روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

جان جانم ... عزیزترینم ... تولدت مبارک .
هنوز و هر روز برای من پر از شگفتی و پر از عشق هستی و چه قدر ، خدای خوبمون رو شاکرم که تو رو به این دنیا و به من هدیه داده . لحظه به لحظه بیشتر از قبل دوستت دارم و همیشه دعا می کنم زندگیت ، لبریز از زیبایی و سلامتی و شادی باشه . دوستت دارم علی من ... تولدت مبارک عشق من .

*****
... خیلی کم توی این دنیا پیش میاد که آدم دوستی داشته باشه که ندیده باشدش هیچ وقت اما همیشه به حضورش دل گرم باشه و بدونه که اون دوست ، یکی از کامل ترین هاست . ار هر لحاظ . همچین دوستی باعث می شه دلت گرم باشه ، همیشه مطمئن باشی که اون دوست خوب هست ، تو هر لحظه می تونه تمام توانش رو بگذاره که به همه انرژی و شادی ببخشه . دوستی که بعد از سال ها ، مهرش همیشه توی دلت مونده و همیشه ، هر لحظه ، برای سلامتیش و شادیش دعا می کنی و بهترین ها رو از خدا براش می خوای . دوستی که انقدر بزرگه دلش ... انقدر بزرگواره روحش که مثال زدنی نیست ...
تولدت مبارک مژگان نازنینم . شاید خودت ندونی اما خدا می دونه و دلم که چه قدر برات احترام قائلم و چه قدر دوستت دارم و چه قدر افتخار می کنم به وجودت . مانا باشی و شاد .

[ جمعه ٢٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:٢۳ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]

... و باز ، نیمه شب ! و باز ، من بیدار ... و باز چای و موزیک با صدای خیلی آهسته ... و باز ...
سرگرم چیدن یک پازل هزار تکه ام . هزار تکه ی تو در تو مثل مغزم ، مثل فکرم ، مثل خیالم !
ساعت سه و چهل و چهار دقیقه ی نیمه شب ؟ بامداد ؟ ساعت ، هزار سال گذشته از خواب ... ساعت ، هزار سال مانده به بیداری ... ساعت ، هزار سال دورتر از فراموشی ...
دردی عجیب از دو روز قبل می پیچد در تنم ... در تمام دلم ، سینه ام ، شکمم ، پاهایم ، سرم ... دردی که مهم نیست چون بی دعوت آمده اما ... ژلوفن هست و چای با طعم هل و کمی شکلات داغ تلخ ...
...
هر روز ، می نویسم ، ویرایش می کنم ، کپی می کنم توی صفحه ی مرکزی ، اما دکمه ی ارسال رو نمی زنم و پاکش می کنم و صفحه رو می بندم . این متن بالا رو هم دو شب پیش نوشته بودم ، الان مشغول تقسیم بندی قطعات یک پازل چهار هزار تکه ام . خواننده می خونه : " پریای نازنین ! چتونه زار می زنین ؟ "
دلم آروم نمی گیره . نشسته ام و زل زدم به کلماتی که می نویسی ، برات می نویسم دوستت دارم ، خیلی خیلی خیلی .. و هی می نویسم خیلی ... خیلی ... خیلی رو کپی نمی کنم ، خودم می نویسم ، انگار با نوشتنش می تونم لمست کنم ، حست کنم ، حس کنم کنارمی ... باز ناخودآگاه اشک هام می ریزن . وسط گریه هام ، به استیکرهایی که می فرستی می خندم . خواهش می کنی برم بخوابم ، اما خواب به من نمیاد اصلا !
باز یک ماگ چای و باز پک می زنم و اشک هام بند اومدن و حالا یک پیام می رسه که تبریک می گه برای موفقیتم ! موفقیتی که هر روز جلوی چشمامه و هنوز ، هیچ کاری نکردم برای مونتاژش و افتاده گوشه ی اتاق ... الان ، صدا می خونه : " یاور همیشه مومن ! " یاور !؟ کی یاوره تو این دوره زمونه ؟ کی یاره ؟ کی همراهه !؟ اصلا مومن به چی ؟ مومن به کی !؟
مدت هاست یک تی بار چیدم گوشه ی آشپزخونه . انواع دم نوش ها و چای های گیاهی و قهوه و نسکافه . روزی هزار بار می رم زل می زنم بهش ، بعد دست دراز می کنم و یک چای تی بگ تواینینگز زرد برمی دارم ، کتری برقی و آب جوش و کمی عرق هل ته ماگم و چای ... مدتی سعی کردم از چای شهرزاد استفاده کنم ، اما اون طعم و بویی که دنبالش بودم رو نداشت .
برام نوشتی که کمتر چای بخورم ! دمنوش استفاده کنم . یادته ؟ اما نتونستم . انگار اون طعمی که دنبالشم ، فقط توی چای هست و توی قهوه ی ترک . من و چای تلخ و قهوه ی تلخ ، با هم رفیقیم سال هاست . حتی یادم نمیاد آخرین بار کی چای شیرین خوردم !؟ انگار ، وقتی چای یا قهوه شیرین باشن ، خاصیت خودشون رو از دست می دن . دیگه اونی نیستن که من می خوام و هنوز ، تعجب می کنم وقتی می بینم کسی با چای قند می خوره یا نبات !
فکر کنم الان دیگه رسما معلوم شد که نیاز دارم حرف بزنم ، بنویسم ، اما دلیلی نداره که بخوام برگردم به آدم ها . انگار ، آدم ها ، حوصله مو سر می برن ! موجود عجیبی شدم ! با خاطره ها خوشم ، خاطره هایی که انگار رویاگونه اومدن تو ذهنم . اما آدم های این روزها ، اذیتم می کنن . از خودم ناراضی ام ... وصیت من : من را در جایی دور از آدم ها بسوزانید یا بیندازید در دریا و البته پیش از آن سنگ های سنگین به پایم ببندید !
صدای خواننده : " ببین ! ببین ! این گریه ی یه مرده ... "
کمی پیش ، وقتی داشتم جعبه جعبه تقسیم می کردم قطعات رو ، دعا می خوندم . به هیچ نوع دعایی شباهت نداشت ! نه به شکل معمول ... استغاثه بود ، ضجه بود ( احمق اونهایی که می نویسن زجه و توجیح ! هرگز نمی فهممشون و خودشون نمی دونن با یک غلط املایی چطور از چشمم می افتن ! ) می گفتم ... داشتم التماس می کردم به خدا . که حواست کجاست ؟ من رو ببین . به خدا برای خودم چیزی نمی خوام . فقط مواظب اونی که نگرانشم باش . فقط کاراشو ردیف کن . دلش رو خوش کن . حواست به زندگیش باشه . به آرزوهاش برسونش . تمام عمر من و آرزوهامو بگذار کنار ، آرزوی من ، فقط به آرزو رسیدن اون هستش و بس . من گذشتم ... تو مواظبش باش .
دیدی وقتی دعا می کنی به خدا هم می گی تو رو خدا !؟ خدا ... خدا ! هزار بار خدا خدا کردم و نشنیدی یا شنیدی و جوابمو ندادی ... چقدر صبرت زیاده !؟ من بنده تم . انقدرها هم صبور نیستم ... گیرم که این اواخر همه ش تو گوش خودم می گم : " صبور باش مریمی ، صبور باش ! " اما کارهای عزیزکم رو ردیف کن . مواظبش باش ...

 

 

بی خیال ! باید برم چای درست کنم .   

[ سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... هنوز ، سه چهار ساعت هم نگذشته از ارسال پست قبلی ... نفسم درنمیاد ! فقط دارم اشک می ریزم از شادی ...
رفته بودم به ریحون ها آب بدم . هر روز چکشون می کنم که سبز شده باشن ، هنوز حتی جوونه هم نزدن ! بیش از یک ماهه منتظرم !
دو سه روز بود که فقط بهشون آب می دادم اما باهاشون حرف نمی زدم . امروز ، دوباره نشستم کنارشون و دقت کردم بهشون . یه نشونه می خواستم . چند روز بود که یه نشونه می خواستم از خدا ...
یهو چشمم افتاد به کنار گلدون . یک قطعه گم کرده بودم . از همون کاری که انجام می دادم . مراحل خاصی داشت که همون یک قطعه ی گم شده رو بتونم پیدا کنم و بفرستن برام که طرحم کامل بشه . هی امروز و فردا می کردم برای درخواست ...
همون قطعه ، دقیقا همون قطعه ، کنار گلدون بود . رفتم و گذاشتمش سر جاش و سجده کردم ! و اشک هام ریختن ...
ببخش خدا ! ببخش خدای خوبم ... چرا فکر کردم حواست نیست ؟ چرا فکر کردم یادت رفته ؟ چطور حواسم نبود که حواست هست ؟
بحث اون قطعه نیست ... یه راهی برای داشتنش پیدا می شد اما ... تو حواست بود که آرومم کنی ... حواست بود که نشونه بفرستی ... که بگی می بینمت مریمی ... که بگی هواتو دارم مریمی ... که یادم بندازی هنوز ، امید هست ...
ممنونم که هستی خدا ... ممنونم ...
می شه حواست باشه و اون دل نگرانی هامم رفع کنی ؟ می شه ؟ می شه خدا ؟
دوستت دارم خدا ...

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ٤:٠۸ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]

... یه نفر ... یه چیزی ... یه چنگک ... یه بختک ... دست انداخته روی قفسه ی سینه م ... فشار می ده ...
نمی تونم کاری کنم برای برادرکم ... برای خواهرکم ... برای مامانم ... برای بابام ... می خوام اما نمی شه !
چه کار باید بکنم ؟ زمان تو چقدر طولانیه خدا ؟ راسته که می گن زمانت با زمان ما فرق داره ؟ پس این همه دعای ما برای چیه ؟ چرا نمی تونم ؟ چرا تواناییشو ندارم یه چیزایی رو تغییر بدم ؟ برای خودم که هیچ نمی خوام و نخواستم ...
چه قدر ...
این روزها ...
بیش از همیشه ...
ساکتم !
شاید کسی نیست ... شاید من نمی تونم ! نه ! من نمی تونم دیگه با کسی حرف بزنم و راحت بشم ... شده ام یه مگنت ...  مریمی !؟ وقت داری درد دل کنم ؟ مریمی !؟ حوصله داری بشنوی منو ؟ مریمی !؟ می شه گوش کنی حرفامو ؟
این ، مریم این روزهاست ...
می شنوم اما نمی گم ... رسیده م به سکوت محض ...
جدیدا از شب ها می ترسم ! خیلی ... خیلی می ترسم ...
چرا کمی آروم نمی گیری دل !؟
در اوج لحظه های عصیان و خشم و هیاهو و هراس و فریاد ، رسیده ام به سکوت ....
من ، مریم همیشگی نیستم ! تو کنارمی ، اما هنوز ، متوجه نشده ای ! ایرادی نیست . اشکالی نداره . هر نوع توجهی که بهم می شه ، عصبیم می کنه ...
باید یه جایی باشه ، یه سوراخ ، یه گودال ، یه چاه ... برم توش ، تمام روش رو بپوشونم ، کسی پیدام نکنه ...
ازم نپرس خوبم یا نه ! می شه لطفا ؟

[ یکشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٥ ] [ ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب