روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... مادر ، اهل زندگی ست ، اهل کتاب ،همیشه می خواند ، در حال شانه کردن موهای من ، در حال پوشاندن لباس هایم به تنم ، قبل از خواب ... اما می دانم که مادر ، هرگز مادری و مهربانیش را لای کتاب جا نمی گذارد و به من بی توجهی نمی کند ، بلکه از این طریق به چیزهای بزرگ تری فکر می کند و شاید علت سکوت های او همین باشد ...

... و اما مادر نمی داند که دخترش چگونه زنی خواهد شد اما همیشه از این مساله رنج می برد که دنیا ، هیچ جایی امن تر از روح زنان برای پنهان کردن غم هایش پیدا نمی کند و زنان در مواجهه با دنیای بیرون دستخوش آسیب های فراوان اجتماعی اند ، زنان پنهان ، ناشناخته ، دور و در عین حال در دسترس ، در آشپزخانه ، در کتاب ها ، در تصاویر ... همه جا و هیچ جا  ... می اندیشد ... به همه دخترک ها ، چه آن ها که هنوز باد از طراوت گیسوان شادابشان رهگذری می سازد برای دوندگی های ابدیش ، چه آن ها که دیگر برف دائمی گیسوانشان را سپید ساخته می اندیشد ، به فریادهایی که هرگز برنیاوردند و به دامن مادرشان ، سکوت ، پناه بردند ، به سوالاتی که هرگز نپرسیدند ، به زندگی هایی که از ترس یا به میل دیگران ساختند ،  به مفاهیمی که به غلط زندانی قالب آن ها شدند ، به حقوقی که متعلق به خودشان بود و آن ها را نشناختند ...

... مادر هنوز هم زیباست و تو را به شکل کودکی ها می بیند و برای لحظه لحظه ات مادری می کند و تو جوانی مادر هستی ، با همان روحیات ، با همان نگاه و با همان حالات ناشناخته و کمی پیچیده تر ...

... و بلاخره عشق ... از راه می رسد ... و تو به طرز عجیبی دوست داشته می شوی یا حداقل این طور می شنوی ! حس می کنی ... اما شادی تو جایی پنهان شده ... حسی که در تو ، در خانه کوچک تو گم شده . تو کمتر خودت هستی ، خودت را با شرایط تازه وفق می دهی،سعی می کنی شایسته و عالی باشی و به نظر می رسد که هستی اما هر چقدر که بیشتر بهتر! می شوی از خودت ، آرزوها و اهداف منحصر به فردت دورتر می شوی . دورتر و دورتر ... حرف های سخت را مثل یک بار سنگین روی دوشت حمل می کنی و هرگز آنها را بر زمین نمی گذاری تا کمی آسوده تر سفر کنی ، همیشه در حرکت ، همیشه مواظب نظرات دیگران بودن ، مراقب جریحه دار نشدن احساسات آنها ، مراقب جزئی ترین مسائل روزانه ... و این چنین است هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر در خود فرو رفتن ، دور شدن از دنیای اطراف و همسری که فقط یک همسر است ، یک همراه کمتر قادر به دریافت لطیف ترین حرف های پنهانی که تو از گفتنشان ابا داری ... که تو را آنگونه که هستی پاس بدارد ، آنگونه که آفریده شده ای با تمام آسیب پذیری ات و حق احترام و حرمت ... تنهایی ات را پر کند ، شادی ات را با لبخند به تو بازگرداند ...

... به همزادت می نگری و به روح هزار ساله اش ، مردش اگر چه به باغبانی علاقمند بود اما بذر عشقی را که داشتند در یک شیشه کوچک قرار داد و هرگز آن را نکاشت ، زن می پنداشت که وی فراموش کرده است اما این طور نبود ، او از پدرش هرگز این کار را نیاموخته بود ، آنها معتقد بودند که زن با دیدن این گیاه هوایی می شود و دیگر دست از کارهای روزانه برمی دارد و به ارزش های خود واقف می شود ، پس همان بهتر که زن در آشپزخانه ، هر روز غذاهای خوشمزه می پخت و لباس های شاهزاده را اتو می کرد ...

پ . ن دردهای کوچک و ابدی همیشه در ذهن تو باقی می مانند بی آنکه زمانی از وجود نازکت رخت بربندند ، تو حتی برای آنها هم مادری می کنی ...

                                                                   حوای دور از پرچین شاه محمدی

[ پنجشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب