روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... عصر است ... بود ... همین دیروز ... مشغول مکالمه ی تلفنی با مامان و بابا هستم ... ناگهان ... خیلی غیرمنتظره ... اشک هایم می ریزند ... نمی گذارم بفهمند ... بی صدا اشک می ریزم ... بعد از خداحافظی زار می زنم ... سرم را می گذارم روی زانوهایم و زار می زنم ... چه شده ؟

... کمی بعد صدای اذان می آید ... چه قدر آشفته ام ... چرا قرارم نیست ؟ با صدای اذان اشک هایم اوج می گیرند ... تا وقت خواب مدام خودم و فکرم را مشغول می کنم ... بلاخره صفحه ی وبلاگ یکی از دوستان را باز می کنم و خبر را می خوانم ... با ناباوری به سراغ صفحه ی دوست دیگری می روم ... خبر درست است ... خدای من ! مادر نازنین ! و باز اشک می ریزم ...

... ساعت 11 شب است ... سرم را روی بازوهای مهربان و مردانه ی علی گذاشته ام و بی تابم ... نمی توانم بخوابم ... دوباره بلند می شوم و در جواب سوال علی که می گوید کجا ؟ تنها می توانم بگویم مادر نازنین رفت ... و خودم را به سالن می رسانم و زار می زنم ... ساعت ، دو پس از نیمه شب است ... هنوز سرم روی زانوهایم است و اشک میریزم ... غم رفتن مادرت با من چه کرده نازنینکم ؟

.... ساعت چهار صبح ... هنوز اشک رهایم نکرده ... تسبیح می گویم ... خدایا صبر ... خدایا نازنین ... خدایا توانی ... خدایا تاب بده ... خدایا ...

... و الان ساعت شش و بیست دقیقه ی صبح ... چشم هایم از زور گریه و بی خوابی در صورتم پنهان شده اند ... هنوز اشک می ریزم ... باید اشک هایم را پاک کنم و بروم ... خداوندا ! بر نازنین چه گذشت وقتی دیشب من نتوانستم دردم را پنهان کنم ... خدایا صبر ... خدای من ...

... با ناباوری تمام ... با اندوه بی حدی ... نبودن مادرت را به سوگ نشسته ام نازنینکم ... برای پرواز فرشته وارش ... برای صبر تو و برای استقامتت .... برای تمام این مدتی گذشت .... برای تمام غمی که دیوانه ام می کرد هر روز از دیدن نوشته هایت ... برای تمام لحظه های انتظارت .... غمگین و دل شکسته ام ... خدایا صبر ....

******

پ . ن لعنت به شما !

اشک برای پاک شدن نیست !

باید جاری شود ...

باید تمام گونه ات را بدود ...

تا از کنار لب های لرزانت ...

بگذرد و آرام به زمین بچکد ...

اشک هایم را پاک نکن !

[ یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱ ] [ ٦:۳٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب