روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

      خوب من ، سلام .

      ... (( خوب بودن )) ، (( خوب شدن )) ، (( بهترين شدن )) . يادت هست چه قدر درباره ي اين موضوع با هم حرف مي زديم ؟ چه قدر نقشه مي كشيديم ؟ چه قدر فكر مي كرديم ؟ تو فكر مي كني همه ي آدم ها آنقدر به خوب بودن خودشان و راه هاي بهتر شدن اهميت مي دهند ؟ اين چه سوالي ست !؟‌ حتما همين طور است . هر كسي مي خواهد بهترين باشد و يا حداقل اينكه خوب باشد ؛ نه ؟ اما خب تفاوت در اينجاست كه هر يك از ما ، راه خوب شدن را با احساس و درك و فهم و دانايي خود ، تفسير مي كنيم ؛ من يك طور ، تو جوري ديگر .

اما من و تو اصرار داشتيم كه يك راه را براي رسيدن به خوبي ها پيدا كنيم ، يك راه را با هم طي كنيم ، درست با هم و همزمان گام برداريم . نه ؟ اصرار داشتيم كه مثل هم باشيم ، يكي باشيم ، يك روح باشيم ، يك فكر داشته باشيم ، يك دل باشيم . اما يكي شدن حادثه ي ساده اي نبود ...

       الان كه بيشتر فكر مي كنم و دقيق تر كه ارزيابي مي كنم ، درمي يابم در واقع اين من بودم كه خيلي اصرار داشتم همدل ، هم گام و يكي باشيم . براي همين بود كه اگر لحظاتي تو را در خودت مي ديدم ، تصورم اين بود كه از هم دور شده ايم . اگر مي ديدم كه با كسي ديگر از دوستان حرف مي زني و او برايت درددل مي كند ، غم دنيا بر دلم مي نشست و فكر مي كردم ميان ما فرسنگ ها فاصله افتاده . تصور غلط من اين بود كه من و تو ، بايد تمام حرف هاي گفتني را فقط به هم بزنيم ، نه هيچ كس ديگر . حالا اقرار مي كنم كه نادرست بود . احساسات و تصورات و برداشت من از همدلي نادرست بود . تصوير من از (( يكي شدن )) غلط بود ، غلط ! مي فهمي !؟‌ اصلا يكي شدن محال است . آدم با خودش هم نمي تواند يكي شود ! يادت هست آخرين بار راجع به چه حرف مي زديم ؟ تغيير ؛ تحول ...

      من و تو و همه ي آدم ها در حال تغيير هستيم و اين بار برخلاف ظاهرش ، بسيار هم خوب است . برخلاف اينكه شايد در لحظه ي اول نوعي بي ثباتي را در ذهن تداعي كند ، اما در واقع كاملا سنجيده و منطقي ست و نشانه ي هويت و تشخص . باور كن اصلا اين ها را به تمسخر نمي گويم . اعتقادات قلبي من است . مي بيني چقدر بزرگ شده ام ؟ پوست انداخته ام . چندين لايه از روحم ورق خورده . حالا ديگر به استخوان وجودم نزديك شده ام ... آدم ها ، همان گونه كه گوش و چشم و صورت و دست و پاهاي متفاوتي دارند ، روح و جان متفاوت تري هم دارند . حتي آدم هاي دو قلو هم كاملا به هم شبيه نيستند ؛ چه از نظر ظاهري و چه از نظر روحي . مطمئن باش به اندازه ي يك خردل هم كه شده با هم تفاوت دارند .

      به هر حال ، شايد لازم باشد از تو عذرخواهي كنم . من ، تا ديروز حتي ، براي همين (( يكي شدن ))‌ زياد از تو دلگير مي شدم . خيلي وقت ها ابروهايم را در هم مي كشيدم و كوچك ترين حرفي به زبان نمي آوردم تا تو دريابي كه روي قانون دوستي پا گذاشته اي ، الفباي عهدمان را فراموش كرده اي و خلاصه اينكه از جاده ي همدلي منحرف شده اي . اما حالا ديگر انديشه هايم عوض شده . دوست داشتن ، مهر ورزي و يكي شدن كاملا از هم متمايز هستند . هر يك از ما مي توانيم آدم هاي بسياري را دوست بداريم . حتي مي توانيم به انسان هاي زيادي مهر بورزيم . اما با هيچ كس نمي توانيم يكي شويم . هر كس بايد راه خوب شدن را به تنهايي طي كند . مگر نه اينكه در آن روز بزرگ كه از ما درباره ي زندگي و رفتارمان سوال مي كنند ، بايد به تنهايي پاسخ دهيم ؟ مگر نه اينكه هيچ كس مسوول عمل ديگري نيست ؟ مگر نه اينكه در آن روز ، تنهايي چنان فراگير و وسيع است كه نمي شود از آن گريخت ؟ آنچه از آن مي گريزيم ، نزديك ترين كسانمان هستند ؛ كساني چون پدر ، مادر ، برادر ، خواهر و ... دوست !‌ بنابراين من بايد به تنهايي براي خوب شدن تصميم بگيرم . بايد تنهاي تنها راه بهتر شدن را بيابم . بايد تنها تصميم بگيرم . اين من هستم كه بايد بين احساسات و مشغله ها و عواطف و كارهايم تعادل ايجاد كنم . در آخر ، اين خودم هستم كه بايد تصميم بگيرم چه كاري به صلاحم است . حتي اگر با ده ها نفر مشورت كنم ، حرف بزنم و همدلي كنم ، باز هم در نهايت ، خودم هستم كه بايد انتخاب كنم ، اما خودي كه هميشه به خداي خود نگاه مي كند ، نه !؟‌ ... به نظر تو اين معناي توحيد نيست ؟اين مفهوم توكل نيست ؟ اين تفسير همان آيه اي نيست كه (( و ما به انسان از رگ گردنش نزديك تريم . )) ...

************

      گل من ، امروز حالم خوب خوب است . آن قدر خوب كه دلم مي خواهد ساعت ها برايت از عشقم برهان بياورم . دلم مي خواد از عشقي كه به تو دارم بي نيازت كنم اما ، چه كنم كه هر كاري مي كنم دلم راضي نمي شود و انگار كم گفته ام ... بيشتر مي خواهم بگويم ، بيشتر مي خواهم به زبان بياورم ... اما تازه ، سر نماز ، فهميدم كه خيلي زميني شده ام ! شايد بودم ... نه ، حتما بوده ام ... چون الان مي خواهم به زبان زميني ها به تو بفهمانم ميزان علاقه ام را ... هيچ كلمه اي ، هيچ حرفي ، هيچ جمله اي ارضايم نمي كند ديگر ... شايد تقصير خودم باشد كه توقعم از خودم زياد است ... يا از كلمه ها ، يا حتي از تو ... نمي دانم ...

نفسم را در سينه ام حبس مي كنم و يكباره آه عميقي مي كشم ... نمي داني الان چه حالي دارم . حس مي كنم براي خوب بودن و خوب ماندن ، از خودم سبقت گرفته ام و حتي از ... تو !‌ ... باز هم مرا ببخش و ببخش و ببخش اگر رنجاندمت ... اگر حرفي زدم كه از نژاد آسماني هايي مثل تو و از تبار تو نبود ... به خداي خوبمان مي سپارمت و به لحظه هاي عاشقانه . مواظب خودت و دلت باش : مريم ، دختري از تبار مشرق زمين .

khoobe man

[ پنجشنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸۳ ] [ ۱:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب