روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... سلام گلک...م !

امشب احساس می کردم خیلی نیاز دارم به یکی که باهاش حرف بزنم و حتما می دونی که طبق معمول دیواری از تو کوتاه تر ندیدم !

می دونی ؟ احساس می کنم من همون شازده کوچولویی هستم که اومد یه روباه رو اهلی کنه ولی ... خودش اهلی شد ! فکرش رو بکن ... خیلی غیرمنتظره ... اتفاقی ... شازده کوچولو چشم باز کرد و دید که خودش اهلی شده ! مسخره ست نه ؟

آره ... یه روز یه شازده کوچولویی بود که ... اصلا بگذریم ! مگه نه ؟ گفتن حرفام به تو فایده ای که نداره هیچ تازه ممکنه تو رو به هم بریزه یا حتی برات اهمیت هم نداشته با... نمی دونم !

چند وقته برات نامه ننوشتم ؟ یک سال ؟ ده سال ؟ هزار سال ؟ اصلا تا حالا برات نامه نوشتم من ؟ آره ! نوشتم ... یه خاطره ی گنگ و مبهم از بودن تو ... از نامه هامون و جاده ای که دو تا شد ... از جاده ای که یکیش می رفت به خونه ی همسایه و یکی ش می رسید به ناکجا آباد و یکی ش هم به تو ! فکر کن ... یکی رفت سمت خونه ی همسایه و حتی داشت می رسید اما وسط راه به خودش اومد و برگشت , اما اون یکی راه خودش و حتی کمی هم بی راهه رفت اما برنگشت ! تو کجایی ؟ من حالا کجام ؟ تو چندین کیلومتر از من دوری ؟ من چند هزار کیلومتر راه دارم تا تو ؟ ما چند کیلومتر مونده به هم برسیم ؟ هیچ تابلویی نیست ؟ هیچ علامتی می بینی تو اصلا ؟ نکنه پشت اون پیچ یه تابلوی جدید باشه ... بدو ترو خدا ... عجله کن ... دارم کم می یارم آقا جان ! دیگه نمی تونم ... فکر کردی من ایوبم ؟ اشتباه گرفتی بابا ! ایوب تو آیینه ست ! برو نگاه کن ! می بینیش !

آهای ! حواست کجاست ؟ با توام ! آره ! با خود تو ! تویی که پشت سد سکوتت قایم شدی ؟ بچه شدی گلکم ؟ فکر کردی بازی زمان بچگی هامونه که قایم موشک بازی کنیم ؟ تو پشت دیوار سکوت مخفی بشی و من خودمو پشت شعرهام پنهان کنم ؟ زودی باش بیا بیرون وگرنه خودم می یام یا یه جوری پیدات می کنم و بیرونت می کشم از پشت دیوار یا خودمم می رم یه جایی قایم می شم که دیگه حتی زیر خاک یا بالای آسمون هم پیدام نکنی ... حالا باز نیا بیرون ... گفته باشم ...

راستی تو سحر و جادو بلدی ؟ تو می تونی یه وردی بخونی که من به خواسته ی دلم برسم ؟ تو بلدی یه کاری کنی که من بتونم تو رو زودتر پیدا کنم ؟ آخه چرا نمی یای بیرون مرد ؟ چرا پیدا نمی شی دیگه ... بابا اگه گمشده ترین گمشده ی روی زمین هم بودی پیدات می کردم ... ببینم ! اصلا می شه تو روزنامه آگهی داد و گفت که من چند ساله یه نفر رو گم کردم ؟ شایدم رو زمین نباشی ... _ که نیستی ! _ حتی اگه مطمئن بودم که تو آسمونی هم رصدت می کردم ... مثل ستاره ها ... همون ستاره هایی که بین من و تو جدایی انداختن ... که سایه شون افتاده روی صورتت و معلوم نیستی ... همون ستاره هایی که سوختن و فقط دستاشون موند و من دیگه بعد از اونها نتونستم تو چشم های هیچکی جز تو ستاره ببینم ! آخ ... باز گفتم چشمهات و اشکهام جاری شدن ... ببینم صورتتو ! دستتو بردار از روش که چشماتو ببینم ! چشمهاتو باز کن گلک ... اینجوری نه ! به چشم های من زل بزن ... نه ! به این نقطه نگاه کن ! .  می بینی ؟ این نقطه آخر منه و اول تو ! ببین تو این نقطه چی می بینی ؟ یه دخترک ساده ی عاشق که می خواست شازده کوچولو باشه اما روباه شد ... ! روباه شد ؟؟؟؟؟ آره ! مگه نه اینکه اومد به شازده یاد بده که اهلیش کنه خودش بدتر افتاد تو هچل !؟ طفلکی ...

تو فکر کردی من بلد نبودم مثل اون فرشته هایی که تو همیشه دوست داشتی یه چادر سفید با گل های صورتی بندازم سرم و بشم مثل فرشته ها و بعد بشینم کمیل بخونم و دعای توسل ؟ فکر کردی خوندن چهل روز , چهل روز انا توجهنا و استشفعنا و توسلنا بک الی الله ... و روزی صد بار گفتن ذکر یا وجیها عند الله اشفع لنا عند الله ... برای من کاری داشت ؟ فکر می کنی بلد نبودم و نیستم روزی صد بار تسبیح بچرخونم و هی بگم شکر و هی بگم یا الله ! هی بگم یا قاضی الحاجات ! هی بگم یا قوی و یا قائم ! هی بگم خدا ... خدا ... خدا .................... آره ! می تونم ! و می گم ! هنوزم می گم ! همین الانم دارم می خونم ! دارم ذکر می گم ! اما دیگه نمی گم ! به تو نمی گم ! به هیچکی نمی گم ! فقط دارم فکر می کنم یعنی چی این جمله که وسیع باش ! و تنها ! و سر به زیر و سخت !؟ فکر می کنی من می تونم ؟

تو کجای جاده ایستادی ؟ صبر کن ! شاید بهت رسیدم ! از کجا مطمئنی که من بهت نمی رسم ! یا تو به من نمی رسی ؟ تو جلوتری یا من ؟ مهم نیست ! آخه مگه تو خدایی که آخر جاده رو می خونی ؟ مگه تو کی هستی که خروار خروار برگ جریمه می دی دستم و معطلم می کنی برای دادن بدهی هام به تو ؟ خب تو صبر کن بهت برسم تصفیه حساب می کنیم ! دیگه بالاتر از این نیست که بخوام همه ی زندگیمو بدم برای دادن جریمه هام ؟ فوق فوقش آخرش من می بازم دیگه ... که تا همین حالاشم حسابی باختم ... باختیم ! باختوندیم ! باختمت ...

چرت می گم آره ؟ خیلی خسته ام ! حالا دیگه می خوام برای لحظه هایی از عمرت هم که به من دادی و برای من وقت گذاشتی فاکتور صادر کنم ! طلبت از من چقدره ؟ چشم هات رو چقدر فاکتور قیمت بزنم ؟ قلبم رو چقدر بایگانی کنم ؟ کدوم قسمت های زندگیمو لاک غلط گیر بزنم که اشتباه هام معلوم نشن ؟ از کدوم حرفهات نسخه برداری کنم تا یه روزی از آرشیو درشون بیارم و بخونمت ؟ هی بخونمت ... دوباره و ده باره و صد باره ...

آقا جان ! اشتباه شد ! من مسوولیت شکستن دل هیچکس رو به عهده نمی گیرم ! به خدا من تازه اومدم ... البته تازه ی تازه که نه ! والله بالله این دل لعنتی رو نمی دونم تو کدوم پوشه باید بذارم ؟ قفسه ی چندم ؟ لامصب نمی گیره که ول کنه ! می گیره که بچسبه ! جان مریم تو حرص نخور ... بابا من آدمم ! مگه عادت کردن دست منه ؟ جمعش کن بابا ... عشق !!!! تو بگذر ! به بزرگی خودت ببخش عشقمو ... چی نذر کنم تا خدا دلمو به راه راست هدایت کنه ؟ چیه ؟ چرا اینجوری نگام می کنی ؟ امشب شب چندم نذره ؟ انا توجهناواستشفعنا و توسلنا ... روز چندم روزه ی سکوته ؟

آها ! یادم اومد ... اومده بودم برات یه شعر بنویسم شد قصه ی محمود شبستری ! مواظب خودت و دلت هستی که ... ؟ می خوام بازم برات بنویسم ! اما از خشمت و کلافگیت می ترسم ... اگه نخوای دیگه نمی نویسم اصلا ... دلم تنگت بود ... تنگ نوشتن برای تو ... ولی اگه تو نخوای که ...

 

[ یکشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٦ ] [ ٤:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب