روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... سر خودم را شلوغ کرده ام که فکر نکنم ...
کلاس پیلاتس ! ها ها ها ! روز اول ، فکر می کردم پیرترین باشم ... بس که خودم ، به دید خودم ، پیر بودم و چروکیده ! تصورم از خودم ، دخترک چاقی بود با موهای دو رنگ که ریشه شان سفید شده ، دارد سعی می کند عضلاتش را کش بیاورد و تلاش کند برای تمرین و ورزش !
از تو چه پنهان که می خواستم کلاس یوگا بروم تا آزاد شود فکرم ... امر کردند که پیلاتس و اطاعت شد !
حالا ، روزهای فرد ، خودم را می سپارم به هیاهوی کلاس نه چندان شلوغ و کشش عضلات و ساعتی که وقتی تمام می شود ، دلم می خواهد مثل عضلاتم کـــــــــــــــــــــش بیاید . درد می کشم گاهی اما دلپذیر ... گوش می دهم به صدای موزیکی که نمی دانم چرا همیشه ترانه ی تایتانیک سلین دیون پخش می شود ! گویا دستور دارند موزیک شاد نباشد و بی کلام !
ظهرها ، شال و کلاه می کنم و پیاده راه می افتم . مسیر ، نزدیک نیست اما ! هیچ ترانه ای در گوشم پخش نمی شود میان راه اما خیالم را آزاد می گذارم که بچرخد و بچرخد ... به درخت ها سلام می کنم ، حواسم هست که به جای خیابان اصلی ، راهم را دورتر کنم و از کوچه باغ ها بگذرم . از دامنه ی کوه ، رد می شوم و نیشان ژه ته از ناوینم ...
گاهی آواز می خوانم ، گاهی بیخود لبخند می زنم ، به صدای گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها گوش می کنم ، در دلم قربان صدقه ی بچه اکم می روم که هنوز ، قاب نشده و به دیوار نچسبیده ! ( هاهاها ! منظورم پازل دوست داشتنی ام است ! )
گاهی نقشه می کشم ، دعا می خوانم ، راه می روم و راه می روم و می رسم ... جلوی آینه ی باشگاه می ایستم و به خودم زل می زنم ... و مدام توی دلم شعر می خوانم ...
و می گذرد ...
*****
این پست ، صرفا حال و هوای این روزهایم بود و جز این ، هیچ ارزش دیگری ندارد ...
[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳٩٥ ] [ ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب