روزهای خوبِ مریم بودن ...
 
قالب وبلاگ
دوستان مریمی
آمار و بنرها

... این روزها ، نامه هایت ، ای میل هایت ... خوشحالم می کند ، حس می کنم نامه ی کاغذی دستم رسیده ! از همان نامه ها که هی منتظرش هستی و وقتی پستچی می آید که زنگ در را بزند ، نمی داند که تو از پنجره آمدنش را دیده ای و دویده ای سمت در ... که زودتر نامه را بگیری ، بوی کاغذ بیاید و مهر ... بعد هی نامه را تا ته بخوانی چند بار و بعد توی پاکت را بگردی که نکند چیزی مانده باشد و من ندیده باشم ؟
... این روزها ، خیلی می خوانمت ، هر خطت را چند بار ، هر کلمه ات را هزار بار ، هر جمله را ... بسیار ! و وقتی می نویسی ، به خودم می گویم ببین ! مریمی ! نوشتن ساده است ! تو هم می توانی بنویسی ، می توانی نوشته هایت را ، حرف هایت را ، بنویسی و بگذاری توی وبلاگت ... فقط حرف هایت را ننویسی توی همین ورد گوشه ی صفحه ، بنویسی و سبک شوی ، بنویسی و بگذاری بخوانندت ، با سخاوت تمام ، تمام تمامی خودت را بنویسی و نترسی از نوشتن ...
... و می خوانمت و هی به خودم می گویم چه ساده نوشته و شفاف ... و باز دلم می خواهد من هم غریبگی نکنم با کلمات ... می شود ؟ نمی شود انگار ! باید بشود ... حتما !
... این روزها یا شاید از مدت ها قبل ، دوست عزیزی هستی و بوده ای برای من ، انگار خودم باشم که تو را می نویسم یا تو مرا ... در روزگاری که همه یادشان رفته وبلاگی داشته اند و همه ی حرف هایشان توی دلشان مانده ، کوه شده ، زخم زده ، ریشه های نگفتن محکم تر شده ... تو نوشته ای و می نویسی و امیدوارم که ادامه داشته باشد و قلمت نویسا باشد و پایدار عزیز دور ...
... شهرزاد نازنینم ، دخترک نارنج و ترنجم ، بانوی قصه های هزاران ساله ، دوستت دارم و برایت دعا می کنم هر شب ، که به قول نوشته هایت : قلبِ‌ سلیم داشته باشی و سلامت قلب و روح و روشنی دیده و نگاه ...
ایدون باد !

[ دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٤ ] [ ٢:۳٠ ‎ق.ظ ] [ مریم آرامش ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آرشيو مطالب