روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

.... گفت : احساس می کنم دنیا برام تنگ شده .... پشت میز کارم که می شینم انگار دارم خفه می شم ، تو سالن هزار نفری که می شینم هم انگار تنگه ... انگار یه دستی رو گلومه ... حتی اگه بمیرم هم فکر کنم قبرم خفه م کنه از تنگی ....

داشت می گفت و مخاطبش من نبودم و داشتم فکر می کردم که این دنیا با همه ی وسعتش هم برای من تنگه ... انگار دو دست با محکم ترین فشاری که می تونن داشته باشن ، چنگ انداختن رو گلوم و هی فشار می دن ... هی فشار می دن ...

*******

... ساعت شش و نیم صبحه ... ده دقیقه ست صدای کوبیدن میاد ! هر روز صبح میاد ! اونایی که طبقه ی بالا نشستن و نمی دونن که ما این پایین آدمیم ... زنده ایم ... نفس می کشیم ... دارن می کوبن .... چی می کوبین آخه هر روز ؟

*******

.... دنیای این روزای منم تنگ شده ... خونه تنگه ... زندگی تنگه ... حتی نفس کشیدنم هم تنگ شده ... هوا تنگه و پر از دلتنگی ....

********

.... تو گناه داری عشق من ... موندی چه کار کنی ... ولی من ازت فقط حمایت خواستم .... فقط این که نشونم بدی به خاطر من تو روی دنیا می ایستی چه برسه به اون بالایی ها که نه منو می خوان و نه ... اون روز خانم بالایی حرفی زد که هنوز داره می سوزوندم ... نگو بهش فکر نکن ... گفت مجبورم دوستت داشته باشم چون اسمت اومده تو فامیلمون ... مجبورم مریم ... مجبورم دوستت داشته باشم ... 8 بار تکرار کرد و هشتاد هزار بار مردم ...

*********

تمام این چند روز از دوشنبه ی پیش که تو بیمارستان و مریضی و کلینیک دکتر و آزمایشگاه آواره بودم فکر کردم .... و خدا منو نبخشه که سرت داد زدم گل من ... گفتم پشیمونم ... گفتم مثل س.گ پشیمونم .... گفتم .... خوردم قبول کردم زنت بشم و می دونستم دارم دروغ می گم و الان بیشتر از همیشه عاشقانه دوستت دارم ...

*********

نشسته بودم رو زمین و وقتی اومدی مثل همیشه نیومدم بغلت کنم و ببوسمت و نوازشت کنم ... حتی نگاهت هم نکردم ... ازم خواستی نگاهت کنم .... همون نگاهی که یه روزی دل مهربونتو لرزونده بود ... سرمو بالا نیاوردم و تو دست گذاشتی زیر چونه ام و سرم رو گرفتی بالا و دیدی دارم به پهنای صورتم اشک می ریزم ... ازت خواستم هیچی نپرسی ... و پرسیدی .... و حرف هایی زدم که این چند ماه ریخته بودم تو خودم و درد شده بود تو سینه م و دکتر گفت چه کار کردی با خودت دختر !؟  دختری به زیبایی تو و با این سن ... چه کارت کردن ؟ چه کردی با خودت ؟ و باز قرصامو چند برابر کرد و الانم دهنم انقدر خشکه که نمی تونم نفس بکشم ... دنیا برام تنگه ...

********

شما رو به کائنات و به مقدسات عالم قسم می دم که بگین چی می کوبین ؟ رو مغز سرم ... بند بند وجودم می لرزه ... گیج و منگم از قرص ها ... حتی نمی دونم دارم چی می نویسم ... لرز کردم و مریمی که همیشه از گرما می نالید الان داره پیچ و تاب می خوره مثل مار .... از درد به خودش می پیچه و از ضعف .... شما را به تمام مقدسات قسم می دم نکوبین ... وسایلتونو نکشین زمین ... بیاین از موهای من که دیگه بلند نیستن و کوتاهشون کردم و چله نشستم برای زودتر رفتنم بگیرین و بکشین ... انقدر که پوست تنم تکه تکه و جدا بشه ازم .... خدایا با این همه نفرت چه کنم ؟

********

نه عشق من .... اون روز بهت گفتم ... بخشیدمشون ... ار حق خودم گذشتم اما به خداوندی خدا از خود خدا هم شکایت می کنم به خودش که ازشون نگذره .... گیج و منگم ... نمی دونم چی دارم می نویسم ... ساعت داره هفت می شه و صدای پاها و کفش های پاشنه دار بالای سرم .... صدای کوبیدن درهایی که نمی دونم چی می خوان از جون این درها ... صدای کوبیدن پاهایی که فکر می کنن اگه بکوبن زودتر به مقصد می رسن ...

*******

خدایا ! بذار دختر دختر خوبی باشم ... خدایا نگذار از کسی بهت شکایت کنم .... کمکم کن ببخشم .... خدایا دارم خفه می شم .... دنیا و زندگی برام تنگه .... خدایا دمی آسودگی ....

*******

.... هر شب و هر شب التماس که پنج دقیقه ... فقط پنج دقیقه .... کنارت دراز بکشم و با موهام که کوتاهشون کردم و دیگه هیچکی نیست که بشه از موهام گرفت و دارش زد .... بازی کنی .... حرف بزنی .... نگذار کم بیارم ... خودت می دونی و تمام دنیا می دونن که تنها عشق منی و بزرگ ترین عشق منی و هیچ کس نمی تونه انقدر که من دوستت دارم کسی رو دوست داشته باشه ... دارم می پوسم عشق من ....

******

.... کارد رو گذاشتن رو شاهرگم و ذره ذره دارن می برن و خون داره دلمه دلمه از تنم بیرون می ره تا تموم بشم ... تا هیچی از اون مریمی که قبلا می شناختی نمونه .... دلم برای خنده هام تنگ شده علی ... دلم برای خوابیدن آسوده تنگ شده ... این شب ها که به زور قرص می خوابم و ذهن لامصبم بیداره و می شنوه و می فهمه و جسمم نمی تونه عکس العمل نشون بده ... ولی می فهمه ... به خدا می فهمه ....

*********

.... باز نشستم شکایت کردم ؟ بازم شکوه هامو ریختم رو دایره ؟ بازم دلتو به درد آوردم و رنجوندمت ؟ چند بار ازت معذرت خواهی کنم که منو ببخش ... چند بار بگم بار آخرمه که می نویسم و می گم و ناله می کنم ؟ چند بار بغلت کنم که منو ببخشی ... چند بار آرزو کنم که یه بار ... فقط یه بار پاشی بری بهشون بگی بسه .... بسه ... بسه ...

*******

.... دارم تو این شهر خفه می شم .... از این شهر بدم میاد .... چند بار روزی 1000 بار دعا کنم که بسه خدایا ... چند بار التماست کنم و به پات بیفتم که بسه دیگه .... من لعنتی تو رو انقدر دوستت دارم که نمی تونم ازت بگذرم و بگذارمت کنار .... انقدر عادت کردم بهت که بدون تو نفس کشیدنم سختمه ....

*******

شما رو به کائنات چی می کوبین ؟ چی می خواین از جونم ؟ چه بدی بهتون کردم ؟ چه حرفی زدم که تاوانش این شده که بسوزونین منو و بچزونیمم ... علی من خیلی بدم ؟ تا حالا بهت بد کردم ؟ به جز خوبی برات خواستم ؟ تنها ازت دو تا خواهش کردم ... اول این که برو بهشون بگو بسه و بعد منو از این شهر لعنتی دورم کن ... خسته م علی ... چشام باز نمی شن ... دارم چرت می نویسم ... دارم از دست می رم و از دستانت هم ...

*********

چه قدر حرف دارم که بنویسم .... چه قدر تنگه دنیا برام ....  چه قدر نمی تونم با هیچکی جز تو که غم چشات دلمو آتیش می زنه درددل کنم ... باید بریزم تو خودم .... باید خفه بشم ... خفه شو مریم ... خفه شو ... هیچی نگو ... ساکت باش و بریز تو خودت ... خفه شو مریم ...

********

پ . ن پک می زنم

به پیر

به پیغمبر

به جان خودم

به یاد تو

.

.

.

دود می شود همه ....

پ . ن 2

بیا بغلم کن علی .... بهت نباز دارم ....

[ دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩۱ ] [ ٩:۱۱ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب