روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

نفس هایت را

پُک می زنم ؛

ریه هایم

غرق بوسه می شوند...

 

شروع کرده ام به فدا شدن برای تو و برای عشقی که قدش انقدر بلند است که نه زیر سقف این جا و نه هیچ جای دیگر ... جا نمی شود ...

دستهایم رابه اندازه ی شعاع خورشید باز می کنم ...دستهایم می خواهند حجم عشق را اندازه بگیرند...دستهایم کوچکند...

دستهایم رنگ می پاشند روی صورتم... : سفید...صورتی......گلی...تو گلی...این را هزار بار از دهانی می شنوم که فتح الفتوح غزلهای سپید است...که دروازه ایست به سوی شهر جاودانگی...

دستهایم گرم می شوند...داغ می کنند...می سوزند...چقدر تابستان است هرم نفسهای انگشتانت...دستهایم سرد می شوند...یخ می کنند...چقدر زمستان است خلوت تنهای انگشتانم...

دستهایم قنوت می کنند...زبانم واژه باران می شود...شهاب ِ دعا دیدنیست...ربّنا لا تُزِغ قلوبنا بعدَ اذ هَدَیتَنا و هَب لَنا مِن لَدُنکَ رحمة...

لبهایم به دستهایم نزدیک می شوند...برایت یک هدیه می فرستم... . ...

***

پ ن . این روزهادلم هی برای خودش ضعف می رود وقتی که هی توی خاطره های قشنگ با تو بودن ثبت می شود و قرار می گذارند دل هایمان که به همین زودی ها ثبت شویم و ماندگار کنند ناممان را تا همیشه در کتار هم ...

به قرآن قسم،

آیه آیه لبخندهایت

پیامبران عشقند...

و حالا ... این منم دخترکی که لُپ هایش بوی سیب گرفته اند و لب هایش رنگ توت فرنگی! و این تویی که ...  نه می شود تو را ندید و نه می شود تو را نخواست...

 

 

 

[ چهارشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸۸ ] [ ٦:٠٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب