روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... یکی بود یکی نبود !

... نه ! یه جور دیگه قصه رو شروع کنم ...

... روزی بود و روزگاری ... مردی بود ! بزرگ ! انسان ! متین ! متدین ! باهوش ! عالم  ...

... همسری داشت ... خانمی بود باوقار ، زیبا ، مهربان ، بزرگوار ، پر از شور ، پر از عشق ...

زن و مرد از پری های روزگار بودند ، از فرشته ها ... اهل زمین نبودند انگار ... و من چه خوب می دانم و تو چه خوب می دانی که چه قدر والا بودند و عزیز ...

دلشان به بودن بچه هایشان خوش بود ، دلشان با صفا بود ، دلشان دریایی بود ... دلشان به مهمان های همیشگی خواسته نا یا خواسته خوش بود ... هیچ وقت تنها نبودند ! همیشه مهمان داشتند ، سفره هایی می انداخت خانم خانه که فقط ابتدایش را می دیدی ! انتهایش معلوم نبود ! خانم خانه بهترین دست پخت دنیا را داشت ... خانم خانه اهل شیطنت هم بود گاهی ! با نوه ها و بچه هایش گاهی وقت ها می نشست و کشک می خورد و لواشک ! خانم خانه را ... دکترها منع کرده بودند از خوردن غذاهای چرب و شور و شیرین ! و گاهی خانم خانه که همیشه لباس هایش را می داد خیاط ها برایش جیب دار بدوزند ، در جیب هایش تکه ای لواشک قایم می کرد یا نقل و شیرینی ... سر آستین های لباس هایش همیشه کش داشت ! دست هایش نمونه جذایی از خلقت خداوند بودند ! مچ هایی لاغر که وقتی به آرنج می رسید تپل بودند و خواستنی ... آرنج هایش چال های خواستنی داشتند ... خانم خانه نمی توانست چاشنی های بیش از حد بخورد اما چاشنی زندگی اش ، بچه هایش بودند ! چاشنی هایی شیرین و ناب ... تلخی مشکلات فرزندانش هم بود ! تمام مزه ها را یک جا داشت ... خانم خانه زیاد اهل طلا نبود اما تکه طلاهایی را هم که داشت ، گاهی می فروخت و برای دخترش پرده می خرید که در خانه اش آویزان کند ! تکه طلای دیگرش را می فروخت که پسرکش عروسی و ازدواج آبرومندی داشته باشد ! همیشه شعارش این بود و به پسرکانش می گفت اول خانه بعد خانم خانه ! ( حرفش را تحریف نکرده ام ! باور کن ! برای بهتر خواندنش اینگونه نوشتم ! )

می گفت اول خانه بخرید بعد ازدواج کنید ، بیشتر وقت ها از عروس هایش بیشتر دفاع می کرد تا از پسرانش ! سختی زیاد کشیده بود ! ناهمواری زیاد دیده بود ! اما خنده هایش همیشگی و جاودانی بود ... گاهی به مساله ی کوچکی انقدر می خندید که همه را به خنده می انداخت ! گاهی از شدت خنده اشک می ریخت و اشک ... و بچه ها و نوه ها خوب نقطه ضعفش را می دانستند که چه چیزی بیشتر می خنداندش ! نمازش ترک نمی شد هیچ وقت ... با وضو می خوابید هر شب ... عالمی بود و علامه ای ... خدمتکاران بی شمار داشت ! اوقات فراغت خدمتکارانش در خانه اش می گذاشت ! چرا که نمی گذاشت خدمتکارانش دست به سیاه و سفید بزنند ! مجبورشان می کرد بنشینند و حرف بزنند و بگویند و بخندند ! نهایتا می نشست و با آن ها سبزی پاک می کرد و خاطراتی عجیب می گفت و همیشه هم خنده دار ! می نشستند خانم ها دور هم و باقالی پاک می کردند یا نخود سبز ، یا مربا می پختند یا ترشی می انداختند دور هم ... دست پختش حرف نداشت ! معجزه ای بود از تمام رنگ ها و مزه های دنیا !

خانم خانه از مادرش می گفت ... از این که وقتی خیلی خیلی کوچک بوده ، مادرش فوت کرده ... از این که وقتی مادرش را به خاک می سپردند ، و او گریه می کرده ، به او سه النگوی شیشه ای داده بودند که اشک نریزد و چه معصومانه می گفت مادرم را به سه النگو فروختم ! خانم خانه ، نظر کرده بود ... خانم خانه تکه ای از لاله گوش چپش را نداشت ! برای نذری عجیب که برای آمدنش کرده بودند و به نام معجزه ای زیبا ، یک تکه از لاله گوشش هیچ وقت نبود ! مادرزاد نداشت ! اما هیچ چیز از خانمی و متانت و وقار کم نداشت ... کامل بود ... بی نقص و بی عیب ... انگار خداوند تمام هم و غمش را برای ساختنش گذاشته بود ... انقدر لطیف بود و نرم و خواستنی که برگ گل جلویش هیچ نبود ... هیچ !

حتی به سوتی های پسرانش برای خرید مایحتاج روزانه می خندید ! به پسرکش که بادمجان و هندوانه را یک جور می خرید ! به دختر و پسرک کوچکش که با راننده شخصیشان می رفتند بیرون و روزنامه می فروختند !!!! تا ماهی گلی بخرند ، می خندید ! به طبیعی ترین صداهای انسانی می خندید ! خودش با دست خودش لاله گوش های نوه هایش را سوراخ می کرد و گوشواره به گوششان می انداخت ! به حکم زن بودن ... به جرم دختر بودن ... به حکم حلقه بر گوش بودن دخترکانی که باید روزی حلقه به گوش بودن مرد دیگری را تجربه می کردند !

و خانم خانه ، زن بود ! تا بود و بود ... غمی در دلش بود اما نهان ... همیشه غم خوار بود ، ( ...................... حذف شد ! ) اما همیشه راهی جور می کرد که بخندد و دل فرزندانش را خوش کند ... غمشان را نبیند ...

اما آقای خانه ! مرد خوبی بود ... همیشه اینطور نبود که فریاد بزند ! ( ..... حذف شد ! ) مرد مقتدری بود و پر نام و پر آوازه ! تمام شهر نام ایشان که می آمد به احترام سر خم می کردند ... تمام قرآن را از حفظ بود ... حافظ می خواند و مولانا و سعدی و .... کتابخانه اش پر بود از کتاب ... می نوشت ، می خواند ، خوش نویسی می کرد ، حتی وقتی بازنشسته شد به طور کاملا غیرمنتظره ای ، می نشست و چوب را می تراشید و ماهی درست می کرد ... صنایع چوبی می ساخت ... می داد به نوه هایش و بچه هایش ... و آن ها ذوق می کردند و شاد بودند ... ( ............ حذف شد ! )

خانم خانه و آقای خانه همیشه سربلند بودند ، از وجود نوه هایشان ، بچه هایشان ... بخشنده بودند و پر از مهر و عطوفت و لطافت ... می بخشیدند و می گذشتند و می گذراندند ... همپا و همراه بودند ... غم هایشان و دردشان فقط مال خودشان بود ! فقط ... خنده هایشان و صدای خنده هایشان را می شد شنید ... اعجوبه هایی بودند از هنر و درد و عشق توامان و شادی و شور ... گرمای وجودشان و سایه بلندشان تا کیلومترها می رسید ... صبور بودند و با ایمان ...

وقتی جنگ شد ، خانم خانه ، بچه هایش را زیر بال و پرش گرفت ... بغلشان کرد ، زیر صدای موشک باران و ضدهوایی و تیراندازی ، برایشان قصه گفت ، آواز خواند ، پاهای ورم کرده اش را روی زمین کشید و به روی خودش نیاورد ... سختی کشید و دم نزد ... جنگ ، خانه اش را ویران کرد ، ماهی های آکواریوم آقای خانه را کشت ... و هر شب خانم خانه دلواپس پسرکش بود که نکند خدای ناکرده زیر آوار ... نگران دخترک بزرگش بود که آن سال قرار بود معلم شود ، دخترکی که کفش ها و لباس هایش را مرتب گذاشته بود در اتاقش که فردایش برود سر کلاس ... خانم خودش بشود و معلم بچه هایی که قرار بود یک عمر خاطرات شاگرد بودنش را زیر زبان مزه مزه کنند ... اما روز اول مهر هیچ وقت نیامده بود و نیمه شب پیش از آن ، موشکها خانه شان را ویران کرده بودند ... نگران پسرک دیگرش بود خانم خانه ... پسرک تپل و مهربانی که با صدای موشک چنان بر خود لرزیده بود و فریاد کشیده بود مداوم که او را با سیلی آرام کرده بودند ...

خانم و آقای خانه ... سختی زیاد کشیده بودند و مشکلاتی داشتند ... خانه شان سه بار در جنگ ویران شده بود ، اما باز ساخته بودند و همت می کردند و در آن روزگار ، دم نمی زدند ... صبرشان و استقامتشان همتا نداشت ... قوی بودند و پر از دلهره ! اما می گذراندند ...  

خانم خانه تا آخرین لحظه ی عمرش که خیلی کوتاه بود هم عزت نفس داشت ... آخر شب یک شب گرم اوایل تابستان ، بلند شد ، رفت حمام ، وضو گرفت و آمد ... بعد رفت توی حیاط خانه اش ، که کسی را آزار ندهد و همان دم آخر ، دخترش آمد ... سرش را روی سینه و شانه ی دخترکش گذاشت و رفت ... به همین سادگی ... پسرکش آمد و به رفتنش نگاه کرد و به مادرکش گفت : تولدت مبارک مامان ! و تمام شد و رفت آن شور و صفا و محبت ... چند ماه بعد ، دخترک بزرگتر دوباره به خانه ی مادرش رفت و جای خالی مادرش را روی زمین بوسید ... زار زد ... و حیاط آن خانه شد تمام دلواپسی دخترکی که رفتن مادربزرگش را ندیده بود اما حس کرده بود ... به فاصله چند متر آن طرف تر ...  و بیست و دو سال گذشت ... 22 سال از رفتنش گذشت تا امروز ...

... زیاد طولی نکشید که آقای خانه هم رفتن خانم خانه را تاب نیاورد و رفت ... خاموش شد ... کبریتی بود که سوخته بود ... بچه هایی بودند که بی پناه شده بودند ... بی یاور و تنها ... یتیم ... هر چند دخترک بزرگ تر از کسی شنیده بود که رفتن مادر ، یتیمشان کرده ... دیگر سفره های از اینجا تا بیکران گسترده نبود ... دیگر کسی نبودبه گل های باغچه اش برسد ... دیگر کسی ماهی چوبی درست نمی کرد ... به نوه هایش نمی داد ... دیگر خانم خانه ای نبود که بنشیند ، بگوید ، بخندد ، در جیب لباس هایش شیرینی و کشک و قارا و لواشک مخفی کند ، نخودچی و کشمش از جیبش دربیاورد ، بدهد به نوه هایش ، شیطنت کند و با هم (( پس )) !!!!!!! بخورند ! خانم خانه ای نبود که یواشکی گل هندوانه را ببرد ، بخورد و با شیطنت بخندد و چشمهایش مثل دو تیله بدرخشد و نوه هایش را هم در جرمش شریک کند که پسرکان و دخترکانش شماتتش نکنند ! دیگر خانم خانه نبود که شب تولد نوه اش ، پسرکی زیبا و خواستنی ، کتری را بسوزاند از خنده هایی که حواسش را پرت کرده بودند ... خانم خانه ای که تا صبح نشسته بود و پفک خورده بود و آجیل و جوک گفته بود و خندیده بود ! کشک گذاشته بود زیر زبانش و تا صبح ، لواشک خورده بود و از شدت خنده ، اشک ریخته بود ...

*****

... و این قصه ادامه داشت ... و ادامه دارد ... و دیگر تاب نوشتنم نیست و توان ندارم از گریه ... گریه هایی بی اشک که از درون دارند مرا می خورند و می پوسانند و می سوزانند ... روانت شاد مام بزرگ ! روحت شاد بابزرگ!

تولد بیست و دو سالگی ات مبارک مام بزرگ ! که الان در بهشتی و در اوج جوانی و شیطنت ... باید بروم و لواشک و کشک بخرم وبدهم مردم بخورند و برایت فاتحه بخوانند ... اما نه ! فاتحه برای رفتگان است ... برای مام بزرگ و بابزرگ نیست که هنوز هستند و نامشان همیشه هست و افتخاری برای من ... برای ما ! برای تمام کسانی که یک عمر زیر سایه شما زیستند و بعضی هاشان نمکدان شکستند و اما هیچ کس بد نگفت ...

هنوز باور نکرده ایم رفتن شما را ... هنوز و هر سال تولدتان مبارک است ... و هنوز و هر سال شب های عاشورا مادرکم حلوایی می پزد و به یاد شما می نویسد : مادرم را شاد کن با سوره ای ...

 

پ . ن مام بزرگ خیلی مهربان بود ... خیلی بخشنده ... بابزرگ خیلی بزرگوار بود . خاطراتم از آن ها بی شمارند و خاطره های شما از من بیشتر ... راست می گفتید ... همه ی شماها ! من حقیقت را نوشته بودم اما عریان و بی پرده ... و از آن جا که حقیقت تلخ ست و من پتکش کردم و کوبیدمش ... و نباید اینگونه گستاخانه یکه تازی می کردم ، قسمت هایی را حذف کردم و سپردم به روزگار ... چرا که از دید خودم و با تحلیل خودم نوشته بودم ، اما همه ی حرف ها را نباید زد یا گفت !

آری ! مام بزرگ هیچ گاه زبان به ناله و نفرین باز نکرد ، دایی نوشاد راست می گوید ... عشق عجیبی داشت ... به همه چیز ، به همه کس ... شاید من نوه ی ناخلفی بودم ... شاید از دید خودم و با تحلیل خودم نوشتم ... نباید می نوشتم خیلی چیزها را ... و باید می نوشتم خیلی چیزهای دیگر را ... اما نشستم و احساس آن لحظه ام را رقم زدم ! بلاخره نسل به نسل ... به من رسیده بود این اخلاق و این عادت که در لحظه زندگی کنم ! احساس همان لحظه ام را وقع بنهم ! حس کنم دوربین هایی هست !!! که زوم شده اند بر من و می خواهند احساس همان لحظه ام را بگویم و نشان بدهم ! اما هیچ گاه اعتقاد نداشتم و ندارم که لحظه ای نامهربانی از آن دو دیده باشم یا دیده باشیم یا دیده باشند ! هر چیزی که بود ، عشق بود و عشق ...

مام بزرگ ! بابزرگ ! ببخشید ! قصدم جسارت نبود ... مامان راست گفت ! می توانستم از لحظه های دیگری از زندگی شما بنویسم ... می توانستم خوبی و پاکی شما را بهتر نشان بدهم ... چه کنم که دستم و قلمم ضعیف بودند و ناپخته و خام برای از شما گفتن ... نوه ی ناخلفتان را ببخشید !

 

[ پنجشنبه ۳٠ خرداد ۱۳٩٢ ] [ ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب