روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

 

 

 

 

 

... آدم ها تا وقتی که از دست نداده باشند ، قدر نمی دانند ...

وقتی که قدر نداده باشند فراموش می کنند ...

وقتی که از دست می دهند ، از آن فراموشی شرمگین می شوند ...

بعدتر شرمشان را هم فراموش می کنند ...

و ادامه می دهند ... تا خود فراموش شوند ...

از دست بروند ...

 

***

حلاج را دست جدا کردند ، خنده ای بزد ، گفتند خنده چیست ؟ گفت :

دست از آدمی بسته باز کردن آسان است ، مرد آن است که دست صفات که کلاه همت از تارک عرش در می کشد ، قطع کند .

 پس پاهایش ببریدند . تبسمی کرد . گفت :

بدین پای سفر خاکی می کردم ، قدمی دیگر دارم که هم اکنون سفر هر دو عالم بکند ، اگر می توانید آن قدم را ببرید .

پس هر دو دست بریده ی خون آلود در روی در مالید تا هر دو ساعد و روی خون آلود کرد . گفتند :

_ این چرا کردی ؟

گفت : خون از من بسیار برفت و دانم که رویم زرد شده باشد . شما پندارید که زردی روی من از ترس است . خون در روی مالیدم تا در چشم شما سرخ روی باشم که گلگونه ی مردان خون ایشان است .

گفتند : اگر روی را به خون سرخ کردی ساعد باری چرا آلودی ؟

گفت وضو می سازم .

گفتند : چه وضو ؟

گفت : در عشق دو رکعت است که وضوی آن درست نیاید الا به خون .

چشم هایش بر کندند . قیامتی از خلق برآمد . بعضی می گریستند و بعضی سنگ می انداختند . پس خواستند که زبانش ببرند ، گفت :

_ چندان صبر کنید که سخن بگویم .

روی سوی آسمان کرد و گفت :

الهی ! بدین رنج که برای تو همی بر من برند محرومشان مگردان و از این دولتشان بی نصیب مکن . الحمدالله که دست و پای من ببریدند در راه تو و اگر سر از تن باز کنند در مشاهده ی جلال تو بر سر دار می کنند .

پس گوس و بینی بریدند و سنگ روان کردند . عجوزه ای با کوزه ای در دست می آمد ، چون حسین را دید گفت :

زنید و مجکم زنید تا این حلاجک رعنا را با سخن خدا چه کار ؟

پس زبانش بریدند و نماز شام بود که سرش ببریدند و در میان سر بریدن تبسمی کرد و جان بداد و مردمان خروش کردند و حسین گوی قضا به پایان میدان رضا برد و از یک یک اندام او آواز می آمد که اناالحق .

روز دیگر گفتد : این فتنه ببش از آن خواهد بود که در حالت حیات بود . پس اعضای او بسوختند ، از اعضای او خاکستر آواز اناالحق می آمید . چنان که در وقت کشتن هر قطره ی خون که می چکید الله پدید می آمد . درماندند . به دجله انداختند . بر سر آب اناالحق می گفت . پس حسین گفته بود که چون خاکستر ما در دجله اندازند بغداد را از آب بیم بود که غرق شود ، خرقه ی من پیش آب برید و اگر نه دمار از بغداد برآید .

خادم چون چنان دید خرقه ی شیخ را بر لب دجله آورد تا آب برقرار خود رفت وخاکستر خاموش شد .  ....

 

 

[ چهارشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٦ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب