کنم ! تو خودت را بچسبان به فکرم و من خاطره ات را له می کنم ! نگویی نگفتم !

پ . ن  6  ها ؟! چه ؟ چه می گویی ؟ چه می خواهی ؟ چه شده ؟ یکی بیاید دست مرا بگیرد و از خودم پرتم کند بیرون ! تو این کاره نیستی ! من مرد عمل می خواهم ! هیچ خوش ندارم بیایی برایم دل بسوزانی ! برو رد کارت ...

پ . ن 7  زل زده ام به مانیتور ! در مغزم هزار فکر رژه می روند و کسی نیست سان ببیند ! از سپیده صبح دارم زمزمه می کنم با خودم که : الهی فال زینب راست باشد ! چرا ؟ چرا زمزمه می کنم ؟ من چه می دانم چرا ... !

اما دلم می خواهد روزی این جمله را بکوبمش توی صورت دو نفری که خوب می شناسمشان !!! تا دیگر ادعایشان گوش فلک را کر نکند !!! همین جوری ! الکی ! دلم خواسته لج کنم ! مشکلی هست ؟ اگر نه که هیچ ... اگر هم هست ، بیا و مثل من سرت را بکوب به دیوار بی پناهی ! انقدر راحت می شوی که نگو ... امتحان کرده ام جانم ! به نسخه های من شک نکن !!!

پ . ن  8 خل شده ام ؟ نخند جان دلم ! گریه نکن عزیزکم ! عادت کرده ام ... ( باور نکن ! عادت نکرده ام اما تظاهر کردنم عالی شده ! ) به خیلی چیزها و خیلی آدم ها عادت کرده ام ... حتی به این که زبانم به نفرین باز شود هم عادت کرده ام ! این را باور کن !

پ . ن  9  و باز پ . ن 1 !!! مگر به تو هشدار ندادم که پایت را بگذاری بیرون از فکرم ؟ لعنتی ! خوابم می آید ! خواب مرگ ... تمامش کن !

پ . ن  10 ...................

و دیگر هیچ !

[ شنبه ۱ تیر ۱۳٩٢ ] [ ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب