روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

امروز که نه ... امشب قراره نوشته ام خیلی طولانی باشه انگار و شاید هم کوتاه باشه و شاید نخوای اصلا بخونی ولی اگر خوندی قسمت می دم که مجبوری تا ته تهش رو بخونی ... درست مثل اخلاقی که خودم دارم و وقتی کتابی دستم می گیرم که ممکنه از ترجمه ش یا نوشتنش خوشم نیاید اما خودمو مجبور می کنم تا آخرشو بخونم ... پس تو هم برو به ادامه ی مطلب و بخوان ، هر چند همیشه از ادامه مطلب نوشتن بدم می آید ... اما چاره ای نیست انگار ....


.... چند روزه می خوام بنویسم .... ولی دستم به نوشتن نمی رفت انگار .... شاید دلم اجازه نمی داده .... شاید اگر حرفی می نوشتم یا کلامی می گفتم چون هنوز تو عمق ماجرا و سردرگم بودم نوشته هام پر از تشویش می شد ... شاید اصلا حرفی می زدم که نباید ! و اون وقت هی باید خودمو سرزنش می کردم و یا فکر می کردم نوشتنم کامل نیست ... یه چیزی کم داره هنوز ... انگار که بخوای یه حرفی بزنی و فقط حاشیه بری و حرف اصلی تو دلت بمونه ...

الان قلمم رو ( کیبورد منظورمه ) گرفتم دستم و دلمو و دستمو آزاد گذاشتم که بنویسن ... اصلا هم نمی خوام جلوشو بگیرم ... بگذار درونم لااقل یه مقدار خالی بشه از تمام حرف هایی که تو دلمه ...

بذار صادق باشیم ... منم و یه ماگ پر از چای سبز و یه نخ ... و پک می زنم به یاد تمام خاطراتم .... از گذشته .... از الان ... از آینده حتی .... دارم یه دستی تایپ می کنم چون دست راستم به عمق سه سانت و نیم بریده و هفت سانت هم بخیه داره .... به مقدسی عدد هفت ... و اما بخیه هاش که خیلی خیلی بیشتر از این حرف هاست و چند برابر طول بریدنشه ... از پشت دستم شروع شده و از بین انگشت شست و اشاره ام بخیه ها اومدن جلو تا رسیدن به کف دستم و ته ته وجودم و قلبم بود که بخیه می خواست انگار ولی دکتره فقط ظاهرمو می دید که دستم هی داره خون می ره ازش ولی نمی دید این دستم نیست و قلبمه .... قلبمه که داره ازش خون می چکه و تمام تنم پر از درده و قلبمه که نیاز به دو تا دست داره که فقط دستامو بگیرن و بگن من باهاتم مریمی ... من پیشتم مریمی ... سرزنشم نکنه .... برای بریدن دستی که تقصیر خودم .... بود و نبود .... برای آسیبی که تا همیشه جاش می مونه ..... دستم مهم نیست ... جای بخیه هایی که رو قلبم زده نشد تا همیشه می مونه ... کاش می شد این بخیه ها رو کشید ... کاش ....

راستی قبلا چه قدر از این کاش ها تو زندگیم داشتم و حالا محدود شدن ... انقدر تعداد کاش هام و آرزوهام محدود شدن که ... و مهم ترین کاش  زندگیم این بود که .... و نشد ! گذشت .... و بگذریم ازش .... نپرس ازم ... حتی تو هم نپرس ... مثل این فروشنده ها که می نویسن نسیه نمی دهیم حتی به شما دوست عزیز ! الان این حرف من انگار نمونه ی همونه ولی با قدرت بالاتر و با لحنی کمی آرام تر و با اصراری کمی خشن تر ...

می دونی ؟ می خوام قوی باشم ... مریمی باشم که درست یک ماه پیش بعد از سه سال و خورده ای دوباره خودش شد و باز اتفاقاتی افتاد که حالا این مریمو هم دیگه نمی شناسم .... حتی اون مریمی که سه سال و شاید نزدیک به چهار سال بود هم نیستم ...

داشتم می گفتم ... داشت بخیه می زد به تن و جسم و روحم و همه جای تنم دردمی کرد و نمی کرد و فقط قلبم بود که می خواست دو تا دست ... و این جوری شد که به پرستار خانم گفتم فقط دستمو بگیر تو دستت ... بذار حست کنم ... بذار بفهمم تنها نیستم ... بذار دستتو فشار بدم و هم زمان اشک هام سر می خوردن رو گونه هام چون گریه نمی کردم اصلا و نمی خواستم هم گریه کنم ... اما اشک ها خودشون میومدن ... چون مجبور بود بدون بی حسی بخیه بزنه و لب هام داشتن می خندیدن و حتی داشتم برای پرستاره و دکتره جک تعریف می کردم و حرف می زدم ... فقط حرف می زدم ....

و تو چه خوب می دونی که وقتی درد دارم فقط باید حرف بزنم از هر دری و هر جایی که آروم تر بشم ... و نشسته بودی تو سالن روبه روی من و نگاهم می کردی یا سرت پایین بود و منو می دیدی و نمی دیدی انگار .... و من اون موقع حتی ازت نمی خواستم دستمو بگیری و نمی تونستم نگاهت کنم که پایین پای من تو سالن نشستی و نگاهم می کنی و نمی کنی و نمی دونم حتی تو فکرت چی می گذشت که هیچ وقت هم نفهمیدم و انگار قرار نیست بفهمم و ازت خواستم ... یعنی بهانه گرفتم که برو از یه جایی یه خوراکی شور بگیر برام که فشارم داره می افته و انگار طاقت و حتی حوصله شو نداشتم که نگاهت کنم که ببینم یا بفهممت داری به چی فکر می کنی ... داری مثل این آخرها سرزنشم می کنی که از گذشته بکش بیرون مریم ... فراموش کن و من همیشه بگم من بخشیدم و گذشته اما دردش و داغش انگار همیشه تازه ست و گاهی یه وقتی مثل یه دمل سر باز می کنه و به جای چرک و کثافت .... لخته ی خون از قلبم .... از ته ته وجودم می ریزه بیرون ...

و این دست خودم نیست ... گاهی یهو می بینی خود به خود یا با یه تلنگر یا حتی دیدن یه صحنه یا شنیدن یه حرف شروع می کنی به سوختن و مغز لعنتی لعنتی لعنتیم حودشو پرت می کنه عقب .... مجبورم می کنه فکر کنم به یادها و خاطره هایی که نباید و وقتی باهات حرف می زنم و تو مثل همیشه سکوت می کنی و من نمی فهمم حس و حالتو و هیچ وقت نفهمیدم و انگار هیچ وقت هم قرار نیست بفهممت ...

چند روزی دلم و فکرم آبستن بودن ... حرف هایی که باید می نوشتم و می گفتم و طفلک درونم نه ماهه بود و ساعت ها درد می کشید که زایشش رو شروع کنه اما انگار کائنات مقدر کرده بود که حتی با سزارین یا زایمان طبیعی هم فکرم و حرفم به دنیا نیان و داشتم فکر می کردم کاش نازا باشه قلبم و زبونم و حتی خودم که دیگه نباشه تو این کره ی خاکی کسی مثل خودم ... یا حتی مثل خودت ... یا حتی تر مثل هیچ کس دیگه ... نه خوب و نه بد ...

اما الان یهو حس کردم وقتش شده که به دنیا بیان حرف هام .... اما نه همه شون ... چون به خاطر خیلی معذوریت ها نمی تونم خیلی چیزها رو بنویسم و این دستمو می بنده ... و عذابم می ده که پس اگه این بچه ... این حرف خارج بشه و جفتش بمونه اون تو و نیاد بیرون و بپره بالا روی قلبم مثل مامانم که سر لیلی داشت می رفت و با کشیده و بوسه به زندگی برگشت چی می شه  ... اما من نمی تونم به خودم کشیده بزنم و ببوسم خودمو و تو هم نمی تونی و هیچکی نمی تونه و این جفت با رگ و خون و پی اش می مونه تا همیشه تو قلبم و هی می ره بالاتر و هی میاد پایین تر و هی یه چیزی می مونه تو گلوم و هی کسی چنگ می زنه به قلبم و هی رخت می شورن تو دلم و هی درد می زنه به همه جای بدنم .... به روده م ... به معده م ... زخمشون می کنه .... خون می ره ازشون .... و دکتر می گه احتمال عمل و من ازش می خوام اگه می خواد کمکم کنه قلبمو دربیاره از جاش یا حتی یه تیکه از مغزمو برداره که مربوط به خاطراتمه ... چه خوب و چه بدش .... یا حتی معده و روده ی لعنتیم رو که از بیخ زخمن و دکتر می گه از اعصابته رو دربیاره ... اینجوری سبک تر بشم شاید ..... و دکتر می گه دختر جان ! من فقط می تونم معده و روده ی به قول خودت لعنتیت رو ترمیم کنم و بعدش فقط خودت باید به خودت کمک کنی .... و من با خودم فکر می کنم که همیشه خودم به خودم کمک کردم و خیلی ها کمکم کردن اما نیاز قلب و دستامو .... نه ... مثل وقت هایی که تو ماشین کنارت می شینم و منتظرم دستمو بگیری وقتی می خوام آروم تر بشم ... و درست همون موقع هاست که تو جدیدا اینجوری شدی که سرزنشم می کنی ... برای هر چیزی ... کوچیک یا بزرگ ...

... مثل صبحش که امتحان مهمی داشتم و نیاز داشتم که دستمو بگیری و دلداریم بدی با اون همه دردی که تو تمام وجودم بود و تو فقط داد می زدی ... و من سعی کردم نگاهت نکنم که نبینم این تویی .... تنها عشق من ... که داری به راحتی بهم توهین می کنی ... نگاهت نمی کردم که نبینم این تویی و بعد فراموش کنم و فکر کنم یه خواب بوده و یکی دیگه یه جای دیگه ی دنیا داشته سر کسی که اون لحظه داغون بوده فریاد می کشیده ... فقط وقتی ساکت می شدی نگاهت می کردم با چشم هایی پر از التماس و پر از اشک و بدون حرف که فقط دستامو بگیری و بگی آروم باش مریم .... آروم باش مریمی من ... اصلا این ی مالکیت آخر اسمم رو هم که حتی صدا می کردی یا یه میم ناقابل می گذاشتی آخرش که آرامش داشته باش مریمم ....

و تمام امتحان که اشک ریختم بی اختیار و باعث شد کسانی که فکر می کردم دوستم هستند رو هم پر از استرس کنم و بعد برن شکایت کنن از دستم که الان یه هفته ست نه کسی سلاممو جواب می ده و نه خداحافظیمو .... و نه کسی هست که باهاش حرف بزنم ... و تنها تو کلاس کار گروهی رو خودم تنهای تنها انجام بدم و از پسش بربیام و هی به خودم بگم قوی باش مریمی ... محکم باش مریمم ... مهم نیست که درکت نمی کنن ... تو ارزشت خیلی بالاتر از اوناست و نیازی به هیچ کس نداری و نیازت فقط محکم بودن و قوی بودن خودته و اصلا به هیچ جام هم نباشه که دوستی که فکر می کردم می تونه تنهاییمو پر کنه الان از کنارم که رد می شه محلم نگذاره و یه فحش زیر لب بده و من هم باز حسابش نکنم به هیچ کجای خودم و هیچ کسم و باز تو دلم بگم آروم باش مریمم ... قوی باش ... محکم باش مریمی زیبا و پر از درد من .... و سعی کنم تلو تلو نخورم و نگذارم کسی بفهمه که سرم داره گیج می ره از این همه قرصی که هر روز می خورم و بی خیال تو آینه به خودم لبخند بزنم و تو دلم قربون صدقه ی خودم برم و هی با خودم تکرار کنم مریم ... مریمی من ... مریمکم ... جان دلم ... مهم نیست ... حتی اگه یه روزی بیاد که هیچکی تو رو دوست نداشته باشه و بهت اهمیت بده ، حتی تو ... اما من دوستت دارم و عاشقت می مونم و می دونم مادری هست که با این همه نگرانی که با این همه فاصله ای که از هم داریم و دوریم و نزدیکیم به هم بی قید و شرط بچه شو .... کودکشو .... مریمشو دوست داره ... و می دونم تو هم دوستم داری هر چند که هیچ وقت نشون ندی و نگی گاهی و من هر روز دلم بخواد از زبونت بشنوم که دوستم داری و تو نگی اما من بدونم که داری .... ولی تورو به این متن که اگه یه روز رسید و به تمام عشقی که صادقانه تقدیمت کردم و ریختم به پات یه روزی دیگه دوستم نداشتی اول فقط به خودم بگی ....

.... الان اومدی پیشم ... سرتو گذاشتی رو دستات و نگاهم کردی و ازت خواستم بذاری فقط بنویسم ... بذاری تنها باشم ... بذاری دو ساعت یا سه ساعت یا هزار ساعت از زندگیم حتی مال خودم باشه که بنویسم .... دیگه دست خودم نیست ... خود دلم داره می نویسه و الان چه قدر نیاز داشتم به آغوشت و چه قدر دلم نمی خواست بغلم کنی یا بغلت نکنم و همه ی زندگی من شده تردید .... بین خواستن و نخواستن ... موندن و رفتن ... گفتن و نگفتن ... الان تو هم تنهایی خودت رو داری و نشستی سر بالکن و زل زدی احتمالا به کوه روبه روی خونه یا به آسمونی که نمی دونم ستاره هاش پیدا هست یا نیست ... حتی نمی دونم ماه تو آسمون هست یا نیست ....

 الان نشستی تو تراس سر یه صندلی و احتمالا الان کنجکاوی که ببینی چی دارم می نویسم این همه .... اما ازت خواستم بگذاری به حال خودم باشی و می دونم .... از ته ته چشات خوندم که به سختی قبول کردی و رفتی و حالا سرتو مثلا با تلویزیون گرم کردی و دلت پیش من و نوشته هامه که داری فکر می کنی ازت دلخورم که نیستم عزیزکم .... اگه قراره از کسی دلخور باشم اون فقط خودمم که باید دوباره شکل خودم را عوض کنم و یک مریم جدید بسازم که .............

....  باز دارم پک می زنم با تمام وجودم و با تمام احساسم و دودش را سعی می کنم با دستم بگیرم که نمی شود ... مثل خیلی چیزها که نمی توانی در دست بگیریشان ... مثل الان که نمی توانم دست هایت را بگیرم ... نمی دانم که نمی خواهم یا نمی توانم ... یا مثل چیزهای دیگری که نمی شود گرفت یا فهمید مثل احساست که تا همیشه و تا هیچ وقت انگار قرار نیست بفهممشان یا نمی توانم بفهممشان ... یا مثل یه عالمه حرف که همیشه تو دلمه و ازت می خوام پنج دقیقه فقط با من حرف بزنی .... و خودم می دانم که تمام این حرف ها بهانه است و فقط می خواهم صدای نازنینت را با این همه خستگی که از صبح تا شب به دوش می کشی در ذهنم نگه دارم ....

کمی صبر کن .... الان می آیم .... و دوباره می نویسم ... آمدم و پشت گردنت را بوسیدم تا خیالت را راحت کنم که خوبم یا اقلا وانمود کنم که چیزی نیست عشق من .... و تو انقدر باهوشی که می دانم فکرم را می خوانی و می فهمی که آمده بودم تا فقط حواست را پرت کنم و گرنه لب هایت ....

چه قدر حرف دارم برای نوشتن و چه قدر این معذوریت ها و خودسانسوری ها نمی گذارند و من نیت کرده ام دست برندارم از نوشتن حتی اگر تا قیامت یا فردا صبح طول بکشد ... و می نویسم هنوز ....

آمده بودم مثلا حرف های دلم را بنویسم انقدر به حاشیه رفتم که از سطرها خارج شدم و از تمام فکرم پرید و حتی انگار از خودم هم بیرون رفته ام .... عصر .... انگار مرده بودم .... من بودم و 19 میسد کال روی گوشی ام و 7 میسد کال روی گوشی خانه و هزار پیام روی پیغام گیر .... و مهربانان نگرانی که سراغم را می خواسته اند بگیرند و من نمی دانم بیهوش بودم یا هر چی که بشود اسمش را گذاشت که حتی صدای بلند تلویزیون و صدای تلفن ها و موبایل به این دنیا برم نگردانده بودند ... و بلاخره آخرین پیغام با صدای نازنین مادرکم که انگار لحنی از التماس داشت که اگر زنده ام جواب بدهم و نمی دانم چطور خودم را رساندم به تلفن و اعلام کردم متاسفانه هنوز زنده ام ... و نگران نباش که عزراییل انگار مرا یادش رفته لعنتی که نمی آید و نمی گیرد این جان را که نمی خواهمش ....

نیا و نگو و ننویس برایم که قوی باش باش و از مرگ حرف نزن ..... تو که می دانی دوبار طعمش را چشیده ام و برگشته ام چون کار مهمی مانده بود و هر بار خداوند بعد از کمایی شیرین بیدارم کرد که بلند شو ای بنده ! چه نشسته ای که کسی به نام علی منتظر توست که تمام عشقت را به پایش بریزی و تا لبریزش نکرده ای نمی گذارم رها شوی از جسمت .... راستی تا حالا فکر کرده ای که مثلا دلم خواسته بود از آن اغماهای خوشایند بیرون نیایم و نخواهم که دوستت داشته باشم و پیدایت کنم ؟ و اما تقدیر را که من و تو ننوشته ایم و الان گاهی پشیمان نیستم از هنوز بودنم .... و حتی پشیمان هم نیستم از دوست داشتنت و فکر می کنم خودت می دانی و چه نیازی هست به اثبات .... که به سه حرف زیبای نامت قسم می خورم که نیازی نیست قسم بخورم که در زندگی های قبلی با هم بوده ایم و در زندگی های بعدی هم قرار است با هم باشیم ....

می گفتم .... قول دادم که قوی باشم و محکم ... تلو تلو نخورد نه ذهنم ، نه فکرم و نه تنم ... و جلوی فکرهایم را بگیرم و هی همه اش فکر کنم به حرف های مثبت و هی با خودم تکرار کنم قوی باش مریمکم .... و حتی از تو هم بخواهم که کمکم کنی ... و قول بدهی و دو دقیقه بعدش یادت برود چون سرت روی بالش بود وقتی ازت خواستم و هنوز حرف هایم تمام نشده ، خوابت ببرد و ببوسمت و آرزو کنم خوابی خوش داشته باشی و مثل هر شب بگویمت دوستت دارم و انگشتانت را در دست بگیرم که وقتی خوابی فرم خاصی می گیرند که من دوست دارم و هی هر بار عکس حالت دست هایت را در خواب ببینم و نگاهت کنم و تو چشم باز کنی که نگاهت نمی گدارد بخوابم مریم .... بخواب ....

******

ساعت یک و سی دقیقه ی بامداده . تو خوابیدی . از 8 شروع کردم به نوشتن و هی وسطش هزار تا کار پیش اومده ..... تا الان که دوباره نشستم که بنویسم ....

داشتم می گفتم .... آمده بودم همه ی حرف های دلم را بنویسم اما نمی دانم چه شد که هنوز نتوانسته ام .... هنوز در همان حاشیه ها مانده ام ...

قرص هایی که خورده ام اثر کرده و برای بیدار ماندنم حاضرم هر کاری بکنم که بتوانم بنویسم و پک می زنم ... و فکر می کنم به تو که هنوز برای به یاد آوردن و از یاد نبردن خاطره های لعنتی ام دلخوری و نگران .... اما جان دلم این چیزی نیست که دست خودم باشد و خاطره هایی که تا همیشه در خودآگاه و ناخودآگاهم مانده اند  و پاک کردنشان با هیچ پاک کنی و هیچ لاک غلط گیری از بین نمی رود و تنها علاجش مرگ است یا جنون ..... که برایت نوشته بودم : وقتی که هق هق عشق ، ضجه ی احتیاجه ، سر جنون سلامت ، که بهترین علاجه ....

*******

... و حالا که تازه حرف های اصلی دلم را می خواهم بنویسم ، ظرفیت پرشین بلاگ اجازه نمی دهد . پس یادت باشد که این فسمت اول است و هنوز .... حرف دارم و حرف هایی برای نوشتن و گفتن ....

جان مریم خودت را با این نوشته ها عذاب نده اما اگر ننویسم می ترکم و چون خاطره های ذهنم همه گندیده اند ، دنیا را تعفن برمی دارد .... برای باز هزارم می گویم : علی من ! من آن هایی را که خودت می دانی با من و با زندگیمان چه کرده اند بخشیده ام اما .... فراموش نکرده ام و یادت باشد خدایی هست که حواسش ذره ذره به تک تک کلمات و حرف ها و اعمال ما و آن ها و همه هست ....

قسمت دوم را برایت به زودی می نویسم ، چون دلم و ذهنم نیاز دارند به نوشتن و گغتن ... می دانم برایم کامنت می گذاری که بلاخره یه روز خوب میاد و خودتو اذیت نکن و از این دست دلداری ها که به جای این که آرامم کنند ، بدتر می سوزانندم که پس اگر وعده ای هست ، به آن عمل کن ..... به زودی .... تمام تلاشت را بکن و بعد یک روز با خنده و شادمانی تماس بگیر که مشکلمان حل شد مریمی من .... دعاهایت جواب داد .... و من ذوق کنم و سجده کنم روبه روی خدایی که می دانم حواسش همیشه به ما هست ....

ساعت دو و بیست دقیقه ی بامداد است و باید ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه ی صبح بیدار شوم و بدرقه ات کنم و تا آخربن لحظه ببوسمت و بگویمت که دوستت دارم و برایت آرزوی روزی خوش کنم و از تو بخواهم مواظب خودت باشی .... و بعد بدوم جلوی آبفون تصویری و برای آخرین بار نگاهت کنم و برایت بخوانم که فالله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین و از همان جا فوت کنم به تمام وجودت که سالم و سلامت و خوب بمانی .... و بعد از رفتنت آبه الکرسی بخوانم برایت و باز بدوم و بروم و بالشتت را که بوی تنت را می دهد ببوسم ...

و بعد بیدار بمانم تا تمام قرص ها و اعمال پزشکی صبح گاهی ام را انجام بدهم  و آن وقت با صدای نازنین مادرکم روزم را شروع کنم و ساعت هشت عجله کنم و بروم سر کلاس .... کلاسی که این روزها برایم عذاب آور شده و فقط برای این ثبت نام کردم که در خانه نمانم و صداها .... صداهای لعنتی اذیتم نکنند و حالا کلاس رفتن هم برایم عذاب آور شده ... نه سلامی ... نه خداحافظی ای .... و سکوت کنم و صبر کنم تا حدود ساعت سه و چهار که بیایم خانه و شام آماده کنم و کمی کتاب بخوانم و کارهای خانه را انجام بدهم تا تو بیایی و دلم به بودنت گرم شود ... و باز هر شب دو سه ساعت بیشتر نخوابم آن هم با عذاب که ذهنم به خاطر قرص ها بیدار باشد و جسمم مثلا خواب باشد و صبح که بیدار شوم ، خستگی تمام روزهایم هنوز به تنم هست ....

****************

ادامه اش را به زودی برایت می نویسم چون گفتم که ظرفیت پرشین اجازه نمی دهد .... امیدوارم خوب بخوابی عزیزترین فرد زندگی من که نزدیک به منی و اتگار فرسنگ ها با من فاصله داری ..... 

************

پ . ن گفته باشم

من درد می کشم

تو اما ....

چشم هایت را ببند !

سخت است بدانم می بینی و ...

بی خیالی ................................

پ . ن 2 این روزها مدام با این ترانه ذکر می گویم  که انگار فقط برای من خوانده شده .....

پ . ن 3 ساعت چهار و بیست دقیقه است ..... !!!

[ چهارشنبه ۱٠ آبان ۱۳٩۱ ] [ ۳:٤٩ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب