روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... مثل هر روز با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدن ... در جواب سلام بانــــــــو ی تو ، سلام عشقـــــــم ! گفتن ... درست کردن لقمه ای صبحانه برای عزیزترین ... و بعد در آغوشت گرفتن و بوسیدن و بوسیدنت ... و خواندن آیه الکرسی برای خوب بودن و خوب ماندنت ... درست کردن غذا برای تویی که جان جانان منی و دمیدن هزار جور عشق و علاقه به ذره ذره ی غذایی که می خواهی بخوری ... سر روی بازوهای قوی و مردانه و آرام بخشت گذاشتن ... گرفتن دست هایت که تنها پناه گاه امن و مطمئن من هستند در این دنیا ... نگاه به چشم هایی که می توانی تا همیشه در آن ها غرق شوی ... در آغوش گرفتن وجودی که سنگرت است و دفاعی در برابر تمام ناملایمات روزگار ...

... و این ها خود خود عشق است ...

و این ها خود خود عشق است و من چه قدر تا همیشه باید شاکر باشم و سر بر زمین بگذارم که تو را دارم ... نیازی هست که وصفت کنم و بگویمت که چه قدر بزرگواری و عزیز برای من ؟ آری ! باید گاهی گفت از کنار روحی که تا ابرها بالا رفته و تو باید کنارش آرام و قرار داشته باشی که قرارت نیست ... باید گفت از نفس هایی که حلق آویزم می کنند و از دست هایی که همیشه و ... تا همیشه محتاج و مشتاقم به در دست گرفتنشان ... باید نوشت از نگاه هایی که عین نجابت است و مظلومیت و پر از حرف هایی که نگفته ای مرا و من از نگاهت خوانده ام گاهی ... و گاه التماست کرده ام که بیرون بریزی تمام تمام حرف هایت را تا کمی آب باشد بر آتش دلم ...

... و مگر همین خود خود عشق نیست !؟ ...

*****

پر از پ . نون هایی هستم که ...

پ . ن 1 من دوست دارم

در بین دعوا

مشاجره

مجادله

یکهو مرا ببوسی ...

پ . ن 2 یادت هست برایت نوشته بودم که :

با آدمی که حرف نمی زنه

باید حرف زد

نه این که هی بپرسی

چرا حرف نمی زنی ؟

یادت هست ؟ اما ذره ذره تحلیل رفتم و صدای حرف هایت را ...

پ . ن 3 چندین شب پیش ، وقتی رویم را از تو برگرداندم و زل زدم به ستاره های آسمان ؛ ... و حجاب سرم را روی چشم هایم کشیدم تا مرا نبینی ... یا نبینمت ... یا ... هر چه ... یادم بود به لحظه هایی که کسی گفت وقتی دلگیری چشم هایت را از من نگیر ، رویت را از من برنگردان ! یادم بود به لحظه هایی که در دل تاریکی شب چشم هایم را باز کردم و نگاهت کردم و تو بیدار شدی و خواستی چشم هایم را ببندم تا بتوانی بخوابی ... گفتی حتی اگر نمی خواهی بخوابی ، چشم هایت را ببند تا من بتوانم بخوابم ... یادم افتاد به آن لحظه ها و آرزو کردم تا از من بخواهی نگاهت کنم ... یا نگاهم کنی ... مدت طولانی ای التماست کردم در دل و تو نشنیدی ... و پس از آن مدت طولانی تری در دلم ، با سکوتم از تو خواهش کردم تا دست هایم را بگیری تا آرام شوم ... و نگرفتی ... و گذشت ...

پ . ن 4 گر با دگران به ز منی ، وای به من

ور با دگران همچو منی ، وای همه ...

[ یکشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب