روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... دست ِ دلم رو محکم می گیرم و بهش می گم : " ببین دلم ! بلاخره ریحان هایی که کاشتم سبز شدن . ببین چه قدر قشنگن !؟ " با لج بازی روش رو برمی گردونه . قطعات یه پازل رو می ریزم جلوش و می گم : " ببین ! طرح تولد ونوسه . خیلی دنبال این طرح گشتم تا گیرش بیارم . بدل نقاشی بوتیچلی هستش . " بازم اعتنایی نمی کنه . قطرات اشک رو می بینم که گوشه ی چشم های دلم نشسته . می گم : " برات چای سبز درست کردم دلم ! توش چند پر گل محمدی ریختم . " به حرف هام گوش نمی ده دلم ... آروم نمی گیره دلم ... بغض کرده دلم ... دلتنگ شده دلم ... دل لعنتی من دلش برای توی لعنتی تنگ شده و به هیچ صراطی مستقیم نیست . خیلی دلش تنگ شده دلم ... بی چاره دلم ... اما کاری از دست من براش برنمیاد ...
*****
... این ... هوای تو را ... می خواهم ... و نمی خواهم ... دست از سر دلم بر دار ... دست بردار ... یا نکند تو دست برداشته ای ؟ دست کشیده ای ؟ و من هنوز ... بی صبرانه ... در انتظـــــ....
نه ! در انتظار نیستم ... هزار خطبه ... انتظار ... صبر ... دلم ...
دلم گرفته ... دلم تنگ است لعنتی ! و تو لعنتیِ خوب منی هنوز ... اما نباش لطفا !
سرگردانی ... بی قراری ... گم گشتگی ... سرگشتگی ... لبریزم امشب !

[ دوشنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
... باهات حرف می زنم ، ازت سوال می پرسم ، مثل نور روز ، مثل سفیدی ماست ، مثل شفافیت و زلالی آب ، برام روشن و واضحه که داری دروغ می گی اما بازم ازت سوال می پرسم ، توی دلم بهت التماس می کنم راستش رو بگی ، اما باز هم دروغ می گی . روی سوالم پافشاری می کنم ، به شکل های مختلف دو سه بار ازت می پرسم و حرفت یک کلامه و این بار ، یهو جوابت رو عوض می کنی و دروغی صد برابر بدتر می گی که قضیه رو بپیچونی و من و دلم ، سرخورده و نومید ، با هم دست به یکی می کنیم و پیام می فرستیم به دهنم و لب هام که بخند و بگذار صدای خنده از تارهای صوتی ات خارج بشه . خنده ی تلخ ، تو ، اون طرف خط ، متوجه نمی شی که خنده ی تلخ من از ... و دلت خوش می شه که باور کردم ، که باور نکردم ...
یهو یک چیزی می بینم اتفاقی ... که نباید ... که مبادا بوده و بادا شده ... نمی تونم ازت بپرسم چون دروغ می گی ... نمی تونم باهات حرف بزنم چون برای من وقت نداری ... نمی تونم برات توضیح بدم چرا شب ها نمی تونم بخوابم ، چرا موهام دسته دسته دارن می ریزن ، که دکتر همین دیروز بهم چی گفت راجع به موهام ... نه از خودم می تونم باهات حرف بزنم ، نه از زندگی ، نه راستش دیگه بهت اعتماد دارم ، می دونم که می ری و به اون می گی . حرف هایی می زنی که می فهمم پشتش یک نفر دیگه ست ... می فهمم ... حس می کنم ... با تمام قدرت زنانگی م ، با پوست و خون و قلبم حسش می کنم ، دروغ محض ، آیه ی یاس ، نماز مرده ... دارم زنده زنده خاک می شم و گاهی نفس کم میارم و تو حواست نیست ...
می رم و بی هدف و بی تصمیم قبلی ، می شینم جلوی خانمه ، ازش می خوام موهامو کوتاه کنه و رنگ قرمز بهشون بزنه  ! الان ، من یک مریمم ، با موهای قرمز کوتاه شده که در جا پشیمون شده م از کارم اما انگار ، باید کاری می کردم ... چشم های گرد شده ی علی بهم می فهمونه که ... نه ! هیچی نمی فهمونه ... من هرگز یاد نگرفته م چشم آدم ها رو بخونم ... این همه سال تلاش کردم بفهمم و هی گیج تر شدم ... هی سردرگم تر شدم ...
تو بهم دروغ بگو ، من وانمود می کنم باور کردم ، من ازت دورتر می شم ، تو بهش نزدیک تر شو ، تو ازم پنهان کن ، من خودمو قایم می کنم لابه لای کتاب ها و پازل و چای و پک های پشت سر هم ... می سوزونم و نابود می کنم و با تمام وجود ، بوی دروغ و دغل و نیرنگ و ریا و مکر و پنهان کاری و نگفتن ها و .... آخ از نگفته ها ... امان از ناگفته ها ...
حواست نیست ! حواست نیست که حواسم به خودم نیست ... تنهام گذاشتی و مهربون تر از همیشه ای و دورتر از همیشه ... من ، دیگر ، ندارمت ... تو ، من را داری ، با تمام مهربانی ام ، با تمام چشم پوشی هایم ، با تمام بلاهتم ، با تمام وانمود کردن هایم ، با تمام دل خونی هایم و با تمام ...
***
... الان چند روز بعدترک شده ... از دیروز آشفته بودم . بد بیدار شدم ، بد شروع کردم ، از صبح زود همراه عزیزترین ، دویدم و تلاش کردم برای انجام کارهاش ... که کمکش کنم . هی دیدم دارم قدش کوتاه تر می شه ، خمیده تر می شه ، سعی می کنه محکم بمونه اما ... چند بار توی اون محیط از دست مسووله عصبانی می شم ، فحش می دم ، گریه می کنم ، چشمامو لایه ای از اشک پوشونده ، تا حوالی عصر تلاش می کنیم برای راه انداختن کارش ... روزم ، بدتر ادامه پیدا می کنه .
عصرش ، سعی می کنم آروم باشم اما نمی شه . چهره م بی تفاوته و درونم لبریز از خشم و هیاهو و حرص و غضب و ناراحتیه . تا تو زنگ می زنی ، رفیق بازی بچگی هام ، صدات رو که می شنوم ، عین احمق ها می زنم زیر گریه . سعی می کنی آرومم کنی : " مریم ؟ چته دختر ؟ اه زشته . گریه نکن ! من شوخی کردم که رنجیدی ؟ چرا تمام راه های ارتباطیتو قطع کردی یهو ؟ حرف بزن دختر "
دو کلمه می گم و قطع می کنم . من خوبم . نگران نباش . همین ! این صدای مردونه ای که دلهره و اضطراب ازش می بارید برای آروم کردن من و بغض کرده بود با صدای گریه م ... باید صدای علی می بود ! علی که نهایتا 10 متر اون طرف تر نشسته ... که وقتی رسیده دیده آشفته م ... که فقط پرسیده چیزی شده و من گفتم نه و بعد رفته تو اتاق کارش و من اومدم تو آشپزخونه و سیب زمینی خلال کردم و اشک ریختم و مریم مهربون ذهنم پرسیده چرا گریه می کنی ؟ من جواب دادم تقصر پیازه اما سیب زمینی تو دستم بوده ...
من چی کار کنم با این مریمی دل تنگ رنجیده ی بی قرار خشمگین مو قرمز آزرده ی غمگین عصبانی مو کوتاه کرده ؟ چی کار کنم ؟
[ دوشنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب